اول فروردین ما با ازدواج یک دوست عزیز آغاز شد . آقا ازدواج فوق العاده ای بود . می نویسم تا باشد که آیندگان نیز از آن تبعیت کنند . این دوستان گرامی ما صبح اول فروردین راه افتادند و به اتفاق خانواده ها رفتند محضر عقد کردند و ناهاری به همراهانشان دادند و بعد هم به همه اس ام اس زدند که بله ما زندگی مشترکمان را آغاز کردیم . ساعت چهار روز اول فروردین بود که امین یکی دیگر از دوستان زنگ زد و با هیجان گفت خبر دارید فرشته ازدواج کرده است ؟ او به مناسبت همین ازدواج مهمانی ترتیب داد و رفتیم . عالی . وقتی عروس و داماد تصمیم گرفتند بروند ما هم همراهشان رفتیم و یک کار غیر اخلاقی کردیم . بوق بوق بازی . بله راه افتادیم روز اول سالی توی خیابان و بوق می زدیم . ملت نگاه می کردند چه خبره . آخه عروس و داماد ما لباس هایشان با ما هیچ فرقی نداشت . بعد هم همراه آنها رفتیم شیر موز خوردیم و بستنی و آمدیم خانه .
روز دوم یکی از بچه ها زنگ زد که هستید من دارم میام خانه شما . گفتیم هستیم . آمد حالش خیلی خراب بود اما چیزی تعریف نمی کرد . دائم راه می رفت . گفت نوار سایه را بگذار . گذاشتم نشست و عمیق گوش داد . بعد که خواست برود گفت می دانید فلانی - یکی از بچه ها که ۵/۱ سالی می شد بی دلیل ترک همه را گفته بود از خانمش جدا شده . باور کنید همه شیرینی ازدواج منحصر به فرد فرشته از سرمان پرید . ماجراها بود اما برای این که روده درازی نشود همین بس که بگویم همه روز روزه بودن همه شب نماز کردن . والا توی این سیزده چهارده روز شاید سیزده چهارده ساعت درست حسابی نخوابیده باشم . هر شب مهمانی و شب زنده داری و هر روز مهمانی های و بیداری . فکر می کنم روزهای باقی مانده سال باید کاری کنم که این کمبود خواب جبران بشود . امسال با تغییر برای من شروع شد . شیوه کار روزنامه نگاری ام را تغییر داده ام . دعا کنید موفق بشوم .