بلاگفا خراب است . بلاگفا خراب است . آقایان مسئول ، صاحبان بلاگفا ، مسئولین محترم ،بلاگفا خراب است . خبر دارید ؟ اگر تا یک ماه آینده وضع همین باشد چاره ای جز اسباب کشی نمی ماند. کاش همه تصمیم بگیرند جمعی بروند تا بلکه کسی به یاد بیاورد که بلاگفا خراب است .باور کنید ما باید کاری کنیم تا بقیه به یاد بیاورند که مسئولیتی را عهده دار شده اند .
وقتی در لبنان مسئولین شرکت مخابرات هزینه مکالمه را بالا بردند چهار روز کسی با موبایل صحبت نکرد تا این که قیمت ها در آستانه ورشکستگی مخابرات به حالت سابق بازگشت . در یکی از ایالات آمریکا وقتی نان گران شد یک هفته کسی نان نخرید تا این که قیمت نان به حالت سابق باز گشت . در ....
می دانم . ما در ایران زندگی می کنیم . اما حق داریم.حق داریم که بگوییم آقایان و خانم های مسئول،این بلاگفا خراب است . مثل همه چیز زندگیمان .
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 0:43  توسط زهرا علی اکبری
|
این گونه می گذرد روز و روزگار . روزگار هم توقیف شد . چه فرق می کند که خود اعضای تحریریه تصمیم بر این موضوع گرفته باشند یا وزارت ارشاد . به هر حال تحت تاثیر همین سیاست وزارت ارشاد بود که اعضای تحریریه چنین تصمیمی گرفته اند . بسیار ناراحت شدم و ناراحت هستم . هوا بس نا جوانمردانه سرد است و خنکای پاییز برای بسیاری از دوستانم تلخ شده است . کاش بگذرد .
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 0:36  توسط زهرا علی اکبری
|
رفته بودم یزد و طبعا این شهر آن قدر زیبایی داشت که بتواند برای ساعاتی جادوی خبر را برایم کمرنگ کند . بازگشت مصادف شد با سر زدن باران پاییزی به شهر دود گرفته و خسته تهران و این دیگر تکمیل خوشبختی بود . باران به شدت می بارید و من با دست های باز مقابل چشمان از تعجب گشاد شده بعضی عابران بی ذوق ایستاده بودم زیر باران و فکر می کردم خوشبختی چیزی جز لذت بردن از همین اتفاقات نیست . هست ؟
می توان بعضی وقت ها لذت برد . حتی اگر در کشوری زندگی کنی با مشخصات ایران . حتی اگر در جایی باشی با مختصات این سرزمین . جایی که حقوق فردی ات را می توانند نا دیده بگیرند . حقوق اجتماعیت و حقوق سیاسی ات را . حریم شخصی ات را بشکنند ، حریم اجتماعیت را و حرمت را ندانند چیست و حریم را . جایی که رنج می بری از بسیاری از مناسباتش . هوایش آلوده است و زمینش الوده تر و فضایش بیش از همه . از مهربانی کم می شنوی اما تا بخواهی از دشمن و دشمنی سخن به میان می آید . اما با این همه گاهی باران سر می زند به شهرت تا زیر آسمان بایستی و فکر کنی زندگی لذت بخش است .
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 18:11  توسط زهرا علی اکبری
|
مجلس در حال بررسی طرحی برای حمایت از لباس ملی است . همه مشکلات اقتصاد و سیاست و فرهنگ حل شده و به حمد ا... طرح های ضربتی برای مبارزه با اعتیاد و مواد مخدر و بیکاری و فساد اقتصادی و فقر و فلاکت و بی هویتی و مهاجرت و ... یک جا جواب داد و مانده همین لباس که آن هم با نظر مساعد نمایندگان مشکلش بر طرف شد چون طبق مصوبه مجلس وزارت بازرگانی مسئول حمایت از طراحان لباس شد .
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 17:57  توسط زهرا علی اکبری
|
احمدی نژاد با ایتام تحت پوشش کمیته امداد و ... افطاری خورده است . سکه ای به آنها هدیه داده و تقدیر نامه ای و البته یک بشقاب پلو مرغی . این ها مهم نیست . مهم آرزوهایی است که این کودکان در مراسم افطاری با رییس جمهور بر زبان آورده اند . یکی آرزو داشته سید حسن نصر ا... را ببیند . یک آرزوی نابودی آمریکا را دارد و یکی آرزوی دیدار رهبری را . دیگری از خدا برقراری عدالت در جهان را می خواهد و آن یکی پیروزی فلسطین بر اسراییل را . هیچ کدام هیچ چیز از خدا نخواسته اند برای خودشان . برای کودکی شان . به کجا می رویم ؟ چرا کودکان ایرانی این قدر زود بزرگ شده اند . چرا آرزو ندارند به رسم کودکی . از وقتی این خبر را خوانده ام صدای حسین پناهی ( دلم نمی آید بگویم مرحوم ) در گوشم زنگ می زند .جا به جایی کلمات را ببخشید . پناهی هر طور هم سروده باشد و خوانده باشد من این طور می شنوم .
.....
من باید برگردم
به کودکی
تا به مادرم بگویم
شیر برنج سحری اش را من خوردم
من باید برگردم
به کودکی
چون
تنها من می دانم
شانه چوبی خواهرم کجاست
من باید برگردم به کودکی
.....
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 17:28  توسط زهرا علی اکبری
|
چند روزی است که این بلاگفا واقعا اعصاب ما را خرد کرده است . این بلاگفا نمی خواد درست بشود ؟
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 12:7  توسط زهرا علی اکبری
|
بیدار نمی شود . بیدار نخواهد شد . صبح که رادیو پیام در خبر ساعت ده نامش را برد فهمیدم که او رفته است . چون نام هنرمند نویسنده وقتی بر زبان گوینده صدا و سیما جاری می شود که نباشد .
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 0:53  توسط زهرا علی اکبری
|
در هر سنگی انسانی
به خواب رفته است
در هر انسانی آوازی
ماه سنگی بر ایوان
غبار می افشاند
اسب سنگ و سوار سنگ و شتاب سنگ
پرنده سنگ و درخت سنگ و آب سنگ
وردی بخوان
آبی بپاش
سنگ ها را
بیدار کن
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 0:50  توسط زهرا علی اکبری
|
امروز برای انجام یک مصاحبه درباره فیلم کودک و تاثیر سینمای کودک بر جامعه نزد دکتر اردکانیان رفته بودم . تنها کسی که در ایران دکترای تعلیم و تربیت ، شاخه اوقات فراغت دارد . هنوز صحبت شروع نشده بود که نگاهم به کتابخانه اش افتاد و میخکوب بر آن ماند . بر خلاف تصورم به جای انبوهی کتاب درباره کودکان ، کتابخانه اش پر بود از کتاب های آشپزی . آشپزی چینی ، هندی ، کره ای ، ایرانی ، تایلندی و ... . وقتی در مورد علت وجود این کتاب ها از وی پرسیدم توضیحات جالبی داد و برای چند دقیقه ای کلا کودک و فیلم کودک را به فراموشی سپرد . او معتقد است بهترین راه برای پر کردن اوقات فراغت بزرگسالان آشپزی است . آشپزی می تواند تمرکز در افراد را بالا ببرد و در مواردی حتی سبب درمان افسردگی ها شود . توجه به زیبایی شناسی غذا ، روح زندگی را در آدمی بیدار می کند و میل به زندگی را در وی زنده می کند . او می گفت غذا جادوی زندگی و سلامتی است .عکس های متعددی از غذاهای ژاپنی و هندی و ایرانی و ... هم نشان داد . حالا تصور کنید ماه رمضان است و شما روزه و همه رستوران ها هم بسته . در این حالت صحبت درباره غذا جذابیت مضاعفی می یابد . جالب می گفت . آن قدر که تصمیم گرفتم به محض رسیدن به خانه آشپزی کنم . آن هم بعد مدت ها .
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 15:3  توسط زهرا علی اکبری
|
این روزها شده ام مثل اصحاب کهف . البته سیصد سال نیست که به خواب رفته ام بلکه تنها ده روزی بود که به علت مشغله زیاد خرید نرفته بودم . وقتی رفتم میوه بخرم چند تایی سیب و گلابی و هلو شد پنج هزار تومان و من شوکه شدم . بد جور . از میوه فر وشی که بیرون آمدم تصمیم گرفتم دیگر از این گرانفروش خرید نکنم که دیدم یک بسته سیگار ۱۵۰ تومان گرانتر شده و یک قوطی تن ماهی ۵۰ تومان و یک روغن مایع ۲۰۰ تومان و پنیر و کره و .... چقدر تومان . بگذریم از سیمان و میل گرد و تیر آهن ... اعتراض هایم همین طور ادامه داشت که دوستان لقب اصحاب کهف ر ا به من دادند . آن هم فقط برای ده روز بی خبری از قیمت ها . راه سیصد ساله را به کمک دولت عدالت گرا من در ده روز پیمودم .
+
نوشته شده در یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 14:14  توسط زهرا علی اکبری
|
امروز صبح زود از خواب بیدار شدم . یک لیوان چای نوشیدم . بدون قندو شکر. کره و مربا و پنیر نخوردم . نان نخوردم . ساعت مچی ام را بستم و با عجله مانتو پوشیدم و مقنعه سر کردم . کیفم را برداشتم . داخلش را نگاه کردم تا مطمئن شوم دفتر و خودکارم هست . از خانه بیرون آمدم. تا سر خیابان دویدم . برای چند تاکسی دست تکان دادم تا سوار شدم . امروز برایم روز دیگری نبود . روزی بود مثل همه روزها . شناسنامه ام می گوید من دیگر نباید به مدرسه بروم . امروز اول مهر بود و من مثل همیشه سر کار رفتم . مثل همیشه . اما یادم بود اول مهرهایی می آمد که من هم مثل خیلی ها ، مثل 15 میلیون نفر که الان دانش آموز هستند، به مدرسه می رفتم . امروز اما برایم روز دیگری نبود .
+
نوشته شده در شنبه یکم مهر 1385ساعت 19:41  توسط زهرا علی اکبری
|