تبليغاتX
محاق
نوشته های یک روزنامه نگار
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 14:57  توسط زهرا علی اکبری  | 

چرا ؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 16:41  توسط زهرا علی اکبری  | 

از این که کسی والنتاین را تبریک بگوید ناراحت می شوم.آخه این موضوع چه ربطی به ما دارد ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 1:40  توسط زهرا علی اکبری  | 

دنیا جولانگاه ناکامی هاست
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 1:40  توسط زهرا علی اکبری  | 

سیمای جمهوری اسلامی ایران اختتامیه جشنواره فجر را پخش کرد و انتقادات ده نمکی را هم نشان داد . اما واقعا باید وقتی باران کوثری روی سن آمد دوربین می رفت بین باقالی ها و یا این که بهرام رادان تصویرش حذف می شد . این حذف ها چه فایده ای دارد ؟ واقعا چی را می خواهد ثابت کند ؟ این که سیمای ایران چهره بهرام رادان و پانته آ بهرام و باران کوثری را مناسب احوالات مردم تشخیص نمی دهد اما مجبور است باهاشون کنار بیاد ؟ ما که نمی دانیم . حالا اگر دلیل حذف پانته آ خانم و باران بهانه غیر قابل قبول حجاب بود ، علت حذف تصویر بهرام رادان چی بود ؟
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 18:40  توسط زهرا علی اکبری  | 

کجای تاریخ ایستاده ام ؟ من را سودای رسیدن به این روز نبود .
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 14:51  توسط زهرا علی اکبری  | 

زخم های هر کس سرمایه ای است که نباید به سادگی به حراج گذاشته شود . 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 19:51  توسط زهرا علی اکبری  | 

بازرگان : دموکراسی نه دادنی است نه گرفتنی ُ یاد گرفتنی است .
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 19:15  توسط زهرا علی اکبری  | 

فقط شاخ در نمی آورم وقتی پلیس راهنمایی و رانندگی به من متلک می اندازد
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 18:16  توسط زهرا علی اکبری  | 

سعی می کنم از آنچه هست خوشحال باشم اما دغدغه آنچه باید باشد نمی گذارد .
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 15:21  توسط زهرا علی اکبری  | 

بن بست محدوده عقل آدمی است
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 19:28  توسط زهرا علی اکبری  | 

هر کسی یک اخلاقی داره دیگه . این جواب کسی است که همه از رفتارهایش انتقاد دارند و می گویند دارد با آینده اش بازی می کند و به خاطر بداخلاقی بیش از حد و غرور بیشتر از حدش حاضر نیست به حرف هیچ کسی گوش کند . خوب هر کی یک اخلاقی داره دیگه .
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 19:1  توسط زهرا علی اکبری  | 

ترک سیگار بسیار آسان است . من بارها و بارها این کار را کرده ام .
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 18:29  توسط زهرا علی اکبری  | 

در تراژدی هیچ کس مقصر نیست .

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 16:49  توسط زهرا علی اکبری  | 

نمی دانم چند نفر از ما می توانیم در شهری که همه قوانین رعایت می شود و حقوق انسان ها کاملا محترم است و خبری از دودره بازی و ناراحتی و غصه و فقر و عصبیتو تضییع حقوق افراد نیست زندگی کنیم ؟
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 17:57  توسط زهرا علی اکبری  | 

فردا جمعه بازارچه خیریه ای به نفع کودکان کار در سعادت آباد ، بالاتر از میدان سرو ،بلوار شهید پاکنژاد ، نبش کوی شهید شکرایی ، پلاک ۲ برگزار می شود . زمان برگزاری این بازارچه از ساعت ۱۱ تا ۱۷ است . عواید حاصل از این بازارچه صرف کودکان کار ، خیابان و در معرض آسیب خواهد شد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 18:45  توسط زهرا علی اکبری  | 

میخواهم یک هفته ای مرخصی بگیرم . از وبلاگم وخوانندگان محترم . امیدوارم موافقت کنید . تا بعد .
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 19:0  توسط زهرا علی اکبری  | 

بعد از پستی که درباره مجازات حبس ابد خیانتکاران به همسر در آمریکا گذاشته بودم ، برخی لطف کردند و فحش های رکیکی نثار خیانت کاران کردند که امکان نمایش نداشت . در این میان بعضی از دوستان محترم دیده و نادیده هم نظر خود من را می خواستند .چون می گفتند که خودم اظهار نظری در این باره نکرده ام . می خواستم یک سئوال بپرسم و در پست های بعدی با تکیه بر جواب این سئوال نظرم را بگویم . کدام یک از این دوگزینه بهتر است ؟

یک - من از زندگی با تو لذت می برم ، پس تو را دوست دارم !

دو - من به تو خیانت نمی کنم، پس تو را دوست دارم !

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 18:43  توسط زهرا علی اکبری  | 

 دو تا از دوستانم اخیرا اظهار افسردگی می کنند شدید . یکی از آنها مجرد  است و یکی متاهل .جالب دلایل افسردگی این دونفر است .دوست متاهل من به پوچی رسیده .میگه شدم مثل ماشین .بشور و بساب و بروب و بپز . اصلا انگیزه ای ندارم .دوست مجردم دلش میخواهد ازدواج کند و برای خودش بشورد وبسابد و .... می گوید صبح میروم سرکار وشب خسته و کوفته بر می گردم . نه دلگرمی ، نه محبت و عشقی .یکنواخت یکنواخت زندگی می کنم . مانده ام یعنی چی ؟ اگرجای این دو تا عوض می شد مشکلشان حل می شد .

من که میگویم نه

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 18:36  توسط زهرا علی اکبری  | 

یک نفر میره چلوکبابی ، میگه آقا لطفا سه پرس برنج با سه سیخ گوجه بدهید.کبابی می پرسد : کوبیده هم می خواهی بگذارم کنارش ؟
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 17:30  توسط زهرا علی اکبری  | 

زیباترین خسوف خسوف مارکز است . خوانده اید ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 17:29  توسط زهرا علی اکبری  | 

یک بار یکی از شاگردان انیشتن او را در خیابان می بیند با لباسی پاره و ظاهری سخت ژولیده . به او می گوید استاد چه شده که این طور به خیابان آمده اید ؟ او لبخندی می زند و می گوید چه فرقی داد . مردم همه اینجا من را می شناسند و. همان شاگرد او را در کشوری دیگر با ظاهری به همان حد نامناسب می بیند . دوباره سئوالش را تکرار می کند . او می گوید چه فرقی دارد ، اینجا که کسی من را نمی شناسد .
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 17:25  توسط زهرا علی اکبری  |