ديوان عالي اين ايالت اخيرا راي داده است كه روابط خارج از ازدواج ميتواند به عنوان يك رفتار جنايي جنسي از نوع درجه اول تحت تعقيب قرار گيرد، جرمي كه تا حبس ابد قابل تعقيب است.
در ايالت ميشيگان زنا به عنوان يك جرم تلقي ميشود اگرچه از ۳۵سال قبل كسي به دليل اين جرم محكوم نشده است.
در واقع هيچكس انتظار آن را ندارد كه دادستانان زوجهاي خيانتكار را تحت تعقيب قرار دهند اما اين راي عزم جزم جامعه قانوني ايالت را به همراه دارد.
در عين حال يك سخنگوي دادستان كل كه علنا در ماه نوامبر، از گفتن اينكه آنها براي اصلاحيههاي قانوني اصرار خواهند كرد يا خير خودداري كرد و آشكار ساخت كه فقط جرايم خشونت آميزي كه قرباني تمايلي به انجام آن نداشته باشد ميتواند جرم رفتار جنسي جنايي از نوع درجه اول محسوب شود.
من مانده ام واقعا خیانت به همسر می تواند حبس ابد داشته باشد ؟ اگر قرار باشد این قانون برای کل زوج های دنیا اجرا شود چند نفر باید برای همیشه به زندان بروند ؟
چه چیز روی زمین قابلیت عوض شدن دارد ؟
خداحافظ
چیز تازه اگر داری بر این دو بیفزا
(شعری از زنده یاد حسی پناهی )
1. در یکی از بخشهای این مصاحبه مجری شبکۀ ابوظبی از الصحاف میپرسد که "اکنون جنگ پایان یافته است, بغداد سقوط کرد و صدام متواری شده است, اما یک سئوال هنوز در اذهان عمومی وجود دارد, آیا عراق به سلاح هستهای دست پیدا کرده بود؟ واقعاً عراق در این زمینه به کجا رسیده بود و چه مدت زمانی تا دستیابی به بمب هستهای فاصله داشت؟ از شما میخواهم که صریح و صادقانه جواب دهید؟" . الصحاف لحظهای پائین را نگاه کرد و گفت جواب واقعی میخواهید یا جوابی همانند آنچه در روزهای جنگ میگفتم. مجری گفت خواهشاً صادقانه بگوئید. الصحاف گفت, به این سئوالی که میپرسید صدام نیز نمیتواند جواب دهد. در هیأت وزیران نیز بارها صدام خواستار این میشد که گزارشی واقعی از وضعیت تکنولوژی هستهای به او بدهند. اما پاسخها آنقدر پراکنده بود که هیچ جمع بندی نمیشد کرد. در یک جلسه گزارش میدادند که اگر ما بدین نحو پیش برویم تا چند ماه دیگر به بمب هستهای میرسیم, در جلسۀ دیگر خبر از یک مشکل اساسی می آوردند که ممکن است تحقیقات را با یک وقفۀ چن ساله روبرو کند. امر به گونهای بود که صدام یک کمیتۀ سه نفره متشکل از سه وزیر کلیدی کابینه را تعیین کرد تا گزارشی از وضعیت عراق در این زمینه ارائه دهند. اما گزارش این کمیته نه تنها چیزی را روشن نکرد, بلکه بر ابهامات بیش از پیش افزود, شاید شما و بینندگانتان باور نکنید اما تا دقیقۀ آخر بارها از مسئولان ذیربط میخواستم گزارشی در این زمینه به ما دهند, اما گزارش مشخصی ارائه نشد."
2. در بخش دیگری از مصاحبه مجری از روابط آمریکا و عراق در سالهای آخر پرس و جو کرد. الصحاف گفت که " عملاً پس ازجنگ کویت هیچ دیدار رسمی نبوده اما در گوشه و کنار با برخی از سناتورهای آمریکائی یا واسطههائی دیدار می کردیم, در چند جا هم آمریکا چراغ سبزهائی به ما داد و حتی از طریق واسطهها خواستار آن میشد تا دیدارهای رسمی(البته بعضاً با شرط و شروط) داشته باشیم, اما هر وقت موضوع را به صدام میگفتیم او نمیپذیرفت و داستان "لولو" را برای ما تعریف میکرد و می گفت این آمریکا همان لولوی است که در بچهگی ما را از آن میترساندند, اما الان بزرگ شدیم و میدانیم لولو هیچ چیزی نیست. اما در روزهای آخر و بالاخص پس از جدی شدن احتمال جنگ و قطعنامههای شورای امنیت, صدام از من که آن زمان وزیر خارجه عراق بودم, خواست تا در حاشیۀ یکی از نشستهای شورای امنیت با برخی از نمایندگان آمریکا دیداری داشته باشیم. یادم میآید که تقریباً با تمامی واسطهها و افرادی که ارتباط داشتیم و معمولاً چنین دیدارهائی را تنظیم میکردند, تماس گرفتیم و خواستار هماهنگی این جلسه شدیم, اما هیچ سناتوری حاضر به ملاقات با ما نشد, بالاخره تحت اصرار و فشار ما, یکی از نمایندگان دموکرات سنا حاضر شد که دیداری داشته باشیم, اما شرایطی را تعیین کرد که در ابتدا قبول کردنش برای ما سخت بود اما در نهایت مجبور شدیم که بپذیریم, قرار شد که با لباس مبدل و بدون هیچ تشریفاتی در یکی از رستورانهای بیرون شهر و دور افتادۀ نیویورک دیداری داشته باشیم. آنجا که رفتیم حدود 45 دقیقه معطل ماندیم و خبری از کسی نبود, با فردی که واسطۀ این دیدار بود تماس که گرفتیم, گفت که ایشان در راه هستند". بالاخره با کلی تاخیر, از در عقب رستوران(در ویژۀ آشپزها و خدمه) وارد رستوران شدند. ما گفتیم که آمدهایم ببینیم آیا میتوان راهی را پیدا کرد که به شکل مسالمت آمیز بحران فعلی را حل و فصل نمود؟ ایشان هم گفتند که من خیلی وقت ندارم و به صلاح نیست که کسی من را با شما ببیند, اما آمدهام تا فقط شرط و شروطی که ممکن است آمریکا کنار بیاید و حاضر باشد که با شما مذاکرهای داشته باشد به شما اعلام کنم. آمریکا سه شرط مشخص دارد. اول آنکه صدام به شکل مسالمت آمیز از قدرت کنارهگیری کند و از طریق رفراندومی حکومت را به نسل جدیدی واگذار کند, دوم آنکه قبل از کنارهگیری از قدرت دو کار را انجام دهد اول آنکه تمامی برنامه های هستهایش را رسماً متوقف سازد و دیگر آنکه رسماً اسرائیل را به رسمیت بشناسد." الصحاف اضافه کرد که" آنموقع بود که فهمیدیم آمریکا تصمیمش را گرفته است و در راه بیبازگشتی قرار گرفتهایم."
دولت تصویب کرد که از ابتدای سال آینده بنزین سهمیه بندی شود . عجیب نیست اما قابل تامل است . جناحی که امروز زمام امور را به دست گرفته و نام اصولگرا بر خود نهاده است ، وقتی می خواست کرسی ریاست جمهوری را از آن خود کند از هیچ اقدامی فروگذار نکرد . حتی از اقدام نمایشی و غیر کارشناسی مثل طرح تثبیت قیمت ها که میلیاردها دلار به وزارت نیرو خسارت زد و سبب شد میلیاردها دلار از سرمایه این کشور صرف واردات بنزین و پخت نان بی کیفیت و افزایش دور ریز نان و زیان دهی شرکت پست و ... شود . یادم هست روزهایی که این طرح در مجلس بررسی شد و مذاحل تصویب را پشت سر می گذاشت ، رمضان زاده که هنوز سخنگوی دولت بود بارها و بارها در جلسات هفتگی بر غیر کارشناسی بودن این طرح تاکید کرد و گفت : دولت با این مصوبه مخالف است . مخالفت دولت با این مصوبه سبب شد که اصولگرایان بتوانند استفاده ای که می خواستند ببرند ، ببرند . انها می گفتند اصلاح طلبان به فکر اقتصاد نیستند . حال معلوم نبود آنها که از قیمت هشتاد تومانی بنزین دفاع می کردند چقدر از اقتصاد سرشان می شد . این ها بماند .
حالا خر مراد از پل گذشته و واقعیت آشکار شده است . ماه عسل اصولگرایان با قدرت رو به پایان است . سال آینده سال سختی است . برای آنها که مجبورند دلایل سهمیه بندی بنزین را تبیین کنند و ااز ایجاد بحران های اقتصادی و اجتماعی و طبعا سیاسی جلوگیری کنند . اگر سه سال پیش آقایان ، بله آقایانی که معتقدند خانم ها بهتر است خانه بنشینند و به وظایف همسری و مادریشان بپردازند ، فکر می کردند و کارشناسانه تصمیم می گرفتند و با بالا رفتن قیمت بنزین موافقت کنند و برای رای گرفتن اقتصاد را فدای سیاست نمی کردند ، حالا چنین بحرانی در راه نبود . طوفان تورمی که از راه می رسد بنیان خیلی ها را بر خواهد کند .





۱ –خودم را بیشتر کنار مادر می کشم . توی دستم پر از تخمه است و دائم تخمه ها را شکسته و نشکسته می خوردم . مادر دستش را به دورم حلقه می کند . همه جا تاریک است . صدای انفجار از نزدیکی به گوش می رسد و همه بیرون می دوند . خط دود هواپیما در آسمان باقی مانده و یکی از همسایه ها فریاد می کشد که هواپیما را زده اند . صدای فریاد از کوچه بغلی به گوش می رسد . همسایه ها می دوند به آن طرف . موج انفجار شیشه های خانه های فرسوده کوچه پایینی را ریخته است . من هم با موهای ژولیده ، حیران در کوچه ایستاده ام . همچنان از دستم تخمه برمی داشتم و می خوردم . تخمه ها را شکسته و نشکسته فرو می دهم .شوری تخمه ها تشنه ام کرده است .
۲ - هر یکشنبه پای کرسی دراز می کشم . همان کرسی که لحافش را با احتیاط بلند می کردم تا یخ نکند . برق قطع می شد و کرسی یخ می کرد . برق می آمد و من مشتاقانه روایت فتح را می دیم . وقتی حمید که گلوله در کمرش بود چشمانش را برای همیشه بست و آوینی گفت حمید مرده بود در حالی که همه فکر می کردند از درد بیهوش است، گریه کردم . شب های زیادی برای حمید گریه می کردم . می دانستم او از درد مرده بود . بیهوشی برایش کم بود .
۳ - به کلاس سوم رفته بودم . سر صف هر روز با بقیه همکلاسی ها شعار می دادم مرگ بر آمریکا ، مرگ بر منافقین و صدام و فریاد می کشیدم مرگ بر اسراییل . درست نمی دانستم صدام و عراق و اسراییل کجایند . اما شعار می دادم و دستهایم را گره می کردم . صف ها به ترتیب وارد کلاس شدند . نوری نیامده بود . معلم که آمد گریه کرده بود . می گفت برادر نوری شهید شده است . او درس نداد . بچه ها همه گریه می کردند . لحظاتی بعد دسته های گل را به کلاس آوردند و جعبه های شیرینی را . معلم بچه ها را به صف کرد و از آنها خواست آرام و آهسته از پیاده رو به خانه نوری بروند . من را سر صف گذاشت و گفت وقتی رسیدیم ، داخل راهرو بلند بگو برادر شهیدم شهادتت مبارک . و از بچه ها خواست این شعار را تکرار کنند . من تمام طول راه به شعار فکر کردم و به نوری و برادرش و جنگ . وقتی رسیدیم زنگ زدند . در باز شد و داخل رفتیم . هنوز معلم اشاره نکرده بود که شعار را بلند گفتم و بچه ها تکرار کردند . همسایه نوری آمد و گفت نیستند رفته اند بهشت زهرا . گل ها و شیرینی ها را گذاشتیم تا برگردیم اما بچه ها بی اجازه معلم مشت مشت از شیرینی ها برداشتند و خوردند . داخل جیب ها ریختند و از راهرو بیرون آمدند . معلم وقتی برگشت ببیند کسی جا مانده یا نه دید همه جعبه شیرینی ها پاره است .
۴- مدرسه تعطیل شده بود . هر روز صبح ساعت ۹ مادر من را پای تلویزون می نشاند و می گفت باید درسهایت را بخوانی . تلویزیون درسها را پخش می کرد . من گوش نمی دادم . خوشحال بودم مدرسه ها تعطیل است یا ناراحت نمی دانستم اما دلم می خواست بازی کنم .
۵ - از مادر خواستم برایش تولد بگیرد . گفت نمی شود . پافشاری کردم اما مادر توضیح داد که یک نفر جشن تولد گرفته آن وقت موشک درست خورده روی خانه اش و همین باعث شده که همه بچه ها بمیرند . می گفت جمع شدن جایی خطرناک است . اما من دوست داشتم تولد بگیرم . حتی اگر بمیرم .
۶ - پدر خانه آمد . ناراحت بود و ساک می بست . می گفت همه کارمندان دولت باید بروند دوره آموزشی . برای جنگ . ناراحت بود . پدر ساک را بست . زود شام خورد و خوابید . مادر لباس هایش را اتو می کرد . من تا صبح نخوابیدم . چند بار رفتم پیش پدر . آهسته راه می رفتم تا بیدارش نکنم . ساعت بالای سرش را برداشتم . می خواستم او از اتوبوس جا بماند اما پدر بیدار بود . همان طور که دراز کشیده بود از من پرسید با ساعت چکار داری . جواب ندادم چون می دانستم صدایم می لرزد اگر حرفی بزنم . ساعت را سر جایش گذاشتم و رفتم . روی تشک دراز کشیدم اما نمی خواستم بخوابم . حس کردم پدر من را بوسید . آهسته چشمانم را باز کردم . پدرفاطمه را هم بوسید و مریم را بغل کرد . مریم بیدار شده بود و شیرین زبانی می کرد . ساعت شش صبح پول گرفت برای بستنی . با لحن بچه گانه اش می گفت تا کی نمیایی ؟ پدر گفت دو هفته . مریم گفت پول بستنی دو هفته ام را بده . من دیدم که پدر یک اسکناس صد تومانی به مریم سه ساله داد .صد تومانی قدر و قیمت داشت . خواستم بلند شوم و پول بگیرم اما پدر با عجله رفت . من تا شب دلم می خواست زودتر بلند شده بودم و پول گرفته بودم .
۷ - حوصله بازی نداشتم . پدر که نبود حوصله هیچ چیز نداشتم . تعجب می کردم وقتی می دیدم نوری در کوچه بازی می کند . پرسیدم ناراحت برادرت نیستی ؟ نوری گفت چکار کنم . مامانم بیمارستان است و تنهایی در خانه حوصله ام سر می رود . مادر نوری سکته کرده بود .
۸ – دم در ایستاده بودم . از صبح کلی گریه کرده بودم . مادر گفته بود به خانه مادر بزرگ می رویم. دم در منتظر ایستاده بودم تا مادر بیاید . دیدم مردی با لباس خاک آلود نظامی از سرکوچه پیچید.نگاه کردم . مرد افتان و خیزان راه می رفت . صورتش را آفتاب سوزانده بود . ساکش را از دوشش برداشت و در دست گرفت . ساک پدر بود . به طرفش دویدم . نمی دانستم با چه سرعتی راه را طی کردم. مادر که از در بیرون آمد دید بچه در بغل مردی غریبه می آید . ساکش را اما شناخت و استخوان های گونه اش را . پدر برگشته بود .
۹ – قطعنامه امضا شد اما من نمی دانستم خوشحال هستم یا ناراحت . همه گرفته بودند . همه چیز گران شده بود و هر روز خبری بد می رسید . جنگ تمام شده بود اما همین باعث خوشحالی بود . من فهمید کم کم دارد بزرگ می شود .
۱۰ – تلویزیون لحظه اعدام صدام را نشان می داد . پسرعمو بدجوری سرفه می کرد . سیاه شده بود . همه پای تلویزیون بودند و ناباورانه نگاه می کردند . کسی حواسش به پسرعمو نبود . همسرش دید و سریع کپسول اکسیژن را آورد . اکسیژن را وصل کرد و نفس کشید . سیاهی صورتش به سرخی گرایید . همه به طرف او دویدند . پدر دکمه های پیراهنش را باز کرد مادر او را باد می زد . خودش چشمانش را می بست و باز می کرد و می گفت نگران نباشید . الان حالم خوب میشه .من به طرف بچه رفتم تا او را ازاتاق بیرون ببرم . بچه دستانش پر از تخمه های مانده از شب یلدا بود و تند تند ، شکسته و نشکسته می خورد و بازی می کرد . پرسید : بابا شیمیایی خوب میشه ؟ گوینده تلویزیون می گفت اعدام صدام بر ملت قهرمان ایران مبارک .
۱-پنج ساله که بودم یک بار پدرم از من پرسید من را بیشتر دوست داری یا مامان را . گفتم دایی را .
۲- وقتی می نویسم یا می خونم هیچی نمی شنوم اما عجیب است که جواب می دم . آن هم جواب های غیر ارادی اما مربوط . مثلا بهم میگن ما امشب میایم خونتون . من هم میگم باشه . اما روحم هم خبر نداره که شب برام مهمان میاد . بعد ...
۳- در دوره ابتدایی نقاشی می شدم ۱۰ یا ۱۱ یا حتی اگر معلم رویش می شد کمتر . این وضعیت باعث می شد معدلم بیست نشود . برای امتحان نقاشی دایی ام یک طرح کمرنگ از عقاب روی برگه امتحان نقاشی کشید و برگه را داد تا برای امتحان ببرم . من هم برگه را بردم وطرح کمرنگ عقاب را پر رنگ کردم و یک بیست گنده گرفتم . این نقاشی سندی بود که معلمم سال ها ، حتی پس از تمام شدن دوره دبستانم ، به همه نشان می داد تا ثابت کند سختگیری چقدر تاثیر مثبت روی من گذاشته است .
۴ – همیشه موقعی که دارم تعارف های معمول را می کنم قاطی می کنم و ممکن است که اشتباه کنم . یک بار که داشتم طبق معمول با یکی که خیلی تعارف داشتم صحبت می کردم به او گفتم تشریف بیاورید ، مزاحم ما بشوید و ...
۵- نمی دانم چرا عادت کردم وسط حرف های بقیه ازشون بپرسم چی گفتی؟چی شده ؟ رفته بودم استخر.داشتم شنا می کردم دیدم دو تا دختر دارند درباره بی وفایی دوست پسر دوست مشترکان صحبت می کنند . یکیشون می گفت نمی دانی چقدر این را اذیت کرده . رفته به همه عکساشون را نشان داده . من یکهو پریدم وسط حرفشون و پرسیدم چی شده ؟ دخترها نگاه عاقل اندر سفیهی به من انداختند و گفتند هیچی . برای یکی از دوستامون مشکلی به وجود آمده . ازشون سپاسگزارم که مودبانه جواب دادند اما خداییش قیافه هاشون دیدنی بود .
من برای این بازی از میثم قاسمی ، ندافضلی، آرزو فیروزفرو بیژن مومیوند و الهه احمدی و سپهر برتون دعوت می کنم . با عرض پوزش از بقیه دوستان
می گفتند سنی بوده و بعد ها تصمیم گرفته شیعه شود .
می گفتند وهابیون او را تهدید به مرگ کرده بودند .
می گفتند خانواده اش سال ها او را طرد کرده بودند و حتی حاضر نشدند در دوره بیماریش به ملاقات او بروند .
می گفتند آنها حتی برای تشییع جنازه وی به تهران نیامدند . می گفتند در بندر عباس هم در انتظار او نیستند . می گفتند او کشته شده است . توسط همان ها که تهدیدیش کرده بودند .
می گفتند علت مرگ ضربه مغزی بوده و نه مسمومیت .
می گفتند شایعه کرده بودند او اوردز کرده تا آبرویش را ببرند.فریاد می کشیدند که او سیگار هم نمی کشید چه رسد به مواد مخدر.می گفتند رسم شده با آبروی زنده و مرده بازی شود.می گفتند برای این که به جنگ شیعه و سنی دامن زده نشود نگفته ان که او به قتل رسیده است.می گفتند و می گریستند . دوستدارانش را می گویم .
خودش می گفت : گریه کردم گریه کردم اما دردم رو نگفتم .
شادی آغاز
آنچنان برما به نان و آب ،
اینجا تنگسالی شد
که کسی در فکر آوازی نخواهد بود
وقتی آوازی نباشد،
شوق پروازی نخواهد بود
شفیعی کدکنی چه زیبا می گوید .
دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند
پنهان خورید باده که تعزیر می کنند
ناموس عشق و رونق عشاق می برند
منع جوان و سرزنش پیر می کنند
جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز
باطل در این خیال که اکسیر می کنند
گویند رمز عشق مگویید و مشنوید
مشکل حکایتی است که تقریر می کنند
ما از برون در شده مغرور صد فریب
تا خود درون پرده چه تدبیر می کنند
تشویش وقت پیر مغان می دهند باز
این سالکان نگر که چه با پیر می کنند
قومی به جد و جهد نهادند وصل دوست
قومی دگر حواله به تقدیر می کنند
فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر
کاین کارخانه ای است که تغییر می کنند
می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب
چون نیک بنگری همه تزویر می کنند