تبليغاتX
محاق
نوشته های یک روزنامه نگار
 دارم ورشکست می شوم
رفتم نمایشگاه کتاب . جایتان خالی . دارم ورشکست می شوم . الهی شکر نمایگاه ۱۰ روزه است والا ...

|+| نوشته شده توسط زهرا علی اکبری در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 | موضوع: |
 شابهت دوران احمدی نژاد و هاشمی رفسنجانی از کجا می آید ؟
انگار در خرابه ای راه می روی . ساختمان ها همه فرو ریخته اند . کامیون های بزرگ آت و آشغال های به جا مانده از بنایی را جمع می کنند و می برند و کامیون های دیگری از راه می رسند و آجر و ماسه و میلگرد و آهن خالی می کنند . .وقتی خورشید به آن سوی زمین کوچ می کند و وعده ات می دهد ساعاتی دیگر سر خواهد رسید ، همچین که قصد می کنی بخوابی سر و صدای کامیون ها بلند می شود . چرا که در کوچه ای خانه داری که پنج ساختمان با هم بنا کرده اند به خراب کردن و ساختن دوباره . وقتی در پیاده رو راه می روی هی باید بیایی این ور و بروی آن ور تا به چیزی برخورد نکنی . همه جا یا نوار است قرمز رنگ یا پلاستیک های صورتی رنگ . اینجا جنگی رخ نداده است . خرابی ها خود ساخته است . شهر انگار دارد چهره عوض می کند . نو می شود . نو که نه بی هویت می شود . معدود خانه های باقی مانده که نام خانه برازنده شان بود دارند جای خود را به سوراخ هایی می دهند که نامشان آپارتمان است و مثل کندوی زنبورها کنار هم چیده شده اند . البته نه به آن منظمی و دقت . یکی جلوتر آمده و یکی عقب تر رفته است . همه این ها محصول گرانی قیمت خانه است . خانه هایی چنان گران که به لحاظ اقتصادی توجیه می کند این همه کوبندگی و سازندگی را . گفتم سازندگی یاد دوران ریاست جمهوری هاشمی رفسنجانی افتادم . دوران سازندگی ! راستی چقدر صحنه هایی که حالا در خیابان ها به چشم می خورد به صحنه هایی که در روزهای سازندگی می بینیم شباهت دارد . این شباهت ها از کجاست . آقای رییس جمهور که هیچ چیز رییس جمهور اسبق را بر نمی تابد .
|+| نوشته شده توسط زهرا علی اکبری در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 | موضوع: |
 دیزی فروشی آبان شلوغ تر از حوزه های انتخابیه است
مدتها بود به اینترنت دسترسی نداشتم . به دلیل شلوغی های روزمره و مشکلات کامپیوتری خانه . واقعا دلم برای وبلاگ و وبلاتگ خونی تنگ شده بود . فهمیدم واقعا وبلاگم را دوست دارم . حتی اگر مدتی آن را به روز نکنم و تنبلی مانع از آن شود که دائم به آن سر بزنم .

امروز از خانه تا روزنامه به همه حوزه های انتخابیه سر راه سرک کشیدم . بدجوری خلوت بود . سه شنبه وقتی با آقای نجفی ، همان وزیر سابق آموزش و پرورش و رییس سازمان مدیریت و برنامه ریزی صحبا می کردم می گفت اگر مشارکت کمتر از مرحله اول باشد ما رای نمی آوریم . جهانگیری هم همین را می گفت . پس مجلس هشتم مبارک مستاجران جدیدش . به خیابان ایرانشهر که رسیدم دیدم جلوی دیزی فروشی آبان از حوزه های انتخابیه ، حتی مسجد الجواد و حسینیه ارشاد شلوغ تر است . این یعنی ... .

پیوست :

به پرهام : پیغامت را تازه گرفتم . اگر می تونی برایم یک ای میل بفرست . ممنون می شم . شماره و آدرس آن آقا را هم حتما برایت میل می کنم . مطمئن باش کارها درست میشه . اگر دوست داشتی می تونی شماره ای برایم بگذاری تا با شما تماس بگیرم .

 

|+| نوشته شده توسط زهرا علی اکبری در جمعه ششم اردیبهشت 1387 | موضوع: |
 دعوت برای شرکت در هم اندیشی وبلاگ نویسان زیست محیطی
آقای مهندس سید محمد مجابی با تلاش های پیگرانه فردا یک گردهمایی دوستانه با عنوان هم اندیشی وبلاگ نویسان زیست محیطی برگزار می کنند که از تمامی دوستانی که می توانند دعوت می کنم که در آن شرکت کنند.

                                     

 سخنران افتتاحیه  :سرکار خانم دکتر معصومه ابتکار  رییس مرکز صلح ومحیط زیست

زمان : دوم اردیبهشت سال۱۳۸۷ ساعت ۱۵ الی ۱۸

مکان :سالن همایش ستاد کارآفرینی شهر تهران

|+| نوشته شده توسط زهرا علی اکبری در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 | موضوع: |
 عادت کرده ایم به کارهای الله بختکی
چند نفر از ما وقتی با یک آدم با هوش و پرکار و منضبط و ... برخورد می کنیم احساس حسادت بهمان دست نمی دهد .خود من که اعتراف می کنم تا مدتها این حس را داشتم و الان هم که به شدت در حال کم کردن حساسیت هایم هستم، باز خیلی وقت ها گرفتارش می شوم.بارها دیده ام که کارمندی که خیلی خوب و درست و اصولی کارش را انجام می دهد مورد غضب همکاران و حتی مدیرش است . مدیران اصولا از آدم های خیلی کار درست خوششان نمیاد و حس می کنند این آدم ها دامی پهن کرده اند برای این که صندلی آن ها را از کفشان در بیاورند . برای همین است که کار گروهی در ایران هیچ وقت به نتیجه نمی رسد و اغلب کارهای فردی موفق از آب درمی آید . این اشکال فقط در مردم نیست . شرایط اجتماع همه را به این نتیجه می رساند . مثلا فلانی تا اسمش به عنوان شهردار خوب در می رود به فکر رییس جمهور شدن می افتد . فلان وکیل تا اسمی در می کند می خواهد نماینده مجلس شود و ...

حالا روزگار تیم ملی هم همین است . علی دایی فکر می کنم هنوز به این نتیجه نرسیده که تیم قدرتمند تیمی است که او را به نتیجه می رساند . او هنوز دلش می خواهد خودش در زمین باشد و هرکه در زمین باشد را با خود مقایسه می کند . پس مساوی نتیجه خوبی است . بگذریم از این که من خوشحال تر می شدم تیم ایران ببازد . تیمی که تا دو ماه قبل از آغاز بازی های جام جهانی هنوز مربی ندارد و آن ماجرای انتخاب رییس فدراسیونش است نباید هم نتیجه بگیرد . باید فرقی باشد بین این تیم با تیمی که سال ها برنامه ریزی می کند . ما عادت کردیه ایم الله بختکی نتیجه بگیریم . نمیشه .  

|+| نوشته شده توسط زهرا علی اکبری در پنجشنبه هشتم فروردین 1387 | موضوع: |
 خوب ، سال نو مبارک ، مرگ 70 نفر تسلیت
یک : سال نو مبارک

دو: سال خوبی داشته باشید

سه : تصادفات جاده‌اي 70 نفر را در سه روز اول سال به كام مرگ كشاند

چهار : قبل عید اصلاح طلبان باخته اند

پنج : آدم های بعد عید همان آدم های قبل عید هستند

شش : امیدوار نباید بود که چرخ بر مدار سابق نچرخد

هفت : امسال هم مثل سال های گذشته می رود و دوباره باید آرزو کنیم سالی بهتر داشته باشیم .

|+| نوشته شده توسط زهرا علی اکبری در شنبه سوم فروردین 1387 | موضوع: |
 کیف پر از پولی که یک سال بعد پیدا شد
امسال پر حادثه و پر ماجرا شروع شد . شب چهارشنبه سوری تولد یکی از دوستان بودیم . خیلی خوش گذشت . می خواستیم ساعت ۹ راه بیفتیم کهدیدیم شهر مثل منطقه جنگی می ماند . مخصوصا که کوچه بالایی ما جلوی پای یک مرد نارنجک زده بودند و زخمی شده بود . افتاده بود وسط کوچه .البته من از پمجره نگاه میکردم چون ترسیدم توی این موقعیت بیرون بروم .خصوصا که پنجره را به حدی باز گذاشته بودم که که اگر حمله ای شد سیگارت و نارنجک و ... داخل خانه نیفتد .کار به اورژانس و 110 و ... هم رسید و بردنش بیمارستان . تا جایی کهمن دیدم چشمش آسی ندیده بود . بالاخره ساعت 10 بود که بچه ها زنگ زدند و اصرار که بیایید . ساعت حدود 11 بود که رسیدیم آنجا و دو و نیم برگشتیم . از روی آتش نپریده بودیم . توی آشپزخانه آگهی ای همشهری را آتش زدم و از رویش پریدم . هر چه به بهزاد گفتم بیا بپر گفت تو از طرف من بپر . خلاصه من به نیابت این کار را کردم .

روی بیست و نه اسفند بود که یکی از بچه ها ناراحت زنگ زد و گفت کیف پولش را ازش دزدیدند و همه مدارکش به علاوه 400 هزار تومان پول نقد و 23 میلیون تومان چک را هم از کیفش بردند . از این چک ها یک چک بیست میلیون تومانی هم مال من بود . البته باحسب خالی چون اول قرار بود پول را بریزیم به حساب و چک بدهیم به فروشنده خانه ای که آن ها میخواستند بخرند اما چون او چک قبول نکرد پول را به طرف داداه بود و چک مانده بود روی دستش . حالا روزی که می خواست چک را بگیرد گفت : اگه بدزدنش چی ؟ من گفتم خوب مواظب باش ندزدند . آن قدر این دوست عزیز ناراحت بود که هز چه به او گفتیم اتفاق است و دیگه بهش فکر نکن آرام نشد . راه افتادیم طرف کلانتری . رفتیم شکاینی تنظیم کردیم و شماره چک ها را دادیم و تا ساعت 2 از دادسرا به کلانتری و از کلانتری برای ثبت به مرکز و ... رفتیم . قرار شد اول فروردین آن ها بروند و نامه اعلام به بانک را بگیرند . بانک را هم تماسگرفتیم و دیدم تعطیله . روز اول فروردین بعد از رفتن به خانه دو سه تا برگتر در اثر دو شب نخوابیدن و البته خوردن سیر زیاد به حالت بیهوشی در آمدم و به خوابی عمیق رفتم . با صدای زنگ موبایل از خواب بیدار شدم . رضا بود . بعد از سلام و علیک و عید مبارکی گفت کیف پیدا شده .یک نفر کیف را پیدا کرده بود و به خانه شان زنگ زده بود . رفتند کیف را گرفتند ، همه چیز سر جایش بود .واقعا خوشحال کننده بود خصوصا که همه ما را از دویدن در بانک و اطلاع و غیره رها کرد . در کلانتری می گفتند باید این پول را به حساب بریزید تا امکان بلوکه شدن چک وجود داشته باشد . خصوصا که تاریخ چک مال آخر اسفند بود و در وجه حامل . با خودم فکر کردم خوشحال کننده است که هنوز در جایی زندگی می کنیم که کسی می تواند از 23 میلیون و چهارصد هزار توان بگذرد . این آقا که کیف را پیدا کرده بود یک هموطن مسیحی بود و واقعا روز اول عیدش را گذرانده بود به تلفن زدن به این و آن و پیداکردن صاحب کیف . دوست من سال نو را با خوشحالی شروع کرد . گفتم زمستان کیفت را گم کردی و بهار پیدا شد . گفت آره اما همین یک روز برای من یک سال گذشت .گفتم واقعا هم یک سال گذشت . سال تحویل شد . سال ما خوب شروع شد امیدوارم خوب ه جلو برود و سال خوبی در انتظار همه باشد  

|+| نوشته شده توسط زهرا علی اکبری در شنبه سوم فروردین 1387 | موضوع: |
 آیا واقعا باید به انتخابات در ایران دلخوش بود ؟
هنوز نتیجه معلوم نیست . این که چه کسانی به مجلس راه پیدا می کنند . اما واقعا آیا باید نظام جمهوری اسلامی به این انتخابات و دیگر انتخابات دل خوش کند و مثلا اصلاح طلبان از شکست یا اصولگرایان از پیورزی ناراحت شوند . یا بالعکس . در داخل حوزه رای گیری انبوهی اسم بود و عده ای گیج و سرگردان به اسم ها نگاه می کردند . از بین اسامی یکی را انتخاب می کردند و روی برگه رای می نوشتند . جالب بود . انگار نه انگار انتخابات است . انگار این عده آمده بودند در مسابقه لاتاری شرکت کنند . من لیست را از کیفم در آوردم تا بنویسم . خانمی حدود ۵۰ ساله که از نگاه کردن به لیست ها سر درنیاورده بود و کدها هم حسابی اعصابش را به هم ریخته بود گفت خانم این کاغذ شما اسم کی توش هست . من هم سریع گفتم بعضی هاشون قبلا نماینده مجلس بودند . طرفداران آقای خاتمی هستند . گفت میشه من هم از رویش بنویسم . با رضا و رغبت لیست را دادم به خانم و لیست دیگری از کیفم در آوردم . خانم نشست کنار من و پسرش که حس می کرد یک مفسر سیاسی درجه اول است و از همه اتفاقات ریز و درشت ، نه در ایران که در همه جهان خبر دارد ، آمد نشست کنارش و گفت بده من بنویسم . خانم لیست را داد پسرش . پسر نگاه عاقل اندر سفیهی به مادر کرد و گفت : این ها کی هستند ؟ گفت طرفداران آقای خاتمی . پوزخندی زد . زیر چشمی او را می پاییدم . بعد گفت : تو چی می فهمی ؟ اگه اینا طرفدار خاتمین چرا اسم خود خاتمی توشون نیست ؟ من دیگه طاقت نیاوردم اومدم بگم آدم مطلع مگه خاتمی کاندیدا شده بود که افاضات فرمود : چرا اسم حداد عادل را ننوشته ؟ مادره رو کرد به من گفتم حداد عادل طرفدار خاتمی نیست . پسره جوری به من نگاه می کرد انگار در برابر تحلیل سیاسی اون هیچ کس نباید حرف بزنه . تمسخری در چشماش بود که اذیت می کرد . زن دوباره دست به کار شد . هنوز پنج تا اسم بیشتر ننوشته بود که پسره گفت پاشو . تو بیکاری . ما کار داریما . و برگه را از زیر دست مادرش کشید و برد انداخت توی صندوق . دو دختر دیگر اومده بودند و اسم کسانی را انتخاب می کردند که دوست داشتند . یکی از روی لیست می خواند مثلا مراد فلانی . دختره می گفت اه اه نه اسم خوشگل بگو . چی بگم می خوای تو بنویس اشکان . بنویش سهراب .اما اینجا نیست . دست آخر توی تعرفه برگه اسم دوستانشان را نوشتند و رفتند . مردی آمده بود از الف شروع کرد تا پایین سی اسم را به ترتیب حروف الفبا نوشت . پیرزنی اومده بود تعرفه را داد به یکی دیگه و گفت هر کی را دوست داری بنویس . این یکی از حوزه ها بود . ببینید در سراسر کشور چه خبر است . در برابر همچین رای دهندگانی می شود واقعا به این که مجلس عصاره ملت است اعتقاد داشت . خیلی ها رای می آورند چون نام آن ها با الف شروع می شود . البته خود حکومتگران هم به این امر واقف هستند چون یادمه در انتخابات سال ۷۶ بر خلاف سایر انتخابات به ترتیب حروف الفبا نام کاندیدا ها را ننوشته بودند و ناطق نوری نامش قبل از خاتمی بود . حتما بخشی از هفت میلیون رای ناطق نوری مرهون همین جلو افتادن است . واقعا این لاتاری یا بخت آزمایی نامش انتخابات است ؟
|+| نوشته شده توسط زهرا علی اکبری در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 | موضوع: |
 نامه سهراب سپهری به کیهان ورزشی

به این نامه جالب برخوردم . دیدم بهتره اینجا باشد تا شما هم بخوانید . شاعر پاکی ها عاشق فوتبال بوده است . این نامه اولین و آخرین نامه سهراب سپهری به یک نشریه ورزشی است . . قابل توجه کیهانی ها

 



هفته نامه محترم کیهان ورزشی

به مجله شما علاقمندم ، تنها نشریه فارسی است که می خوانم، به اندازه کافی با کتابها و مجلات فرهنگی سر و کار دارم. آنچه می خوانم به قلمروی دیگر مربوط است ، چون کارم چیزی دیگر است ، حاشیه نروم ، حرفهایی دارم ، از حرفها شروع کنم آن هم به ترتیب و در پی ارقام :

1- کلمه فوتبالیست را از کجا آورده اید ؟ در فارسی کلماتی ساخته ایم مثل "فیلمساز" ، در این جا ریشه یک فعل را گرفته ایم و دنبال یک واژه فرنگی گذاشته ایم. اما در ترکیب این کلمه تابع دستور زبان خودمان بوده ایم. شما "فوتبالیست" را از فرنگی ها گرفته اید و یا با ابتکار خود ساخته اید ؟(اشاره سهراب به این مساله است که در فرهنگ لغات انگلیسی  کلمه ای با عنوان فوتبالیست وجود ندارد و واقعا مشخص نیست این کلمه که معادل کلمه
Footballer در انگلیسی است از کجا سر بر آورده است؟) برای ما ساخته اید و یا به خاطر آنان؟ و تابع چه دستوری ؟ همین طور واژه "گلر" را ؟

2- آیا بهتر نیست پاره ای را با حروف لاتین هم بنویسید ؟ البته خوانندگان شما می دانند " جرج بست " را چگونه تلفظ کنند. اما
"
Everton" را چطور ؟ بارها شنیدیم که این نام را ارتون (به ضم الف و سکون را) تلفظ کرده اند.

3- نویسندگان شما گاه می نویسند "سنتر فوروارد" و گاهی "سانترفوروارد" . یک بار "بریان کید" و بار دیگر "بارایان کید" . آیا تلفظ کلمه ای واحد آن هم در این گونه موارد همیشه همان نیست ؟

4- صبح شنبه در کیهان ورزشی می خوانیم که روز پیش تماشاگران امجدیه بیست و پنج هزار نفر بوده اند ، عصر در صفحه ورزشی روزنامه کیهان ، سخن از بیست هزار نفر در میان است. آیا برای تعیین ارقام درست راهی نیست؟ مگر تعداد بلیت های فروش رفته را نمی توان پرسید ؟

5- قیمت بلیتهای امجدیه بر چه مبنایی بالا و پایین می رود ؟ یک روز پنج شنبه بهای بلیت زیر جایگاه صد ریال است و درست فردای آن روز قیمت آن به دویست ریال می رسد ، چه حسابی در کار است ؟ اگر اهمیت مسابقه مطرح باشد پس با این همه تیم که بازی هرکدام در سطح خاصی است ، قیمت بلیت زیر جایگاه باید پنج ریال و پانصد ریال نوسان پیدا کند ، نکند عوامل جوی هم موثر باشد ، خودتان می دانید که در سرزمین های دیگر بهای بلیت مسابقات نمی تواند چنین نوسان های تند و نا بهنگامی داشته باشد.

6- چه می شد اگر ما بهای اشتراک بلیتهای مسابقات را به فدراسیون و یا باشگاهها می پرداختیم و آنها بلیت مسابقه را برای ما می فرستادند ، چه موانعی بر سر راه موضوع اشتراک هست ؟ در کشورهای پیشرفته چه می کنند؟

7- چرا بلندگوی امجدیه قبل از هر مسابقه (چه بزرگ و چه کم اهمیت) اسامی بازیکنان و داوران را اعلام نمی کند ، مگر این کار چقدر وقت گوینده را می گیرد؟ این را چطور باید یاد آوری کرد؟

8- جمعه ها درست در همان وقتی که در امجدیه مسابقه فوتبال در جریان است ، تلویزیون ملی فیلم مسابقات فوتبال را پخش می کند. آیا مسئول برنامه ورزشی تلویزیون تا این حد از آن چه در زمینه ورزشی می گذرد بی خبر است ؟ و نمی داند که علاقه مندان واقعی برنامه او همان تماشاگران امجدیه اند ؟ اگر میسر است این را از مجله گوشزد کنید.

9- آیا بهتر نیست کیهان ورزشی هرهفته برنامه مسابقات فوتبال را به اطلاع خوانندگان خود برساند ؟ این کاری بود که در گذشته ها می کرد و کاری درست بود ، انگار جواب خود را باید در بی نظمی کار فدراسیون جستجو کنم؟

10- مفسرین ورزشی که زیر جایگاه می نشینند تا آن جا که ما دیده ایم، کمتر به جریان بازی توجه دارند، حرف می زنند ، شوخی می کنند ، می خندند. تفسیر و گزارش آنان تا چه میزان می تواند دقیق باشد ؟ وقتی تمام دقایق بازی را در مجله ای شرح می دهند ، جز این که فکر کنم از روی نوار مسابقه نوشته اند چاره ای ندارم. آیا چنین نیست ؟ و یا این که من قادر نبودم در جمع پر هیاهوی خبرنگاران ، نویسندگان دقیق و تیزبین را هم زیر نظر داشته باشم؟

11- چرا هیچ وقت کار یک داور را بررسی نمی کنید و همه جنبه های خوب و بد آن را باز نمی نمایید؟ مگر انتقاد درست داوری مجاز نیست ؟ چه کس باید داور را به خوب و بدش آگاه کند ؟ اگر باز نمودن لغزش های یک داور اعتقاد مردم را نسبت به او سست می کند ، چه بهتر که این اعتقاد سستی گیرد. چرا باید مردم به داور بد ، اعتقاد بی جهت داشته باشند ؟ اما جنبه مثبت قضیه را هم در نظر باید گرفت. شاید انتقاد اصولی شما مددکار داور بود و قدرت داوری اش را افزونی دهد، همیشه این تماشاگران نیستند که در سر راه داوری خوب ، سنگ می اندازند. مگر همین داور مسابقه تاج - عقاب (در روز جمعه اول بهمن ماه) اعصاب همه ما را در امجدیه به بازی نگرفت. از شما می پرسم ، اگر همین داور باز هم داوری یک مسابقه را به عهده بگیرد و سطح داوری اش همان باشد ، واکنش کیهان ورزشی چه خواهد بود ؟ تعبیر "داوری ضعیف" و یا "داوری پر سوت " ارزش انتقادی ندارد ، این را قبول کنید.

12- جزو مبانی انتخاب مرد فوتبال سال ، اخلاق و نیک رفتاری را نیز به حساب آورده اید. اما فکر نمی کنید مرد فوتبال نمی تواند لزوما مرد اخلاق هم باشد ؟ چه بهتر که یک بازیکن خوب خصایص اخلاقی خوب هم داشته باشد ، اما شما می خواهید در عرصه فوتبال قهرمان اسطوره انتخاب کنید. توجه به شایستگی اخلاق انتخاب شما را مشکوک می کند. درست مثل این خواهد بود که تابلوی بد یک نقاش را به خاطر اخلاق پسندیده نقاش آن در خور ستایش بدانید ، با معیارهای اخلاقی ، نه هنر را می توان سنجید و نه ورزش را ، خود بهتر می دانید که چه بسیارند بازیکنان خوب که خشن و عاصی و پر خاشگرند . جرج بست چندان ملایم و نیک رفتار نیست. با این همه توپ طلایی می گیرد. وقتی که در چند شماره کیهان ورزشی نظریات مربیان و داوران را برای انتخاب مرد فوتبال می خواندم ، چند سوال را برای خود مطرح کردم : این آقایان متخصصان تا چه پایه در جریان مسابقات هستند ؟ آیا بستگی آنان به باشگاه خاص و یا دوستی شان با افرادی معین در اظهار نظرشان بی تاثیر بوده است ؟ آیا توجه به عامل اخلاقی نیز سابقه ورزشی پایه های این انتخاب را تا حدی سست نکرده است ؟ هیچ کدام از این آقایان به بازی خوب اکبر افتخاری توجه نداشته اند اما از مصطفی عرب نام برده اند که بازیکنی است متوسط ولی با انضباط و یا همایون بهزادی که در شرایط امروزی بازی اش ضعیف است. اگر انتخاب مرد فوتبال "سال" مطرح است ، انگار نباید روی سوابق یک بازیکن تکیه کرد.

13- با تعصب بی پایه چه باید کرد؟ هم راننده تاکسی طرفدار تیم پرسپولیس است ، هم شاگرد بقال ، هم دانشجو و هم کارمند اداره . بسیار خوب ، هر کس می تواند علاقه اش را به چیزی ببندد، اما علاقه داشتن هم دلیل منطقی می خواهد. اهالی منچستر حق دارند طرفدار تیم های شهر خود باشند، مردم لیدز بجاست که تیم خود را دوست بدارند، ساکنان چلسی طبیعی است که بیش تر از تیم خود دفاع کنند. اما در شهر شما و من ، یک بت همگانی پیدا می شود، دلبستگی مسری است و طرفداری، اتفاقی و بی دلیل صورت می گیرد. خواهید گفت: چه اشکالی دارد؟ حرفی ندارد، اما وقتی که در امجدیه نشسته اید ، این طرفداری و تعصب محیطی نامطلوب ایجاد می کند . و شما نمی توانید به دلخواه تماشا کنید. من هم مثل شما از تیم پرسپولیس بازی های خوبی دیده ام. اما سرانجام- مثل کسان دیگری که می شناسم - تصمیم گرفتم روزهایی که تیم پرسپولیس بازی دارد به امجدیه نروم. شور و هیجان تماشاگر چیزی گیرا و پسندیده است و اگر نباشد میدان ورزشی نه جان دارد و نه معنی ، تشویق بی حساب تماشاگران ، بچه های پرسپولیس را نمایشگر و شاید خود نما بار آورده است. اینان از تماشاگران آشنای خود کمبودی بزرگ دارند ، انگار احساس غریبی می کنند. وقتی که قیافه گریان همایون بهزادی را پس از مسابقه در مسجد سلیمان روی صفحه کیهان ورزشی دیدم ، با خودم گفتم چه چیز جز تر و خشک کردن تماشاگران تهرانی ، این بچه را چنین عزیز دردانه بار آورده است؟ زیاد نوشتم این را می دانم ، اما اگر بگویم این تنها نامه ای است که در تمامی عمرم به یک نشریه ورزشی نوشته ام ، شاید مرا از این اطناب معذور دارید.


|+| نوشته شده توسط زهرا علی اکبری در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 | موضوع: |
 فضای سورئال عجیبی که نویسنده های مهاجر به داستان ایران داده اند !
رفتم توی کتابفروشی تا برای دوستم که به تازگی صاحب دختری شده کتابی هدیه بگیرم . قیمت ها سرسام آوربود اما پاهای من بدجوری شل شده بود . گشتم و چند کتابی انتخاب کردم و داشتم به طرف پیشخوان می رفتم تا پول را پرداخت کنم که کتابی دیدم با عنوان هشتاد سال داستان کوتاه ایرانی . جمع آوری این کتاب توسط حسن میر عابدینی انجام شده . آوردمش دیدم از اغلب نویسنده های درست و حسابی داستانی انتخاب کرده و خلاصه داشتنش به نداشتنش می ارزه . جلد اول کتاب که همون روز اول به بهای شب زنده داری و گذر از بعضی داستان هایی که بارها خوانده بودمشان تمام شد . جلد دوم کتاب نویسندگان دهه شصت تا هشتاد را مورد بررسی قرار می دهد و داستان هایی از آن ها نقل کرده است . نکته جالب برای من در این کتاب دوم که یک هفته ای هست دستمه و تمام نشده داستان ها نیستند . این است که اغلب این نویسنده ها که در این دوره داستان کوتاه نوشته اند ، خارج از ایران زندگی می کنند . با خواندن هر داستان کوتاهی به جستجوی اینترنتی در مورد نویسنده رو آوردم و دیدم بله داستان های جدید تر از آن چه درکتاب آمده هم دارند . خیلی از آن ها مقیم سوئد و آلمان و فرانسه و و آمریکا هستند . نمی دونم واقعا چه اتفاقی افتاده که یک هو یک نسل نویسنده ایرانی ، که اتفاقا خوب هم می نویسند ، در جایی خارج از ایران تشکیل شده و یک فضای سورئال عجیبی به ادبیات ایران داده . نویسنده هایی که پاشون رو تو یک خاک دیگه زمین می گذارند ، متفاوت می نویسند . یک حالت گنگ و مبهم از سرخوردگی ، از عصیان ، از نا امیدی ، از رنج و نمی دونم واقعا چه واژه ای را بنویسم تا معنای دقیق کلمه را بدهد ، اما از همه این ها با هم توی این داستان ها هست . مثلا در این کتاب داستانی از خسرو دوامی است که از سال ۱۳۶۱ ساکن لوس آنجلس است . بیژن کارگر مقدم مقیم آمریکاست و مهرنوش زارعی هم . به روژ ئاکره یی هر چند در کردستان عراق متولد شده اما خود را ایرانی می داند چون در ایران بزرگ شده و بعد ها مهاجرت کرده . او هم به زبان فارسی داستان می نویسد . حسین آذرنوش که داستان بسیار زیبای بزرگراه را نوشته هم اوایل دهه شصت به آلمان مهاجرت کرده است . سودابه اشرفی از سال ۱۹۹۰ در آمریکا داستان نویسی را شروع کرده .  بهرام مرادی در نیمه دهه شصت مهاجرت کرده و در برلین زندگی می کند . شهلا شفیق ساکن پاریس است . مرضیه ستوده مقیم کاناداست. جواد جواهری مقیم آلمان است . داریوش کارگر احتمالا مقیم سوئد است . علی امینی از ۲۲ سال پیش در فرانسه ، آلمان و انگلیس زندگی کرده و به این لیست بلند بالا مثلا باید نام منیرو روانی پور و شهرنوش پارسی پور و عباس معروفی و کلی شاعر و نویسنده دیگه اضافه کرد . جالبه که نویسنده های قبل از این دوره ، یعنی سال های شصت تا هشتاد ، غالبا مقیم خارج از ایران نمی شدند مگر به جبر و ضرب و زور حکومت . مثل بزرگ علوی . کی می دونه چند تا هنرمند از عکاس و فیلمساز و موزیسین و نویسنده و بازیگر و شاعر و مجسمه ساز و نقاش ایرانی در خارج از ایران زندگی می کنند ؟ واقعا وقتی این ها در هوای ایران نفس نمی کشند ، آنها از هوای ایران محروم می شوند و از زمین ایران یا هوای ایران از دم و بازدم آن ها و زمین ایران از جای پایشان . وای اگر هنر جای پایی از خود باقی نگذارد .
|+| نوشته شده توسط زهرا علی اکبری در شنبه هجدهم اسفند 1386 | موضوع: |
 آوینی کجاست تا ببیند پسرش چه فیلم هایی می سازد؟
آوینی کجاست تا ببیند پسرش چه فیلم هایی می سازد؟ شهید آوینی غیر از تصویر برداری از میدان جنگ و ساخت مستند های خیره کننده "روایت فتح " کارهای دیگری هم می کرد . یک تئوریسین تمام عیار فرهنگی بود و سخت به خودی و غیر خودی معتقد . او منتقد بود . منتقد سینمای غیر خودی اما اگر زنده بود روزهایی عجیب تر می دید . او که با رد فیلم هامون و شب های زاینده رود و نوبت عاشقی مخلباف را در خدمت اهداف لیبرالیسم می دانست و می گفت همه جهان سومی ها یک هامون دارند و ...،حتما اگر بود با شرایط بغرنجی مواجه می شد . چند روز پیش در خانه دوستی ، بودیم و پیشنهاد داد فیلمی ببینیم . فیلم متعلق به پسر شهید آوینی بود و همین نام از پدر مانده کافی بود تا جمع ۱۲ نفری همه دست از سر و صدا بردارند و به تماشای فیلم بنشینند . پسر آوینی یا بهتر بگویم خود آوینی در این فیلم نمادهایی داشت عجیب . کافی شاپ ، بودا ، پسرهایی که دنبال تور کردن دختر هستند ، فال قهوه ، سگ و ... . یکی از بچه ها که به تازگی از آمریکا آمده بود تا نیمه های شب مبهوت مانده بود و دائم می پرسید واقعا این فیلم را پسر شهید آوینی ساخته ؟ چقدر متفاوت . گفتم مگه کارخانه آدم سازی است که همه شبیه هم بشوند . گفت ولی قرار نیست یا باور پذیر نیست این قدر هم متفاوت از هم باشند . این فیلم کوتاه داستان دو پسر را روایت می کرد که حوصله شان بدجوری سر رفته و یکی از آن ها از ماکارونی یا همان اسپاگتی که خردیده اند تا بخورند اصلا راضی نیست . در فضای مدرن یک کافی شاپ نشسته اند و صحبت می کنند . دختری با سگش وارد می شود . یکی از پسرها که کمتر از دوستش ناراضی است می گوید می خواهی مخش را بزنم بیارمش این جا بنشیند ؟ میگه آره اگه نیامد بهش بگو که دوستم برات فال قهوه می گیره . پسر میره و با همین ترفند دخترته را میاره . او که اصلا بلد نبوده فال بگیره یک سری چرت و پرت سر هم میکنه و بعد به دختره میگه باید در زندگیت عکس عمل کنی . مثلا اگه ماشین بهت بزنه در آخرین لحظه زندگیت به عکس جهت حرکتت پرت میشی و می فهمی باید عکس عمل می کردی . دختره میره . پسرها دارن بهش می خندن که از شیشه کافی شاپ می بینیم ماشینی به دختر زد و فرار کرد .
|+| نوشته شده توسط زهرا علی اکبری در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 | موضوع: |
 
این هم وزیر ثابت قدم. گفته سنتوری هرگز مجوز نمایش نمیگیرد . ایشان به آقای مهرجویی توصیه کرده به خلق آثار مناسب بپردازد و به فعالیتش ادامه بدهد. حالا ببینیم آقای مهرجویی به این حرف وزیر گوش می دهد ؟

خوب اما دایره زنگی مجوز نمایش گرفت . الهی شکر .

آقا توی این هیری ویری که قطعنامه سوم تصویب شده و انگار یک خبرهایی داره میشه اصلاپافشاری برای نمایش این فیلم و آن فیلم درست است؟ سکه شده ۲۹۰هزار تومان . تورم هم همچین دوان دوان می رود. تاحالا که خرامان حرکت میکرد بهش نمی رسیدیم . حالا که عضلاتش ورزیده شده .

 

|+| نوشته شده توسط زهرا علی اکبری در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 | موضوع: |
 رای به سینمای آزاد
فیلم سنتوری را برای چندمین بار دیدم و چون هر بار که می بینم باید پول بلیت بدهم فکر می کنم که کم کم ورشکست بشوم . فیلم خوب وطنی ، با فضای کاملا ایرونی که البته در آوردن این فضا همیشه استادش مهرجویی بوده است . فیلم مهمان مامان را یادتون هست ؟ از سوژه به این سادگی چه فیلم عالی و خوبی ساخته بود ؟ یا هامون ؟ کارهای مهرجویی همیشه مورد علاقه من بوده اما در رجوع دوباره ام به فیلم هایش ، آن هم به بهانه سنتوری ، دیدم هنوز بعد گذشت این همه مدت از دیدن فیلم سارا اذیت می شوم و فیلم بانو هر چند سوژه اش عالی و البته تکراریه اما نمی تونم به عنوان فیلم خوبی از مهرجویی ازش یاد کنم .  یک ماه پیش داشتیم می رفتیم فرودگاه ، حرف ادکلن خوشبو و عطر و ... پیش آمد راننده آژانس گفت : آقا کدام اودکلن از تریاك خوشبوتر ؟ بهزاد پرسید شما از تریاک خوشتون میاد ؟ گفت بوش من رو بیچاره کرده . بیست سال من را به خاک سياه نشوند . بعد تعریف کرد که سه سال است ترک کرده . با کمک یکی از همین تشکل های غیر دولتی ترک اعتیاد .توی داشبورد ماشینش یک مدال داشت که به مناسبت سومین سال ترک اعتیادش بهش جایزه داده بودند . جالب این بود که خودش را هنوز علیرغم این که سه سال و چهار ماه بود ترک کرده بود معتاد می دانست . طبیعتا بحث درباره اعتیاد و ترک اعتیاد و ... بالا گرفت و راه هم طولانی بود و اجازه می داد بحث به نتیجه برسد . اون از ما خواست که اگر معتادی اطرافمان بود که قصد ترک داشت سریع باهاش تماس بگیریم تا برای بردنش بیایند . البته توضیح داد فقط به کسانی کمک می کنند که واقعا قصد ترک داشته باشند . مثلا گفت می پرسن از مراجعه کننده که هدفش از ترک چیه ؟ اگر بگه برگشتن زنم یا این که بازگشت دوباره به محل کار و ... بهش صریح می گن که نمی تونن بهش کمکی کنن . چون به گفته خودش تجربه نشون داده بعد از حل بحران این آدم ها دوباره بر می گردن . اون گفت فقط آدم هایی می تونند ترک کنند که به لحاظ روانی تصمیم به ترک گرفته باشند . یعنی آدم ها اول روانشون معتاد میشه و بعد جسمشون . اعتیاد جسمی هم توی ۱۰ روز برطرف میشه اما این نیاز روانیه که فرد را دوباره به طرف اعتیاد میکشه . حالا در دسترس بودن مواد مخدر و ارزانی و تنوع و ... هم در این تسهیل کننده این راه است . یک بار از رمضان زاده دبیر هیات دولت خاتمی و سخنگوی دولت پیشین در مصاحبه ای پرسیدم چیزی که بیشتر از همه شما را آزار می ده و فکر می کنید مهمترین معضل جامعه است چیه ؟ گفت اعتیاد . او می گفت قصد داره با راه اندازی یک تشكل به ترك اعتياد كمك كنه اما با حرف هايي كه اين راننده سه سال ترك كرده مي گفت فكر نمي كنم كمك به اين آدم ها به همين راحتي ها باشه . او تعريف كرد كه در زمان اعتياد حاضر بوده سر زن و بچه اش هم معامله كنه تا جنس گيرش بياد و حالا كه سه سال است ترك كرده هم هنوز اوضاع خانوادگيش روبراه نيست چون بچه هاش به شدت ازش متنفر هستند و رابطه خوبي با زنش هم نداره اما چون تصميمش واقعي بوده بر نگشته و هر روز توي تقويم يك روز به روزهايي كه پاك است اضافه مي كنه . امشب شماره تلفن راننده را دوباره از بين انبوه كاغذ هام پيدا كردم . مي خواهم فردا باهاش تماس بگيرم و ببينم يك ماه ديگر هم تونسته دوام بياره . اميدوارم جوابم مثبت باشه.

 راستی این هم شماره حساب : 0116407795 (بانك تجارت شعبه چهارراه پارك كد032 ) به نام فرامرز فرازمند و داریوش مهرجویی، اگر فیلم سنتوری را دیده اید و می خواهید به سینمای بدون سانسور و حقوق مولف و فیلم سازان مستقل و خلاصه هر چیزی که قابل احترام است احترام بگذارید پول بلیت را به حساب این شماره حساب بریزید . اصلا چه بهتر که همه ایرانی ها این فیلم را ببینند و پول بلیتش را بریزند . باور کنید این اتفاق بیشتر به نفع بیننده هاست تا خود مهرجویی کارگردان . به نفع همه کسانی است که دلشان برای دیدن فیلم های خوب از کارگردانان خوب کشورشان تنگ شده و کسی نیست فیلمی بسازد . ریختن این پول رای به سینمای آزاد است. تا کنون انگار بیش از ۹ میلیون و چهارصد هزار تومان پول جمع شده . همین اتفاق خوبی است .

|+| نوشته شده توسط زهرا علی اکبری در شنبه یازدهم اسفند 1386 | موضوع: |
 آزادی
دارم به این فکر می کنم که آزادی بهتر است یا استقلال . نمی دانم . فقط دائم فکر می کنم استقلال هیچ وقت در ذهنم طنین پر قدرت آزادی را ندارد . انگار ماوایی شده برای صورت پنهان کردن دشمنان آزادی . آزادی . این واژه مسحور کننده پر طنین .

|+| نوشته شده توسط زهرا علی اکبری در سه شنبه هفتم اسفند 1386 | موضوع: |
 حرمت
مهرجویی گفته است به حرمت دوران فیلم سازی اش سنتوری را نمایش بدهند . به حرمت دوران فیلم سازی اش . واقعا کسی برای دوران فیلم سازی مهرجویی حرمت قائل هست ؟ من سنتوری را دیدم و فیلم را به خیلی ها دادم که ببینند . شماره حساب مهرجویی هم دستم است و تا به حال ۱۱ نفر که فیلم را دیده اند مجبور کرده ام که پول بلیت را بدهند تا به حساب مهرجویی بریزیم . نمی دانم چرا دلم می خواهد همه مردم این کار را بکنند . این اتفاق بزرگی است . کاش این آرزو قابل برآورده شدن باشد و هر که فیلم را می بیند پول بلیت را به حساب مهرجویی بیزد . فکر می کنم فیلم حتما ارزش پرداخت ۱۵۰۰ تومان را داشته باشد . خصوصا آن که نسخه ای که در بازار است نسخه سانسور نشده است .
|+| نوشته شده توسط زهرا علی اکبری در دوشنبه ششم اسفند 1386 | موضوع: |
 در انتظار روزهاي بي خشونت
واقعا بعضی موقع ها تعجب می کنم از تحلیل های مردم در کوچه و بازار . امروز که به مدد کار زیاد از صبح بیرون بودم و مجبور شدم بارها و بارها از جایی به جای دیگر بروم حرف های شنیدم شنیدنی . مردی در تاکسی می گفت که می دانید سال گذشته چقدر دزدی در این مملکت اتفاق افتاده است . همه مسافران تاکسی حدس هایی زدد . حتی راننده تاکسی اما هیچ کدام به حقیقتی که مرد می خواست بگوید نزدیک نبود . او نمی دانم بر پایه کدام آمار گفت سال قبل ۴ میلیارد تومان در این مملکت دزدی شده است . یعنی با احتساب همه جیب بری ها و دزدی هایی که از خانه ها انجام شده و ماشین هایی که برده اند و ... . این ها به گفته او آماری بود که به کلانتری ها اعلام شده و می گفت حالا ببیند اصل موضوع چقدر بوده است . این حرف مرد باعث شد بقیه مسیر طولانی تجریش تا سید خندان به بحث درباره این موضوع بگذرد . حتی مسافرانی که پیاده می شدند و به جای آن ها مسافران دیگری سوار می شدند هم در بحث مشارکت می کردند و نظر می دادند . راننده نیمه های راه بود که گفت آقایون صبر کنید . پارسال ۶ میلیارد تومان از پول نفت را به حساب دولت نریخته اند . بچه آقای فلانی این پول را برداشته و ... . خلاصه بحث جذابی بود . به سید خندان که رسیدیم من پیاده شدم و احتمالا مسافری سوار شد که مثل من دائم شنونده نباشد و خودش هم داستان آب و تاب داری درباره دزدی تعریف کند . این قدر داستان درباره دزدی شنیدم که وقتی از این طرف خیابان می رفتم آن طرف همه را دزد می دیدم و همه را مالباخته . کارم در دفتر سینمایی هیلاج سه ساعتی طول کشید . وقتی بیرون آمدم ُ رفتم سوار ماشین های خطی بشوم و برگردم که دیدم دو راننده خطی بدجوری دعوایشان شده است . سوار نشدم . گوشه ای ایستادم و ماجرای دعوا را دیدم . یک هو یک راننده که سر مسافر با راننده دیگر دعوا داشت چاقویی از ماشینش در آورد و از بالای پلک تا پایین لب راننده دیگر را شکافت . دیدم که بعضی دوستانش کاری کردند فرار کرد . در آن شلوغی ده دقیقه ای طول کشید تا پلیس رسید . از راننده ها مشخصات مردی را که چاقو زده بود و فرار کرده بود را می خواستند اما دوستانش وانمود می کردند او راننده خط نبوده است . بالاخره دوستان مضروب به کمک او آمدند و یکی از مردانی که آنجا ایستاده بود را به عنوان دوست ضارب معرفي كردند . پليس از او خواست كه با آن ها به كلانتري بيايد . مرد كه فكر مي كرد اختيار دست خودش است گفت : من كار دارم . يك هو در آن گير و دار و شلوغي سيد خندان مامور پليس دو سيلي به مرد زد كه واقعا حال بدم را بدتر كرد . بعد هم او را به ماشين انداختند و بردند . خلاصه روزي كه با ماجراهاي دزدي شروع شد با خون و خونريزي به پايان رسيد . با اعصاب خرد و خراب راهي خانه شدم . كيكي از راننده ها داد مي زد آقا براي يك لقمه كار ما بايد همدگير را بكشيم . به نظر مي رسيد حرف بيخود مي زد . چون آن قدر صف مسافران طولاني بود كه به قول او براي يك لقمه كار كسي مجبور نباشد ديگري را بكشد .

دو - از لطف نيك آهنگ كوثر بينهايت سپاسگزارم . نجات اين بچه، محمد لطيف ، از اعدام اتفاق خوشايندي بود كه برايمان رخ داد و سبب شد عزممان براي ادامه كار جزم تر از قبل باشد . دائم به جامعه اي بدون خشونت فكر مي كنم . در اين وانفساي خشونت .

سه - با كمال تاسف نتوانستم خودم را كنترل كنم و فيلم سنتوري كه يكي از دوستان لطف كرده بود و داد ه بود را ديدم . فيلم خوبي بود . حتما اگر اكران مي شد فروش خوبي هم داشت . نمي دانم چطور كلاغ پر و توفيق اجباري و مادر زن سلام و عاشق و غير منتظره و هزار مزخرف ديگر اكران مي شوند اما اين فيلم كه فيلم خوش ساخت و خوبي هم هست اكران نشد . البته فيلم را در شرايط خوبي نديدم . در طول فيلم مهمان سر و صداي بچه هاي خواهرم بوديم و هر بار بايد به بهانه اي فيلم را نگه مي داشتيم تا آن ها راضي شوند به اتاقي ديگر بروند . خواهرم معتقد است كه ديدن صحنه هاي تزريق و مصرف مواد مخدر براي بچه ها خوب نيست . حق هم دارد . حتما اعصابشان را به هم مي ريزد .

چهار- كتاب هزار خورشيد تابان را مي خوانم . كتاب خوبي است . تازه فصل اول تمام شده است . تا به حال كه خوب بوده است .

|+| نوشته شده توسط زهرا علی اکبری در یکشنبه پنجم اسفند 1386 | موضوع: |
 سه گانه
اول این که آیت الله توسلی درگذشت . به محض خواندن این خبر یاد انتخابات افتادم . او برای عضویت در مجلس خبرگان رای نیاورد و این مساله چقدر آقای خاتمی را ناراحت کرده بود .

دوم این که قرار است مرمت آثا باستانی را به بخش خصوصی بسپرند تا مشکلات این بخض حل شود . والا من مانده ام در مملکتی که هنوز خیلی از بخش هایی که باید ُ خصوصی نیست سپردن آثا باستانی به بخش خصوصی چه توجیهی دارد ؟ والا نه سینمای ما خصوصی است ُ نه تئاتر ما ُ نه فوتبال ما ُ نه صنعت ما و ... حالا اتفاقا همین میراث فرهنگی را که علیرغم دولتی بودنش باید هر روز شاهد شنیدن خبر دزدیده شدن این تکه و آن تکه باشیم ُ به بخش خصوصی سپرده شود .

سوم این که من مانده ام تنهای تنها .

|+| نوشته شده توسط زهرا علی اکبری در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 | موضوع: |
 
تا کنون آنچه می گفتم

همه یاوه بود

در نیمه شبی مهتابی!

" توگوگن "

|+| نوشته شده توسط زهرا علی اکبری در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 | موضوع: |
 
نتوانستم باور کنم که مهران قاسمی رفته است . برای همیشه . مرگ زود در برابرش نقاب از چهره برداشت . بدجوری توی دلم خالی شده . سهم او فقط همین بود ؟ سی سال ؟ تششیع پیکر مهران قاسمی فردا از برابر روزنامه اعتماد ملی ، ساعت ۹ صبح . حس بدی دارم . خیلی .

|+| نوشته شده توسط زهرا علی اکبری در پنجشنبه بیستم دی 1386 | موضوع: |
 تاریخ
می پرسن مشکل ترافیک چرا حل نمیشه . مسئولی که طرف این سئواله نگاه عاقل اندر سفیهی می اندازه و میگه . ببینین ما از سال ۸۵ اقداماتی را انجام دادیم و تا این اعتبارات بخواد به نتیجه برسه طول داره .

می پرسن تورم چرا این قدر بالا رفته . مسئول محترم جواب میده البته ما برنامه هایی را برای کنترل اون داریم . از سال ۸۵ شروع کردیم به اقداماتی نظیر ... و ...

می پرسن ؟ چرا فلان طرح عمرانی تمام نشده است : مسئول محترم تر میگه اقداماتی را ظرف دو سال اخیر به انجام رساندیم .

طرف میره درباره مفاد بودجه سال آینده مصاحبه گنه طوری حرف میزنه که انگار اولین باره در این مملکت داره بودجه حسابی نوشته میشه و میگه که طرح هایی داریم برای کنترل نقدینگی و بالا بردن قدرت خرید مردم و ...

نمی فهمم بالاخره این مملکت به روایتی ۱۰ هزار سال و یا به روایتی ۳ هزار سال تاریخ داره یا دوسال ؟

این مشکل دولت فعلی نیست . هر دولتی که در ایران روی کار می آید انگار باید از صفر شروع کنه . انگار تا قبل از اون دولت نبوده و این ها اولین کسانی هستند که در تاریخ ایران زمین به مشکلات پی برده اند و قصد دارند اون را با برنامه ای همه جانبه حل کنند . البته تاریخ مصرف دولت ها هم در ایران مشخص است . پس از طی یک دوره هشت ساله ، اگر خوش شانسی باشه و یا چهار ساله اگر بد شانسی باشه ، آن هخ برای هیات حاکم دولت ها کنار می روند و جای خود را به دولت بعدی که غالبا هم از طیفی متفاوت از طیف دولت حاکم توسط مردم انتخاب می شود ، می دهند . انگار در این کشور هر مدیری سر کار میاد باید از نو شروع کنه و عقل و درک و شعور مدیر قبلی خودش را در حد صفر فرض کنه .حالا خوشحال باشیم از این جمهوری دائما در تغییر یا ناراحت نیم دانم . فقط تجربه ای که در این سالها کار خبری به دست آورده ام به من میگه که در ایران تاریخ خیلی کوتاهه . عمرش حداقل چهار سال است یا خیلی باشه  هشت سال .

|+| نوشته شده توسط زهرا علی اکبری در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 | موضوع: |
 
 
بالا