نوشتن درباره آدمی که خیلی دوستش داری سخت است .
با حمیده ، دوستم ، قرار گذاشتیم ساعت ۱۰ صبح جلوی بیمارستان ایرانمهر باشیم . تشییع جنازه شاملو بود . به موقع رسیدیم و از خوش شانسی توانستیم خیلی زود همدیگر را پیدا کنیم . جنازه شاملو را آوردند و ده دقیقه ای بعد جمعیت راه افتاد به طرف سه راضرابخانه . ما هم رفتیم . ناراحت . پسری با صدایی گرفته می خواند "هراس من باری همه از مردن در سرزمینی است که مزد گورکن از آزادی آدمی افزون باشد . " اتوبوس ها در ابتدای بزرگراه ایستاده بود و ما قصد سوار شدن داشتیم که مادر حمیده احضارش کرد . با بی میلی برگشت . من هم با بی میلی رفتنش را نظاره کردم و بی میل تر سوار اتوبوس شدم . هنوز روی صندلی خوب جا به جا نشده بودم که از پنجره همکاری را دیدم . گرفته و ناراحت می رفت . لباس زردی پوشیده بود و این رنگ دیدنش را میان جمعیت ساده تر می کرد . چهار ماهی بیشتر با هم همکار نبودیم . اما حس کردم باید سلام و علیک کنم . دست بالا آوردم و سر تکان دادم . ندید و رفت . ندیدم سوار اتوبوس شد یا نه . به امام زاده طاهر که رسیدیم حال و هوایی دیگر بود . جمعیت زیادی آمده بودند و همه برای رسیدن به قبر بی تاب بودند و البته از هل دادن همدیگر هم فرو گذار نمی کردند . کلافه تصمیم گرفتم از میان جمعیت بیرون بیایم که دیدم توان تحمل این فشارهای شدید را ندارم . دستی مرا به عقب می کشید . برگشتم ، کلافه ، تا اعتراض کنم که دیدم همکار سابق در روزنامه توقیفی در حال کشیدن کیفم است و کمک . بالاخره توانستم از میان جمعیت بیرون بیایم . نفسی تازه کردم و سلام گفتم . نگفتم دیدمتان و ندیدید مرا .او بهزاد افشاری بود . کسی که بعد ها ، سال ها بعد همسرم شد . گفت چرا جلو می روی ؟ بیا اینجا دیدنی تره . چند قدمی آن طرف تر رفتیم . مردی روی خاک ها نشسته بود . ناراحت . خاک ها را جا به جا می کرد . گفت می شناسیش؟ گفتم نه . گفت این غول سینمای ایران است که نصف بیشترش هنوز در چراغ جادو گیر کرده است . با تعجب نگاهش کردم . گفت : او ناخدا خورشید است . بلند گفتم ناصر تقوایی؟
نشنید . حواسش به خودش بود . او ناصر تقوایی بود . غول دوست داشتنی سینمای ایران .
چند ماه پیش باز هم بهزاد مرا مجبور کرد یا توصیه کرد (نمی دانم کدام درست است ) که شاگردی تقوایی را بکنم . این کار را کردم .عجب توصیه یا اجبار خوبی بود .
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 1:46  توسط زهرا علی اکبری
|
اوج گرما ، اوج ترافیک و در اوج خستگی برای گرفتن خبر به خیابان زدم و برای اولین تاکسی که رد شد دست بلند کردم و خوشبختانه ایستاد . سوار شدم . خانمی تقریبا سی ساله با چادر و مقنعه و مانتویی داخل ماشین نشسته بود . از شدت گرما بی اختیار پرسیدم گرمتان نیست ؟ گفت : خیلی . تلفن همراهش زنگ زد . به صفحه آن نگاه کرد و با حالتی عصبی جواب داد : بله ، بله ، الو ، بله ؟ الو ، صدات نمیاد . الو ، الو ، الو ، من دارم میام . گفتم :خط نمیده . زحمت نکش . با ناراحتی گفت : وای پس امشب یک دعوای درست و حسابی داریم که کجا بودی و چرا موبایلت را جواب ندادی و چرا زنگ نزدی و ...
با تعجب گفتم : خوب این مشکل همه است . به شما مربوط نیست . آهی کشید و گفت : چرا تا به حال ده بار سر همین موضوع که چرا موبایلت خط نمیده درگیر شدیم با هم . آخه شوهرم خیلی تعصبیه . صبر نکرد چیزی بپرسم . ادامه دادکه کار می کند در آموزش و پرورش اما شوهرش همه حقوقش را ازش می گیره و بعد هزار تومان هزار تومان بهش خرجی میده . رویش را محکمتر گرفت و آهسته گفت : سر و گوشش می جنبه ها اما به همه شک داره . این موبایل هم شده بلای جون من . هر وقت خط نده .
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 15:36  توسط زهرا علی اکبری
|
موضوع صحبت آزاد کلاس "همسایه " بود . پرستو که هر کجا هست به سلامت باشد ، اولین کسی بود که فرا خوانده شد تا حرفهایش را بگوید . چشمان پرستو سرخ بود . معلوم بود زیاد گریه کرده است . با صدایی لرزان گفت من اخر می آیم. همه درباره خاطرات خوش با همسایه ها می گفتند و از رد و بدل شدن گل هایی میان پسر همسایه و دختر همسایه و بی همسایگی و همسایه بد و همسایه خوب و ... . نوبت پرستو شد . قرمزی چشمانش هنوز نرفته بود اما خودش رفت و آماده صحبت شد . جمله اول را که گفت بغض کرد و اشک هایش سرازیر شد اما ادامه داد . گفت : من امروز می خواهم درباره همسایگانم در بوسنی و هرزگوین بگویم . از همسایه هایم در آنجا که مدتی است بی همسایه مانده اند . از خانه هایی که خالی است و ویرانه ها همسایه اش هستند . از ...
اشک استاد هم سرازیر شد و بسیاری از بچه ها . یکی عصبانی برخواست و گفت : ما چه گناهی کرده ایم . من به خاطر ترس از صدای آژیر قرمز ناراحتی اعصاب دارم . سر در همه کوچه ها و خیابان هایمان اسم شهید است و شهید و چه خوشبختند اطرافیانشان . چون می دانند شهید شده و نیست . اما هستند بسیاری که سال هاست در غم بی خبری از عزیزانشان دق مرگ شده اند . با این احوال مجالی برای غصه خوردن برای بوسنی باقی است . چرا رادیو و تلویزیون و روزنامه و ... همه باید در این باره مطلب بنویسند و کلاس کوچک ما هم ؟ که به فکر ما بود که ما به فکر همه باشیم ؟
استاد اشک صورت را خشک کرده بود . نفسی تازه کرد و گفت: شاید همان روزها که تو بدن کوچکت را در آغوش مادرت پنهان می کردی تا صدای اژیر را نشنوی و جنازه شهیدان می آمد و خبر بی خبری از مفقودان ، در کلاسی کوچک ، در آمریکا ، آلمان ، انگلیس ، ونزوئلا یا تونس و سودان و فیلیپین دختری برای جنگ ما گریست .
نه آقای صاحبی توان ادامه کلاس را داشت و نه بچه ها . همه بیرون رفتند . در سکوت .
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 15:48  توسط زهرا علی اکبری
|
وقتی به دنیا آمدی که کسی جایی از کره خاکی تفنگش را بر زمین نهاده بود تا دیگری بردارد . تفنگ بر زمین نمی ماند . کودکی ات را یادت هست ؟ وقتی تفنگی تو را نشانه رفت . تو را و وطنت را . هنوز دنیایت کوچک بود که چهره عوض کردی . بزرگ شدی . در ترس از جنگ و جنگ و جنگ روزهایت رفتند و می روند . چه فرق می کند ، بالکان باشد یا خاور میانه . جنگ ،جنگ است . جایی در همین کره خاکی . بالکان خونی بریزد یا خاور میانه ،فرقی هست ؟ آتش که افروخته شود درخت ها به دست انسان ها می سوزند ، خانه ها به دست انسان ویران می شوند و انسان به دست انسان می میرد . جنگ زندگی را در این گور تنگ و تاریک سخت می کند . کار به اینجا رسید که سید حسن نصر ا... به اسراییل اعلام جنگ کند . تا آتش برای همیشه در جایی از تاریخ شعله ور بماند . جنگنده ها بر فراز درخت های زیتون پرواز می کنند به جای پرنده ها .تا همه چیز قربانی ناسیونالیسم صیهونیسم شود. کاش این گونه نبود . کاش.
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 2:40  توسط زهرا علی اکبری
|
روز زن نزدیک است و همه مغازه ها ،کوچک و بزرگ دست به کار شده اند برای اینکه کالاهایشان را به عنوان کادوی روز مادر و روز زن بفروشند و عجب استقبال کم نظیری. همیشه از اینکه کسی روز زن را به من تبریک بگوید آزرده می شدم . ناراحت . اصلا مفهوم این را نمی فهمم . چرا ما باید بسیاری از حقوق حقه یک سری آدم را به صرف این که زن هستند بگیریم و بعد هم به صرف همان جنسیت از آنها یک روز در سال تجلیل کنیم . من از این نامگذاری ها نا خوشنودم . محبت به مادر و همسر نه بهانه می خواهد نه روز خاص . اغلب هم سعی میکنم بدون مناسبت از مادرم تشکر کنم . بدون بهانه . وقتی نه عید است و نه سال روز تولدش و نه روز مادر برایش کادو می خرم و می بوسمش . برای پدرم هم معطل هیچ کدام از این مناسبت ها نمی شوم . از شاخه گلی که بی مناسبت برسد نیز بسیار خوشحال تر می شوم تا بسته ای کادو پیچ شده که روز زن به دستم برسد . منتظر نیستم به بهانه روز زن کادویی از همسرم بگیرم . ببخشید . شاید خیلی ها در تدارک کادوی روز زن باشند .
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 15:45  توسط زهرا علی اکبری
|
چقدر می گذرد از وقوع یک چیز تا تاریخ شود . یک روز؟ یک ماه ؟یک سال . سالروز تولد یک بچه ی یک ساله گرامیداشت تاریخ است ؟ مراسمی برای سی امین سالگرد ازدواج یک زوج چطور ؟ واقعه کجا به تاریخ می پیوندد و کجا هنوز در تاریخ نیست؟
کشف یک قبر هزار ساله گویای تاریخ است یا خاک سپاری کسی که دیروز مرد ؟
هزاران نفر هر روز می میرند . هزاران زن درد زایش را در جایی ازتاریخ به جا می گذارند . تاریخ همه چیز است و هیچ نیست . بس فریبنده است و اغواگر که همه می خواهند دستی در آن برند . به قول بیضایی تاریخ را فاتحان می نویسند . البته باید گفت همان ها هم می توانند هر جای تاریخ را که بخواهند پاک کنند . مهارتشان در پاک کردن بس بیشتر از نوشتن است .برای همیشه . بعضی چیزها در حافظه تاریخی خیلی ها باقی می ماند و بعضی چیزها در حافظه تاریخی کسانی کمتر .تاریخ آنجایی می میرد که همه آگاهان بدان بمیرند . آن گاه هست که پای مدعیان به میدان باز می شود . هر روز تاریخ است و هر روز یک تاریخ دارد . امروز هجدهم تیرماه است . تاریخ این را می گوید .
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 22:26  توسط زهرا علی اکبری
|
صدا و سیمای جمهوری اسلامی که قرار بود به عنوان یک دانشگاه سراسری عمل کند و فرهنگ ساز باشد ،خوب از پس این وظیفه خطیر برآمده است . من بیننده برنامه هایش نیستم ،غالبا . اما گاهی برحسب کنجکاوی یا ضرورت اخبار مجبورم این جعبه تزئینی را روشن کنم. چه سریال های پر محتوایی . متلک نمی گویم . پر از محتوا هستند . فقط یک عیب کوچک دارند . بیننده را احمق فرض می کنند . همین . چند دقیقه ای از یک سریال را دیدم که نمیدانم اسمش چه بود . از بابت جذابیت زیادی پی اش را نگرفتم . اما موضوع جالب بود . زن می خواست مستقل باشد و متفاوت . خانم های ساختمان را دعوت می کند به ورزش صبحگاهی . در صحنه بعدی دست و پای همه زن ها درد می کند و همه مردها ناراضیند و همه کارها نکرده باقی مانده و خلاصه که ورزش به عنوان کاری زشت از سوی زنان نماش داده می شود . در صحنه بعدی زن دیسی غذای گیاهی می آورد . پدر پرش به اعتراض و البته حق به جانب طلب شام می کند و زن با لحنی احمقانه می گوید که شام همین است و مرد نیز با قیافه ای حق به جانب میز غذا را ترک می کند . بله. چرا این زن جسارت کرده و غذای سالم پخته است ؟
حالا این یکی را بخوانید :
زن از آمریکا راهی ایران می شود تا روزنامه ای به راه بیندازد اما باور کنید زن الهه ی حماقت است و پسر خاله بسیجی اش الهه ی دانایی .
بهتر است بقیه را نخوانید . چون من هم دیگر نمی نویسم . می ترسم از این همه فرهنگ سازی برای بی فرهنگی .
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 0:26  توسط زهرا علی اکبری
|
به این آمار توجه کنید :
سردار طلایی فرمانده نیروی انتظامی تهران بزرگ اعلام کرد :
طی سه ماه گذشته ۴۹ مورد قتل ناشی از مسائل خانوادگی به وقوع پیوسته است .
روزانه ۱۵۰ سرقت خودرو در تهران اتفاق می افتد .
هر روز ۱۸ منزل،۵/۳ فقره مغازه مورد دستبرد قرار می گیرد .
روزانه ۲/۱ فقره قتل در تهران رخ می دهد .
بسیاری از تخلفات نظیر تجاوز به عنف در پارک ها اتفاق می افتد .
حالتان چطور است ؟
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 13:29  توسط زهرا علی اکبری
|
عقب افتادگي تاريخي جامعه زنان بسيار آزار دهنده است . متاسفم از اينكه بخش عمده عقب افتادگي مرهون فعاليت هاي بي دریغ زنان عليه خودشان بوده است . مثلا سال ها مادر شوهر ها وظيفه خطير استهلاك روح عروس هايشان را به عهده داشتند و در بعضي موارد هنوز هم دارند . اما همين عروس هاي مظلوم هم در طول تاريخ وقتي بر منصب مادر شوهر تكيه زده اند از هيچ بدي فروگذار نكرده اند و سعي كرده اند خوب درس هایي را كه در طول آن سال ها آموخته اند و رنج هايي را كه برده اند به نسل بعد منتقل كنند . اما بالاخره وقتي پس از سال ها خانواده دو نفره در ايران معني پيدا كرد و زن و شوهر ها توانستند از ابتداي زتدگي مستقل شوند اين آزار و اذيت ها هم كم شد و هم چهره عوض كرد . حالا عروس ها و مادر شوهر ها كمتر از قبل همديگر را مي بينند اما با يك پيش فرض با هم روبرو مي شوند . پيش فرضي كه در ناخودآگاهشان وجود دارد . اینکه با هم دشمنند. واقعا اين نقش پر اهميت را چه كسي جز زنان، به مردان داد . همه دعواي مادر شوهر و خواهر شوهر با عروس بر سر چيست ؟ جز يك مرد كه اينجا نامش شوهر است و آنجا نامش پسر يا برادر . حق زنان نيست عقب بمانند ؟ درست وقتي زن ها مشغول نزاع هاي تهوع آور بودند مردان همه جا را گرفتند حتي آشپزخانه هتل ها و خياط خانه ها و آرايشگاههاي زنانه كه اين دو مورد به يمن انقلاب و باب شدن بحث محرم و نامحرم دوباره به زن ها برگشت . اما نه به اراده زن ها . براي پيش رفتن بايد نوع نگاه هاي ما به زندگي عوض شود . خاطره اي از دوستم را برايتان نقل كردم . از اين دست مثال ها زياد دارم . شما هم اگر به موردي برخورديد بگوييد . چه آنجاكه مردها باعث عقب ماندن زن ها شده اند چه آنجا كه خودشان مقصر بوده اند .
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 19:42  توسط زهرا علی اکبری
|
دبیر شیمی داشتم به نام خانم نیک اعتقاد که واقعا هم نیک اعتقاد بود . هر جا هست سلامت باشد . در مسیر رفتن به کوه ، داخل مینی بوس های تجریش دربند ،در روزگاری که نیروی انتظامی به کوه رفتن مردم هم کار داشت ، دختری از او پرسیده بود "خانم امروز کوه هست ؟ "خانم نیک اعتقاد هم گفته بود هر روز کوه هست . دختر خانم عصبانی همین سئوال را از بغل دستی دبیر محترم ما پرسیده بود و او هم با بی تفاوتی گفته بود "آره جمعه ها مشکل داره "
خانم نیک اعتقاد ناراحت و عصبانی گفته بود "خانم منظور شما این بود که امروز نیروی انتظامی با رفتن کسانی که بدون خانواده به کوه میایند مخالفت نمیکند . درست است " ؟ دختر خانم هم گفته بود بله همین بود .
این خانم مبارزه سختی را با غلط حرف زدن آغاز کرده بود . دبیر شیمی بود اما به نثر بچه ها در امتحان شیمی دقت می کرد و به اشتباهاتشان واکنش نشان می داد . فکر می کنم این نهضت باید کمی همه گیر تر بشود . حرف زدن ما اگر درست شود نوشته هایمان هم اصلاح خواهد شد.
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 19:14  توسط زهرا علی اکبری
|
هر چقدر هم که اشتباه صحبت کنید همه می فهمند . البته این ویژگی تا حد زیادی فقط به زبان فارسی برمی گردد . یک فارسی زبان هر قدر اشتباه صحبت کند همزبانانش می فهمند چه می گوید.اما اگر اشتباه بنویسد چطور ؟ این فهم انگار تا حد زیادی ما را شلخته و بی توجه کرده است . ترجمه ها را ببینید.خبرهای روزنامه ها را بخوانید . گزارش ها را ولو سرسری نگاه کنید.پر است از واژه های غلط و عجیب و غریب . خبرگزاری ها هم که وضعی بهتر از این ندارند.حتی شاید اوضاعشان بدتر هم باشد .
"نیکلاس برنز گفت : من فکر می کنم اگر ایران تا ۱۲ ژوییه پاسخی ندهد ، آن گاه فشار بسیاری از جانب جامعه بین المللی بر ایران وارد خواهد شد "
باور کنید این یک ترجمه خوب است در مقایسه با ترجمه های بی سر و ته اخبار در خبرگزاری ها . اما واقعاساختاراین جمله فارسی است ؟ حالا این یکی را هم با کمی تحمل بخوانید:
"ما به اولین پاسخ ایران احتیاج داریم . زیرا این پاسخ به ما اجازه خواهد داد که پیش برویم . پیشنهادی که به ایران ارئه شد بسیار مثبت است و اهمیت دارد به طور رسمی بدانیم که ایرانی ها پس از بیانات متعددی که علنی داشته اند ، به این مجموعه چگونه فکر می کنند "
حیرتا که نوشتن دوباره این جمله بی سر و ته مرا بدجوری کلافه کرد . از شما که تحمل کردید و خواندید،واقعا ممنون.معذرت من را بپذیرید.احتمالا منظور گوینده جمله این است :"ما برای تصمیم گیری منتظر پاسخ رسمی تهران هستیم.پیشنهاد ارائه شده به ایران مثبت است اما هنوز نظر قطعی آنها را در این مورد نمیدانیم".اما اینکه منظور مترجم محترم چه بوده خدا می داند.
چشم پوشی از چنین خطاهای بزرگی خیانت به زبان فارسی نیست ؟
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 16:53  توسط زهرا علی اکبری
|
یکی از دوستان بسیار عزیزم که از هنگام ازدواجش به بعد کمتر دیدمش و مدتی است ارتباط قدیمی مان دوباره پا گرفته می گوید عجب سخت است زندگی مشترک . کلافه شده ام و بیزار،از این کارزار بی آتش بس . جالب است بدانید که خیلی عاشق بود . هم عاشق و هم معشوق چون کسی که بعدها شوهرش شد نیز بسیار دوستش می داشت و نمی دانم دارد یا نه .با کلی کلک همدیگر را می دیدند برای لحظه ای . آن هم با هزار دلهره و عذاب اما باز راضی بودند. بدجوری مخالف بود مادر این و مادر آن . مادر این می گفت مگر می شود شوهرت از تو کوچکترباشد و مادر آن می گفت خدا نیاورد روزی که عروسم از پسرم بزرگتر باشد اما خدا آورد آن روز را . ازدواج کردند اما درست دو ماه بعد عشق بدجوری جای خود را به عصبیت و ناراحتی داد و کمتر از دو سال بعد به نفرت و چهار سال بعد به بی خیالی و بی قیدی . درست در همین روزهای بی قیدی بود که دوباره دیدمش . خسته و کلافه . از علت کمی ارتباطش با خودم که پرسیدم با قیافه حق به جانبی گفت خوب متاهل بودم دیگه . باید به خانواده می رسیدما . وقتی ازش پرسیدم مگه الان متاهل نیستی سکوتی کرد سنگین و ناراحت کننده . عجبا که اغلب این خانمها فکر می کنند تاهل یعنی بریدن از همه چیز و همه کس و تلاش می کنند این را به طرف مقابل هم بقبولانند . می گفت مردم از بس به شوهرم گفتم این قدر با دوستانت بیرون نرو . پیش فامیل کنار من بنشین . جلوی بستگان من را تحویل بگیر . سعی کن با من با محبت صحبت کنی حتی اگر یک ساعت قبل از مهمانی دعوای سختی کرده باشیم . می گفت حالا کمتر با دوستانش ارتباط داره . کمتر با فامیل و بستگان رفت و آمد داریم. آن قدر کم که دیگه به تعارف و احترام و پیش هم نشستن نمی رسه .اما یک اتفاق مهم افتاده است . ما دیگه حرفی برای گفتن با هم نداریم . ساکتیم اغلب و دور از هم . اختلافاتمان آن قدر جدی شده است که حتی در موردش حرف نمی زنیم . فقط و فقط دعوا می کنیم و وقتی ساکتیم که قهریم . عجب زندگی سگی . خودش می گفت .
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 18:43  توسط زهرا علی اکبری
|
رفته بودم ماسوله . تاخیر داشتم در به روز کردن وبلاگ . معذرت می خواهم . جای قشنگی بود . قشنگ که نه ،عجیب بود . دیدنی و دوست داشتنی . مردمش اما به عکس گرفتن حساس بودند . اگر می دیدند کسی در حال عکس گرفتن از آنهاست عصبانی می شدند و اعتراض می کردند که نگیر خانم ،نگیر آقا . بنداز زمین اون دوربین را . اما آنها اعتراض می کردند و در حین اعتراض مسافرها هم عکس می انداختند . ماسوله تمیز بود و زیبا . با بازاری کوچک پر از مسافر و مشتری که دایم طول و عرض آن را طی می کردند . نسبت به هشت سال پیش که به آنجا رفته بودم تغییر کرده بود اما خوشبختانه مثبت و با حفظ ساختار و معماری منطقه اما یک چیز بد جوری آزار می داد . پای صحبت هر که می نشستی از بیکاری می گفت و می نالید . جمعیت ماسوله پیر شده است چون جوان ها به دلیل بیکاری می روند و می مانند و دیگر ماسوله می شود خانه پدر ها و مادرهاشان، نه خودشان . این بیکاری بدجوری توی ذوق می زد و آزار می داد . می شود ماسوله باشی و کار نداشته باشی و این همه کار نکرده دور و برت باشد و تو نباشی؟ افسوس که می شد و می شود . نه فقط در ماسوله . همه جا
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 13:24  توسط زهرا علی اکبری
|
محافظه کاران همه جا حال آدم را می گیرند . این بازی سرد و یخ کرده سوئیس و اکراین را دیدید ؟ همه محافظه کار بودند . بازیکنان ، مربیان ، ذخیره ها و با این محافظه کاری داور را هم محافظه کار کرداند . از ترس آنکه مبادا ضرر کنند حال جهانی را گرفته اند و جامی را . هیچ کدام از این دو تیم مستحق پیروزی نیستند . کاش قانونی بود که هر دویشان را حذف می کرد چون ترسویند و حذف سزاوار ترسوهاست . کاش کره به جای سوئیس آمده بود . به ایران که امیدی نیست . لااقل به تکیه چشم بادامی ها آسیا سری بلند می کرد . این محافظه کاران همه جا کسل کننده اند . روح زندگی ندارند . نه در سیاست و نه در اقتصاد و حتی میان مستطیل سبز رنگ که اصلا جای خطر کردن است . زندگی بی خطر هیجانی دارد ؟ ندارد .
+
نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 0:58  توسط زهرا علی اکبری
|
گرما واقعا آزار دهنده است . احتمالا برای همه. اما برای من انگار کمی بیشتر چون هم د ائما سردرد دارم هم به حوصله و بی انرژی ام . اگه بارون بزنه آخ اگه بارون بزنه .
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 21:58  توسط زهرا علی اکبری
|
شنیدن خبر درگذشت پدر همکار گرامی ام محسن ایلچی بسیار متاثرم کرد .
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 21:53  توسط زهرا علی اکبری
|
از همه کسانی که نظرات ارزشمندشان را ارئه کردند واقعا ممنون . ۳۳ نظر روی وبلاگ هست و حدود ۴۰ نظر امکان درج در روی وبلاگ را نداشت که البته این موضوع به عدم تمایل نویسندگان آنها برمی گشت . من هم به رسم امانت از نظرات این دوستان در تحقیق استفاده می کنم و نتایج تحقیق را در اولین فرصت اعلام خواهم کرد. اغلب افراد جدایی را اولین راه می دانند در صورتی که مصاحبه های من با زوج هایی که مستقیما با این مشکل مواجه شده اند نشان می دهد جدایی اتفاقا برایشان آخرین راه حل است . موضع خانم ها نیز همان طور که ملاحظه می کنید بسیار منعطف تر از آقایان است . البته همچنان منتظر نظرات بیشتر و کامل تر شما هستم .
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 2:20  توسط زهرا علی اکبری
|