من یک سئوال بزرگ دارم از همه دوستان . خانمها و آقایان . در واقع از همه دوستان کمک می خواهم . شما با پاسخ به این سئوال به من کمک بزرگی می کنید . اگر بفهمید همسر شما با کسی ارتباط دارد چه کار خواهید کرد؟همه پاسخ های شما منبع یک تحقیق روانشناسی خواهد بود . به همین خاطر با شفاف ترین حالت ممکن به من پاسخ دهید . در صورتی که تمایل به نمایش پیام هایتان ندارید اعلام کنید تا در وبلاگ نمایش داده نشود.
+
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 1:41  توسط زهرا علی اکبری
|
یکی از خوانندگان محترم ای میلی برایم فرستاده اند در مورد چرایی پیروزی غیر اصلاح طلبان در انتخابات نهم که بدون تغییر آن چنانی در پی می آید :
اصلاح طلبان اقبال بالایی داشتند در جلب حمایت مردم . نه فقط روشنفکران که طبقه متوسط نیز به شدت برنامه های این گروه را موثر و مفید ارزیابی می کرد . اصلاح طلبان وقتی دولت هفتم را تشکیل دادند به یک مساله بیش از اندازه توجه کردند . البته توجهی مخرب . آنها برای نشان دادن سختی های کار هر روز اخباری درباره سواستفاده از فلان پست و مقام منتشر می کردند . این در حالی بود که مردم با علم به همان نارسایی ها در صدد تغییر وضع موجود برآمده بودند . حجم انتشار این اخبار آنقدر بالا رفت که حساسیت عمومی جامعه نسبت به آن کاهش یافت . بعد از مدتی جناحی که با رای منفی ملت مواجه شده بود با تغییر چهره ابتکار عمل را به دست گرفت و توانست از تبلیغات منفی اصلاح طلبان علیه خودشان استفاده کند . شد آنچه نباید می شد و اصلاح طلبانی که با هدف تغییر وضع موجود روی کار آمده بودند در برابر انتقادات بی امان مخالفان به مدافع وضع موجود تبدیل شدند . سقوط از همین نقطه شکل گرفت .
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 16:52  توسط زهرا علی اکبری
|
امروز کلافه و خسته از گرمای آزار دهنده و بیزار کننده تهران پشت چراغ قرمز ماندم . ۵۵ ثانیه برایم بسیار غیر قابل تحمل بود . ردیف جلو مثل همیشه اختصاص داشت به موتور سوارها و یک موتور پلیس هم جلوتر از همه البته روی خط عابر پیاده ایستاده بود . ثانیه ها به ۲۰ که رسید تحمل آقای پلیس هم تمام شد و در عین ناباوری از چراغ قرمز گذشت و از لابلای ماشین هایی که با تعجب نگاهش می کردند رد شد و رفت . او رفت و نگاه رانندگان حتی بعد از سبز شدن چراغ به مسیر حرکت او ماند.
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 15:36  توسط زهرا علی اکبری
|
امروز یکی از دوستان را دیدم.بعدمدتها . متاسفانه بیکار است وهنوز نتوانسته کاری دست و پا کند . باز هم بعد مدتها . جالب است .دوست من فوق لیسانس دارد .کلی مهارت ریز و درشت . اما متاسفانه منبع در آمدش محدود شده است به کارهای سفارشی که گاهی می رسد و گاهی نمی رسد . می گفت به خیلی ها سپرده است کاری برایش پیدا کنند از جمله خود من اما متاسفانه همه یا منشی می خواهند یا مسئول دفتر یا کاری از این قبیل . می گفت مهارت داشتن سخت است . برای کسانی که کاری بلد نیستند راحت تر کار پیدا می شود . گفتم اگر مهارت داشتنش سخت است نداشتنش سخت تر است . سری تکان داد و چیزی نگفت .
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 17:53  توسط زهرا علی اکبری
|
سال ۱۳۷۶ وقتی خاتمی در عین ناباوری قابل باور رییس جمهور ایران شد ،مجلس پنجم هنوز بر کار بود و پرکار . سعی کرد تا آنجا که می شود با تصویب قوانینی روزنه های باقیمانده را هم ببندد و برود . یکی از نمایندگان مجلس پنجم وقتی در حوزه انتخابیه اش رای بسیار پایینی کسب کرد گفت مهم نیست هر هشت سال یک بار جای جناح ها عوض می شود . حالا هم وقت رفتن ماست اما چند سال دیگر برمی گردیم . راست می گفت هشت سال هم نکشید . او در انتخابات مجلس هفتم رای آورد .اما جا به جایی جناح ها از سال ۱۳۷۶ به بعد تغییری بسیار مهم را شاهد بود . در سال ۱۳۷۶ جناح اصلاح طلب که از اسلاف چپش عبور کرده بود راهی میدان شد و در سال ۱۳۸۴ جناح اصولگرا که والدین محافظه کار ار خیلی جاها به رسمیت نمی شناخت . نه آن توانست به نیازهای مردم پاسخ گوید و نه این توانسته است تا کنون . راهی طولانی در پیش نیست . زمان سر می رسد ودوره حیات جناح دیگری نیز با آن به سر خواهد رسید .اما به همین سادگی هم نیست . تا وقتی اتفاقی نیفتاده است که این چرخه ، حتی معیوب امکان ادامه حیات خود را داشته باشد . اتفاق وقتی می افتد که دستهایی از بیرون مانع ادامه حیات این چرخه شوند . آیا این دستها کارند ؟ هنوز معلوم نیست . کاملا . اما زمان زیادی برای هویدا شدن پس پرده باقی نمانده است .
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 11:59  توسط زهرا علی اکبری
|
۲۸ خرداد پارسال روز مهمی بود . همه می دانستند که انتخابات به دور دوم می رسد و تحلیل پشت تحلیل و نظر پشت نظر درباره چرایی این اتفاق . عجیب بود اما شد . کسی دور اول رای نیاورد و برای اولین بار تابو شکست . رییس جمهور دور دوم انتخاب شد . آقای احمدی نژاد . فرصت کاملا مناسبی است که نظراتتان را درباره عملکرد دولت نهم بگویید . من منتظرم .
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 1:53  توسط زهرا علی اکبری
|
این هم از این . حالا ایرانی ها خوشحال باشند که آنگولا با مکزیک مساوی کرد . اصلا به روی خودمان نیاوریم که سه تا گل از همین مکزیک مانده در گل آنگولا خوردیم ها.اصلا . روی زیاد نعمت خیلی خوبی که ما ازش کم نصیب نبردیم .
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 0:30  توسط زهرا علی اکبری
|
ترینیداد و توباگو برای من جذابترین تیم حاضر در جام جهانی است . کشوری با یک میلیون و سیصد هزار نفر جمعیت و حدود ۵ هزار کیلومتر مربع مساحت زادگاه فوتبال جهان را ۴۵ دقیقه به زانو در آورد . توژی که از داخل دروازه انگلستان به بیرون برگشت و بدشانسی ترینیداد و خوش شانسی انگلستان را رقم زد بدجوری مردان بزرگ فوتبال را به زانو در آورد . ترینیداد برای اولین بار است که در جام جهانی حاضر شد و عجب خوش درخشید . جالب است بدانید صادرات این کشور کوچک شکر و کاکائو است و البته اخیرا نفت و گاز هم در آنجا کشف شده است . بدا به حالشان .ممکن است الان خوشحال باشند که پولدار می شونداما صد حیف. شاید جادوی نفت آنها را هم به زانو درآورد. ترینیداد و توباگو نشان داد که می توان برای اولین بار در مسابقات جام جهانی حاضر شد اما درخشید . مقابل مدعیانی چون سوئد و انگلیس. این باشد برای تیم ایران که همیشه چنته توجیهش برای توضیح درباره چرایی باختن پر است .
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 20:37  توسط زهرا علی اکبری
|
فوتبال مثل زندگی است . نه اصلا خود زندگی است . قبل از بازی ایران و مکزیک کمتر کسی توقع برد ایران را داشت . از هر کس می پرسیدی نتیجه چه خواهد شد می گفتند بازی خوب می خواهیم والا ما کجا و تیم چهارم جهان کجا ؟ اما ۴۵ دقیقه بازی مقابل مکزیک ناگهان توقعات یک ملت را بالا برد . انتظارات چنان شد که همه قطعا پیروزی می خواستند و به کمتر از آن راضی نبودند . این شد که شکست تیم ملی ایران مقابل مکزیک تبعات منفی بسیاری را در پی داشت . اگر تیم ملی بازی یکدستی داشت و می باخت هیچ وقت این قدر مورد هجوم قرار نمی گرفت .
دیروز علی شکوری راد اعلام کرد که اصلاح طلبان استراتژی جدیدی را در دستور کار خود قرار داده اند . استراتژی بازگشت به گفتمان خاتمی . آن زمان که خاتمی راس قدرت بی قدرتش بود آنها عبور از خاتمی را مطرح کردند و همه را به تعجب واداشتند و آن زمان که خاتمی رفت و انتظارات مردم نه از او که از همه اطرافیانش فراتر رفت، استراتژی بازگشت به خاتمی را مطرح کرده اند . این آقایان کارهای خنده داری می کنند . یا فوتبال نمی بینند یا سیاست نمی دانند یا اصلا قاعده زندگی در زمان را بلد نیستند .
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 1:40  توسط زهرا علی اکبری
|
مجلس فوریت طرح استفاده مدیریت شده از ماهواره را رد کرد . حالا چه اتفاقی می افتد . احتمالا صاحبان کانال های ماهواره ای ضرر های هنگفت خواهند کرد . صاحبان صنایع و شرکت ها از دادن آگهی به این شبکه ها خودداری نموده و شبکه هایی که چون قارچ این سو و آن سو روییده اند ورشکست شده و از میان می روند . در ضمن شاید از فردا کار عده کثیری در این کشور کساد شود . فروشندگان ال ام بی و سایر تجهیزات ماهواره چون به دلیل مخالفت مجلس با استقاده مدیریت شده از ماهواره احدی از مردم اقدام به خرید آن نخواهد کرد . آن دسته اندک از دارندگان ماهواره نیز مسلما تجهیزات خود را از پشت بام خارج کرده و به انباری ها می برند .
خیر هیچ کدام از این اتفاقات نخواهد افتاد . انگار مثل همیشه دستگاه قانون گذاری ما کمی دیر به حرکت درآمده است . مردم در این مورد هم مثل موارد دیگر کاری به قانون ندارند . مثلا موضع مردم در قبال قانون مالیات ،قبل از اصلاح را به یاد بیاورید . مودیان مالیاتی ،طوری حساب سازی می کردند تا ۲۵ درصد درآمد خود را به عنوان مالیات بپردازند نه ۶۰ درصدی را که قانون گفته است . این اتفاق در مورد قانون تجارت و چک و ... نیز افتاده است یا حتی سایر قوانین اجتماعی . اگر این بحث ۱۰ سال زودتر در مجلس شورای اسلامی مطرح می شد شاید شنونده ای داشت اما حالا خیر . پس وقت مجلس باید به مباحثی دیگر اختصاص یابد . چون شاید فرصت بگذرد و ۱۰ سال دیگر دوباره مساله ای مطرح شود که ما امروز منتظر طرح آن هستیم .
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 16:59  توسط زهرا علی اکبری
|
از بیرون که آمدم دیدم که کلی کفش مردانه جلوی در ورودی نا منظم چیده شده است . صدای صحبت آنها هم به گوش می رسید . در را که باز کردم دیدم بابا و همکارانش در خانه هستند.سلام کردم و به سرعت راهم را به طرف اتاق کج کردم . مامان در اتاق بود . با خوشحالی گفت پدرت بازنشست شده . نمی دانم چرا خوشحال نشدم اما زیر لب گفتم مبارکه . مهمانها که رفتند به بابا گفتم راحت شدی . هیچی نگفت فقط زیر لب گفت بعد سی سال ! و نفس عمیقی کشید . پدر من با بحران روحی بدی دست و پنجه نرم کرد . نه حوصله بیرون را داشت و نه حوصله خانه را . نه می توانست به مسافرت برود و نه حال مهمانی را داشت . به توصیه ما به یک روانکاو مراجعه کرد و معلوم شد فشار روحی ناشی از بازنشستگی است . دوست خانوادگی ما که در سوئد زندگی می کند هم تقریبا همزمان با پدر باز نشسته شد و در طول سه سال دو بار به ایران آمد . هر بار سر حال تر و سر پاتر از دفعه قبل . می گفت ۵ سال آخر کارش خیلی بهش خوش گذشته چون ۵ سال مانده به بازنشستگی روزهای کاریش به ۴ روز در هفته رسیده و سال بعد به ۳ روز و سال بعد تر به ۲ روز و دو سال هم هفته ای یک روز کار می کرده . فهمیدم چرا پدر بدجوری دچار افسردگی شد و دوستش این قدر سرحال مانده .
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 10:46  توسط زهرا علی اکبری
|
"همه بچه ها ساکت در کلاس نشسته بودند .
استاد : تصور کنید که در طبقه آخر یک برج خالی گیر کرده اید . در ساختمان قفل است و شما هیچ راهی به بیرون ندارید . در آهنی بزرگی نیز از داخل و خارج در ورودی را مسدود کرده است . فقط پنجره اتاق خواب این برج به بیرون باز می شود اما توجه داشته باشید که شما طبقه ۵۰ یک برج هستید و کسی صدای شما را نمی شنود . هیچ اسبابی در این ساختمان شیک نیست و شما آنقدر آنجا می مانید تا بمیرید . چه می کنید صبر می کنید تا از گرسنگی و تشنگی بمیرید یا خودتان را از پنجره پرت می کنید ؟ شما تا نیم ساعت دیگر فرصت دارید داستانتان را بنویسید . تنهایتان می گذارم .
این را می گوید و بیرون می رود . نفر اول برمی گردد و می گوید امروز غایب زیاد داریم . از ۱۵ نفر ۱۰ نفر غایب هستند . بچه ها یکی یکی از جایشان بلند می شوند . یکی سیگاری می گیراند و یکی شکلاتی از کیفش بیرون می آورد . صدای باز کردن کاغذ شکلات توی کلاس می پیچد . نفر اول برمی گردد . او شکلاتی هم به او تعارف می کند . می گیرد . برمی گردد و به کاغذ سفید زیر دستش نگاه می کند .می نویسد . بچه ها یکی یکی بیرون می روند اما او هیچ وقت عادت ندارد از کلاس خارج شود حتی ۱۵ دقیقه استراحت . تنها در کلاس می ماند . به ساعتش که نگاه می کند متوجه می شود که بیست دقیقه ای گذشته و کسی در کلاس نیست . ۱۰ دقیقه ای صبر می کند و با بی حوصلگی از جایش بلند می شود به طرف در می رود . دستگیره در را می پیچاند اما در باز نمی شود . صدا می زند بچه ها ،بچه ها ! استاد ! استاد! دستگیره را می پیچاند . در باز نمی شود . استاد از پشت در می پرسد داستانت را نوشتی ؟
نفس راحتی می کشد و می گوید بله طرحم را نوشتم . استاد می گوید تو بهترین داستان نویس این کلاسی . بمان و تجربه کن . قبل از انجام هر کاری برای نجات فکر و تجربه ات را بنویس .الان طبقه پنجاهم یک برج خالی هستی . ما می رویم و شاید هیچ وقت بر نگردیم .حتما فکر کن و بنویس . خودت هم نمانی نوشته هایت می ماند و بسیار به کار می آید . خداحافظ .
بهت زده به صندلی ها نگاه می کند . شکلات هنوز روی صندلی اش مانده اما غیر از صندلی او هیچ صندلی در کلاس نیست . پنجره اتاق به بیرون باز است و تا چشم کار می کند برهوت است و برهوت . از شهر خبری نیست . "
واقعا من چند دقیقه اینجا گیر کردم . متعجب و کلافه . خسته از روزنامه بیرون آمدم . نفهمیدم چند دقیقه بعد از رسیدن به خانه خوابم برد اما به همان کلاس که نوشتم رفتم و ماجراهای بعدی . چشم که باز کردم اول به طرف در رفتم و بعد پنجره را امتحان کردم . همه چیز به خیر گذشت . خواب دیده بودم .
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 23:9  توسط زهرا علی اکبری
|
تهران آرام و ساکت است . سایر شهر ها هم احتمالا . خیال آنها که می ترسیدند صدای شادی ملت جوانی که بیهوده و بی هدف در حال پیر شدن است راحت که صدایی بلند نخواهد شد.دیگر صداها از مصوبه های نانوشته بالاتر نخواهدرفت. آسوده و آرام ،شهر در بهت و غمی سنگین فرو رفت . نیمه اول وقتی با بازی خوب ، قابل قبول و نتیجه مساوی به پایان رسید سریع ، شبکه خبر، درباره لازمه های شادی مصاحبه کرد و ضرورت حفظ هنجار . شکر که نه صداها بلند شد و نه هنجاری شکست . آخر در این کشور خیلی ها از شادی هم می ترسند .
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 23:1  توسط زهرا علی اکبری
|
چرا ما این قدر باید بترسیم . در سیاست از گروهی می ترسیم بی شناسنامه و بی هویت که هویت و شناسنامه همه شناسنامه دار ها را نادیده می گیرند . قانونی و غیر قانونی هر چه بخواهند می کنند . در اقتصاد از آدم هایی می ترسیم که هیچ کجا نیستند و همه جا هستند .در طرفةالعینی می توانند طومار هر که را بخواهند به هم بپیچند . در ورزش از مردی می ترسیم که شمار سال های سنش به ۴۰ نزدیک می شود اما می خواهد باز هم بماند . می ترسیم او را به بیرون زمین دعوت کنیم ،وقتی حضور موثری در زمین بازی ندارد . آن قدر می ترسیم که باخت یک ملت را به ناراحت نشدن او ترجیح می دهیم . عدم تعویض علی دایی توسط برانکو معنایی جز ترس داشت ؟ تا کی "ترس" باید سرنوشت ما را رقم بزند . من از این ترس دچار خفقانم . نه حالا و نه اینجا . همیشه و همه جا .
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 22:46  توسط زهرا علی اکبری
|
مخالف هاشمی دشمن پیغمبر است . این شعار را خوب به یاد دارم . وفتی کلافه و سر در گم از بیکاری و خسته از کتاب داستان خواندن لحظه ای تلویزیون را روشن می کردم تا پای یکی از دو شبکه آن زمان بنشینم حتما یک شبکه در حال پخش سخنرانی بود و شعار و حتما یکی دوباری جمعیت همیشه حاضر می گفتند "مخالف هاشمی دشمن پیغمبر است ". اما حالا که بزرگتر شده ام می بینم که هاشمی را ضد ولایت خطاب می کنند و سرمایه دار . کمی عقب تر هم او را مخالف اصلاحات می خواندند و عالیجناب لقبش داده بودند . بگذریم . حالا طیفی علیه هاشمی شعار می دهد که قبلا مخالفش را دشمن پیغمبر می دانست و اینک علیه او می تازد . این اتفاق مهمی است . همان ها که در انتخابات مجلس ششم از هیچ چیز برای زدن هاشمی و عدم حضورش در مجلس چشم پوشی نکردند ،از در موافقت با او در آمده اند در انتخابات نهم و آنها که موافق بودند ، سرسخت ، بدجوری مخالف شده اند .از انتخابات نهم به این سو. هاشمی عوض نشده است . نه آن موقع مخالف سرسخت اصلاحات بود و نه حالا ضد ولایت فقیه . اینها همه از بازنشستگی دیر هنگام است . بعدا بیشتر در این باره صحبت خواهیم کرد.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 13:14  توسط زهرا علی اکبری
|
حالا تب فوتبال همه جا را می گیرد . می گویند در انگلستان هر دو دقیقه یک تلویزیون گران قیمت فروخته می شود . چرا راه دور برویم ؟ در همین تهران آمار فروش تلویزیون ده درصد افزایش یافته است . امروز درست دقایقی قبل از بازی ترنیدادو توباگو با سوئد خیابان های تهران چهره روزهای تعطیل را به خود گرفت و من به یمن فوتبال توانستم ده دقیقه ای از هفت تیر تا پارک وی بیایم . البته نه با پای پیاده . فوتبال واقعا بازی جذابی است .مخصوصا وقتی برای تیمی مثل سوئد شکست را رقم بزند . برای این آدمهای مغرور و یخ کرده مسلما باختن در برابر تیمی که نامش برای خیلی از ۶ میلیارد ساکنان زمین ناشناخته است اتفاقی است ناگوار . حالا درست وقتی من در حال نوشتن هستم در سوئد خیلی ها ناراحتند . احساس سرشکستگی می کنند چون باخته اند . زیبایی فوتبال به همین هاست . همه چیز خلاصه شده است در یک مستطیل سبز رنگ و یک توپ گرد . ۲۲ بازیکن که نماینده دو ملتند و میلیونها تماشاچی . مسلما فردا خیابان های تهران از امروز هم خلوت تر خواهند بود چون قرار است ایران به مصاف برود . به مصاف با مکزیک . نتیجه چه خواهد شد ؟ من فوتبالی نیستم و نمی توانم حدس بزنم اما خوشحالم که به مدد فوتبال چند شبی زودتر به خانه خواهم رسید و ترافیک روان تر خواهد بود . امید وارم فردا ما هم حالی چون ملت ترنیداد و توباگو داشته باشیم . امیدوارم . فوتبال اگر هیچ نداشته باشد ، شناسایی کشورهایی را در پی خواهد داشت که خیلی ها نمی شناسند . می دانید بازی سوئد با ترینیداد و توباگو چه ها که برای این کشور نخواهد داشت .
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 0:40  توسط زهرا علی اکبری
|
سولانا ،مسئول سیاست خارجی اتحادیه اروپا در حالی در آخرین ساعات شب گذشته وارد تهران شد که بلند رتبه ترین مقامات جمهوری اسلامی ایران پاسخ خود به طرح جدید غرب را ارائه کرده اند . ایران زیر بار گفتگو با پیش شرط نمی رود . پس این طرح نیز چون با پیش شرط تعلیق غنی سازی اورانیوم ارائه شده است به سرنوشت طرح های قبلی دچار خواهد شد . به نظر می رسد غرب بازی جالبی را اغاز کرده است . طوری طرح ارائه می دهد که رد شدنش حتمی باشد . این اتفاقات نشان از رو شدن تک تک برگ هایی که سوختنشان قطعی است ندارد؟ وقتی این برگ ها تمام شود چه خواهد شد ؟
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 0:7  توسط زهرا علی اکبری
|
جای همه کسانی که دوست دارند یک بار از ماشین هایشان پیاده شوند ،در بزرگراه مدرس ،و میان این همه دار و درخت راه بروند و نفسی تازه کنند ،خالی . ما(من و بهزاد افشاری )امروز پیاده از ابتدای مدرس تا انتهایش رفتیم . عالی بود . همیشه وقتی با ماشین از این بزرگراه واقعا زیبا می گذشتیم من هوس پیاده شدن داشتم و بهزاد می گفت آدم در بزرگراه معنی ندارد . بزرگراه آدم را به رسمیت نمی شناسد و فقط سرنشین ماشین اینجا معنی پیدا می کند . راست می گوید اما به یمن تعطیلی و خلوتی بزرگراه توانستیم باری در بزرگراه معنی پیدا کنیم . تجربه خوبی بود . حاصلش شد کلی عکس که حالا کم کم روی وبلاگ بهزاد افشاری می رود .
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 0:0  توسط زهرا علی اکبری
|
زودتر از آنکه فکر ش را کنیم مسابقات جام جهانی فوتبال آغاز می شود و بالاخره از پس یک ماراتن نفس گیر، سیاست برای مدتی به مرخصی خواهد رفت . دیگر نه خبری از انرژی هسته ای توجه مردم را جلب می کند و نه کاریکاتور ایران و نه حتی -البته متاسفانه - شرایط مانا و قاسمی فر . آنها که در غاری در کوه های کرمان پیدا شده اند برای اولین بار در عمرشان از وجود بازی به نام فوتبال خبر دار خواهند شد و از اینکه کشوری که در آن سالها زیسته اند در آن حضور یافته است . آلمان پس از مدتها رکود اقتصادی و بیکاری گسترده ،رونقی را تجربه خواهد کرد و جوانان فرانسه هم احتمالا به جای تظاهرات و اعتصاب پای تلویزیون هایشان می نشینند و مسابقات را پیگیری خواهند کرد . سیاست به مرخصی خواهد رفت اما سیاستمداران نه . آنها که اهل فن هستند مطمئنا در انتظار خبرهای مهم خواهند ماند . خبرهای مهم از راه می رسند ، همراه فوتبال، اما در حاشیه .
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 21:10  توسط زهرا علی اکبری
|
می خواستم فیلم جدید تهمینه میلانی را ببینم . آتش بس . آن هم سینما فرهنگ. سانس گذشته بود و نمی شد دست خالی برگشت . پس رفتم یک تکه نان . با شکم پر . سیر سیر . فیلم کمال تبریزی . زمان فیلم کمی طولانی تر از خوردن یک تکه نان بود . باورش هم نکردم . نتوانستم ارتباط خوبی با پرسوناژها برقرار کنم اما خوب بود چون به من فرصت داد تا کمی بیشتر از زمان یک که نان در خیابان خالی راه بروم و نفس بکشم در هوایی عالی و بی نظیر. در ساعاتی از آغاز روز سه شنبه که هیچگاه دیگر تکرار نخواهد شد. در ماه آخر بهار همچنان بهار است . پررنگ . فیلم تصاویر فوق العاده ای داشت اما داستانی کشدار . وقتی یک ساعت بعد از آغاز فیلم همه موبایل ها را روشن کردند و به ساعت نگاه کردند ،فهمیدم تنها نیستم .
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 21:8  توسط زهرا علی اکبری
|
امروز برای ناصر تقوایی یک فیلمنامه خواندم . ۴۵ دقیقه . وسط ها کم کم کلافه شده بود . داستان خطی جلو می رفت و می دانستم آنقدر بی تعارف هست که اگر خسته شود حتی بگوید خفه شو . اما نگفت . تمام که شد ،مکث کرد . اول کفت بارک ا... دوباره مکث کرد . بعد گفت واقعا بارک ا.... بعدمکث کرد ،دست زد ،چند ثانیه . دست های من اما یخ کرده بود ،از هیجان . فیلمنامه ام درباره دو شخصیتی بودن آدم ها بوددرباره زن و مردهایی که شکل همه ماها هستند و نیستند . درباره آدم هایی که خودشان را می شناسند اما نمی شناسند . حدیث نفس همه بود و نبود .
اینکه آدم ها در انطباق خودشان با عرف و قانون های نانوشته اجتماع چقدر تلاش می کنند و شکست می خورند و حتی یک پیروزی هم نصیب یکی از اعضای بشر نشده است و نخواهد شد .شاید این وبلاگ مجالی باشد برای بحث درباره آدم های حقیقی و مجازی . تلاش می کنم درباره این موضوع و یافته هایم هر روز مطلبی روی وبلاگ بگذارم .
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 21:7  توسط زهرا علی اکبری
|
دوستی نظر داده است که در کدام کتاب فرهنگ شناسی گفته شده است که سلیقه با فرهنگ در ارتباط مستقیم است ؟ شاید من بی سلیقگی کردم که فرهنگ را گذاشتم کنار سلیقه . شاید . اما منظور دقیق من این بود که وقتی ملتی معماری زیبای خودش را از یاد میبرد و حاضر است که یک چهار دیواری بی هویت بخرد یا بسازد و در آن زندگی کند حتما یک جای کار می لنگد . وقتی حاضر است به جای استفاده از واژه های فارسی راه و بیراه در جملاتش کلمه های انگلیسی بپراند و ژست با کلاسی بگیرد حتما یک جای کار عیب دارد . وقتی صبح تا شب تلویزیون و رادیو و ... می گویند ملت ایران با فرهنگ است اما آن فرهنگ رسمی و غیر رسمی نادیده گرفته می شود و صدای کسی در نمی آید حتما یک جای کار می لنگد . من کسی را که فارسی سلیس و روان حرف بزند با سلیقه می دانم و با فرهنگ . من کسی را که خانه اش را فارغ از مسایل اقتصادی و ... ایرانی می سازد، با سلیقه می دانم و با فرهنگ . من کسی را که با لهجه خودش اصفهانی ، شیرازی ، همدانی ، ترکی و ... حرف می زند و سعی نمی کند قلابی کس دیگری باشد با سلیقه ترین ها می دانم و با فرهنگ ترین ها . با فرهنگ کسی است که خودش باشد . کدام ما خودمان هستیم ؟
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 21:5  توسط زهرا علی اکبری
|
چه کسی با سلیقه است ؟ ملت ایران ملت با فرهنگی است . بارها و بارها این جمله را از اینجا و آنجا شنیده ایم . آن قدر که معنی اش لوث شده است . اصلا هر چیزی را زیاد بگویی معنی اش را از دست می دهد . مثلا این شعر برای چه کسی با معنی است ؟ توانا بود هر که دانا بود .
حالا هم این قدر از نجابت ایرانی ها و از فرهنگ وتمدن ایرانی ها شنیدهایم که تک تک واژه های این جمله برایمان بی معنی شده است . حالا واقعا ما با فرهنگیم ؟ خوب برای یافتن این جواب بهتر است سری به خیابان ها بزنیم . سری به میوه فروشی ها . سری به رستوران ها . به کافه ها . به هتل ها . به کوچه ها . به همه جا . نشانه ای از سلیقه در هیچ کدام از این نقاط به چشم می خورد ؟ واقعا ما ملت با فرهنگی هستیم . با فرهنگی که فرهنگش در هیچ کجا به چشم نمی خورد. با فرهنگ کسی است که سلیقه داشته باشد . ما با سلیقه ایم ؟
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 21:3  توسط زهرا علی اکبری
|
از وقتی شنیده ام صد و پنجاه کیلومتری جیرفت روستایی است متعلق به زمانه ای که نمی دانیم چه زمانی است حال عجیبی دارم . دلم می سوزد برای آنها که پیدا شده اند .و برای خودمان که چه بد گم شده ایم در هزار توی تاریخ . آرامش روحشان به هم خواهد ریخت . به زیبا جایی پای نگذاشته اند . حتما تعجب خواهند کرد که چرا بر سر یک کاریکاتور چنین غوغایی بر پاست . متعجب خواهند شد که چرا کشوری از آن سر دنیا به این سر دنیا لشگر کشیده است . شاید دربهت بمانند و در نیایند اگر بفهمند اینجا عده ای برای پول هر کاری می کنند . جنگ ، غارت ، قاچاق و حتی قتل... شاید نفهمند معنی سیاست چیست . هیچ وقت . اصلا می دانند طلاق چیست ؟ ازدواج چطور . ثروت را درک می کنند ؟ تعریفشان از خوشبختی چیست ؟ آیا جنگ برایشان مفهومی دارد ؟ فکر نمی کنم . نمی دانم آنها خوشبخت بوده اند یا نه اما می توان حدس زد که احتمالا راضی بوده اند که تا به حال نیامده اند . پایین. از کوه ها ی محل سکونت .در صورت دیدن ماشین ، اینترنت ، ماهواره ، موبایل و... چه واکنشی نشان خواهند داد . نه سیل کارگرشان بوده، نه زلزله ،نه خشکی، نه باران و نه حتی دشمن . نه مغول یافتشان نه یونانی و نه رومی و نه حتی آغامحمد خان قاجار که در کرمان از چشم های در آمده مردم کرمان کوه ساخت . خوش به حالشان . هیچ چیز از بینشان نبرد . در اعماق تاریخ مانده اند . عجب . اما خوب دنیایی پیدایشان نکرد . دوره آرامششان به سر رسید .
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 21:2  توسط زهرا علی اکبری
|
آیا در ژاپن کشت و کشتار شده است ؟
بهار ،در آستانه تابستان کمتر چنین هوایی دارد . خنک و دل چسب . خواب می چسبد ، بیداری هم. کتاب هم . شعر هم . داستان هم و موسیقی هم . همه چیز دل پذیر است . امشب خیلی ها راحت می خوابند .اما نمی دانم تبریز هم امشب آرام خوابیده است ؟ مانا نیستانی چطور ؟ بد اتفاقی افتاد در شبی چنین زیبا . کم اتفاق بد نیفتاده این روز ها . بم - زاهدان مگر نبود یا تاسوکی ؟ واقعا باید چنین می شد تا ایران نام تاسوکی را بشنود ؟ روزنامه ای تیتر زده بود قتل عام در تاسوکی . کسی مقابل دکه می پرسید ژاپن کشت و کشتار شده است ؟ خواستم بگویم تاسوکی پاره تن ایران است که رفت . نخرید روزنامه را تا بداند . در این شب هوا هر چقدر هم خوب باشد هیچ کاری نمی چسبد . همه چیز دل گیر می شود .
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 21:0  توسط زهرا علی اکبری
|