تبليغاتX
محاق
نوشته های یک روزنامه نگار
مجری یکی از برنامه های سیمای جمهوری اسلامی از وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی پرسید چرا نمایشگاه را آوردید مصلی ؟ یک باران آمد و باعث شد نصف کتاب ها را آب بگیرد . خندید و گفت این مشکل فقط در مصلی نیست که . یک نیمچه طوفان سال گذشته باعث شد سقف های برخی و از سازه های نمایشگاه کنده بشه . و بیفتد زمین . ورق های آهن . خدا را شکر که کسی آسیب جانی ندید . یعنی نمایشگاه خلوت بود والا معلوم نبود چه می شد و ....
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 15:57  توسط زهرا علی اکبری  | 

چند روز پیش یکی از دوستان تعریف کرد که در استخر شاهد اتفاق تلخی بوده که سبب شده هیچ وقت هوس شنا به سرش نزنه . اون می گفت

با دو سه تا از خانم های همکار قرار گذاشتیم برویم استخر . بین ما فقط یکی شنا بلد بود که البته قهرمان شنا هم بود و بقیه ما بلد نبودیم . اون گفت به ما هم یاد می ده . ما رفتیم استخر و وقتی وارد آب شدیم . دو سه تا تمیرین ساده به ما داد که این کار رو بکنین تا من بیام . من دائم حس می کردم نفسم می گیره . بهش گفتم، گفت نگران نباش عادت می کنی . خودش از استخر رفت بیرون و شیرجه زد . کمی شنا کرد و دوباره رفت زیر آب . من نگاه کردم بهش و با خودم فکر کردم چرا از زیر آب بیرون نمی آید . به یکی از نجات غریق ها گفتم اون خانم زیر آب موندنش طول کشید . با تعجب من را نگاه کرد و فگت : اون قهرمان شناس شما نگرانش نباشین . گذشت دوباره یک دقیقه ای و من دیدم یکی از نجات غریق ها از اون طرف اب رو می شکافه و میاد . رسید به این برش گردوند و سریع آوردش کنار استخر . کشیدنش بیرون . ما هم دویدیم بیرون و دیدیم که ی نفس کشید و بیهوش افتاد . حالا بین نجات غریق ها نه کسی بلده ماساژ بده نه کسی بلده تنفس مصنوعی بده . همه گریه می کردند و یا علی و یا ابالفضل می گفتن . ما هم گریه می کردیم و این وسط از بچه هفت ساله اش که بدجوری جیغ می زد غافل بودیم . زنگ زدند اورژانس تا این که ماشین امد نیم ساعتی طول کشید . بردنش بیمارستان و تا ساعت یازده از ریه اش آب می کشیدند اما ساعت یازده تمام کرد و مرد . بعد معلوم شد این خانم برای لاغری تحت رژیم غذایی خیلی سختی بوده . گاه گداری هم دچار حمله های ضعف می شده و انگار یکی از اون حمله ها زیر آ رخ داده و باعث شده این اتفاق بیفته .

در اتیوپی و سومالی و کلا آفریقا و ایران و حتی آمریکا هر روز هزاران نفر از گرسنگی می میرند . از این که غذایی ندارند . اون عکس معروف رو دیده اید؟ لاشخور در چند قدمی بچه آفریقایی که سرش را از گرسنگی زیمن گذاشته نشسته است ؟ عکاس این عکس سه سال بعد از گرفتن آن خودکشی کرد . خیلی ها از گرسنگی می میرند . خیلی ها هم از سیری می میرند . اما من بین مردن خانم شناگر و مردن بچه آفریقایی فرقی نمی گذارم . هر دو قربانی گرسنگی هستند و قربانی سیاست گذاری های نادرست در جهان . هر دو از فقر غذا مرده اند . کیک از سیری بیش از حد رو به گرسنگی آورده و رو به مرگ و دیگری از گرسنگی . یک مانکن برزیلی هم انگار دو سه هفته پیش مرده . از فرط ضعف ناشی از رژیم لاغری . این خانم مانکن دو سال بوده هر چی می خورده ُدستش را می کرده تو حلقش و بالا می آورده . تانگار این بار آخری ُ تکه هایی از معده اش را بالا آورده بوده و بیهوش شده بوده و مرده . عجب مرگ دردناکی . هزاران نفر در اطراف ما از آفریقایی ها گرسنه ترند . هر دو طرف می میرند و باید برای هر دوی این ها دل سوزاند .

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 16:8  توسط زهرا علی اکبری  | 

آقای نیروی انتظامی من می ترسم .می دانید چرا ؟ در شهری که من زنده می کنم خیلی ها کنار خیابان مقابل دیدگان هم و در کوچه ها و پس کوچه ها می نشینند و به خود مواد مخدر تزریقمی کنند . من می ترسم . خواهر زاده کوچک من هم می ترسد . از وقتی که با چشمام گشادبه یکی از این تزریقی ها نگاه می کرده و او سرنگش را به طرف این کودک پرتاب کرده است . شما نترسید سرنگ به کودک نخورد اما او سه شبی پیاپی تب می کرد و کابوس می دید . او می ترسد برای همین دیگر حاضر نیست خودش تا سر کوچه برود و وارد مهدکودکش شود . حاضر نیست با مادرش پیاده برود . او می ترسد برای همین باسرویس می رود .

آقا یا نمی دانم خانم ! باور کنید من می ترسم چون در اطارف من آدم هایی هستند که از زور فقر و تنگدستی تن فروشی می کنند و بدشنان میزبان انواع میکروب ها و ویروس هاست و خود نمی دانند و در پس این ندانستن محیط اطرافشان را آلوده می کنند و اطرافیانشان را و بالاخره شهری را که من در آن زندگی می کنم .

آقا من می ترسم . باور کنید وقتی در حاشیه خیابان راه می روم دائم حس می کنم کسی در تعقیب من است و می خواهد کیف خالیم را سرقت کند . می توسم وقتی از خانه بیرون می روم در باز بماند و در بازگشت با خانه ای خالی مواجه شوم . 

فقط من نمی ترسم . کسی را می شناسم که از ترس تب مرده است . سال هاست مسافرت نمی رود چون می ترسد خانه اش به غارت برود .

همسایه ما هم می ترسد . برای همین بالای دیوار دو متری حیاتشان یک متر میله نوک تیز کار گذاشته است . همسایه روبرویی ما هم می ترسد چون دورتا دور خانه اش را میله جوش داده و باور کنید که انگار در قفس زندگی می کند . چون برای رفتن به هر جایی از خانه ُ از بالکن گرفته تا بالکن و انباری باید قفل بگشاید .

آقا یا خانم نمی دانم چرا نه فقط من که اغلب همشهریان من هم می ترسند . از مواجهه با هر چیزی .

من اما از خود شما هم می ترسم . چون وقتی از خانه بیرون می آیم تارهای مویم از زیر روسری سر بیرون می آیند .  باور کنید من دیگر از سایه خودم هم می ترسم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 15:22  توسط زهرا علی اکبری  | 

 ندا من را دعوت کرده به آرزو بازی و این حرف ها . نمی دانم معنی آرزو چیه ؟ میشه چیزی را که حق مسلم یک انسان است از او دیغ کنند تا بعد این حق برایش به آرزو تبدیل شود ؟یادم است از یک بازیگر مشهور در مصاحب ای پرسیده بودند بزرگترین آرزویت چیه ؟ گفت بزرگترین آرزویم این است که یک چمدان پر تیله داشته باشم . راست میگه من هم یزرگترین آرزویم این بود که یک اتاق پر از کارت و نقاشی و عکس داشته باشم . آرزویی که بر آورده شدنش دیگر شعفی در من بر نمی انگیزد چون مال ۵ سالگیم است .

این قدر این گوشه دنیا که ما زندگی می کنیم نابسامانی هست و درد و رنج که شاید آرزوهای ما به نظر اهالی آن سوی دنیا خنده دار بیاید . شاید البته .

من بزرگترین آرزویم سلامتی است برای همسرم ، خانواده ام ،خودم و اطرافیانم . فکر می کنم بقیه آنچه می خواهم نیز آرزو نیست بلکه حق من است که دریغ شده و نباید می شد . از ندا ممنونم که من را به این بازی دعوت کرد .

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 14:26  توسط زهرا علی اکبری  | 

یک -این طرح برخورد با بدحجابی و کم حجابی و بی حجابی که البته آخری در جامعه ایران وجود خارجی ندارد ، یعنی چی آن وقت . تا وقتی ندیده بودم درست و حسابی باورم نشده بود . فکر می کردم در حد یک تذکر و گذر و نظر و این حرف هاست .اما واقعا شاخ در آوردم وقتی دیدم خانم هایی دستگیر شده اند از سوی همین گشت ارشاد که والا من فکر می کنم خیلی هم با حجاب بودند . طرف مانتویش زیر زانو بود . تنگ هم نبود همچین ، بعد شلوارش طوسی بود و همرنگ مانتویش . یک روسری کوچک سرش بود اما موهایش چون خیلی کوتاه بود بیرون نزده بود ، همین . شلوارش هم بلند بود . تا روی کفشش می آمد . پلیس می گفت که چرا جوراب نپوشیدی ؟ من مانده بودن این عینک مادون قرمز داشت که توانسته بود زیر شلوار این را ببیند . تازه خدا را شکر اگر می توانست زیر شلوارش را ببیند به شورت طرف گیر نداده بود که چرا فانتزیه و ... خلاصه با دیدن این صحنه بدجوری احساس خطر کردم . واقعا فکر می کنم هر لحظه ممکن استکسی در خیابان معترض بشود که چرا این ریختی بیرون آمدی و ... . اگر طرح های سابق برای مبارزه با بدحجابی جواب داده این یکی هم جواب می دهد . می بینیم .

 دو - ساعت حدود نه شب بود که ما رسیدیم دم خانه حمید .پرنده توی کوچه پر نمی زد . سکوت بود و فقط صدای ماشین ما که داشت می غرید و می خواست بایستد .  بهزاد در حال پارک ماشین بود . من هم سرم را بالا آورده بودم و داشتم صورتم را در آینه می دیدم که پشت سر صحنه جذابی دیدم . دختری که مانتوی کوتاه پوشیده بود و قیافه اش با استانداردهای روز نمی خواند داشت درست وسط کوچه می آمد . ته خنده ای توی صورتش بود و معلوم بود سرخوشه . یک موتوری با دو سرنشین سر کوچه ایستاد و کسی که ترک موتور نشسته بود پیاده شد و دوان دوان به طرف ما دوید . حالا تصور کنید که همه این اتفاق ها در چند ثانیه دارد می افتد . رسید به دختره ، با کمال شرمندگی باید بگویم که دست زد به باسن دختره و بعد هم شانه هایش را گرفته بود و صورت او را به زور می خواست برگرداند طرف خودش . دختره جیغ می کشید که ولم کن دیونه . من از ماشین پایین پریدم دیدم بهزاد هم با عصبانیت دارد به طرف آن ها می رود . پسره سریع دختره را ول کرد و دوید طرف موتور و رفت . دو تا در ماشین باز بود وقتی دختره رسید کنار ماشین و از ما گذشت . گریه می کرد و تقریبا می دوید . پاک به هم ریخته بود . بهزاد برگشت ماشین را پاک کرد و من هم کیفم را برداشتم و در را بستم . واقعا هیچ کدام رویمان نمی شد با هم حرف بزنیم . نمی دانم واقعا طرح مبارزه با بدحجابی برای این بیماران جنسی راه گشاست ؟ مگر تا حالا راه گشا بوده که از این به بعد هم باشد ؟

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 18:52  توسط زهرا علی اکبری  | 

مي دانيد مدتيه به چي فكر مي كنم ؟ .

به هيچي .

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 15:13  توسط زهرا علی اکبری  | 

صبح با سر درد از خواب بیدار شدم . بوی گندی توی خانه میاد که نگو و نپرس . همسایه بالایی فاضلابشان گرفته بوده ُ از وقتی باز کردند خانه مابو گرفته بیا و ببین . فکر کن دائما در دستشویی شمع روشن است و درهای بالکن هم چهارتاق باز و به همه این ها ساختمان سازی همسایه بغلی را اضافه کن که اگر این ها اضافه شود یعنی سر و صدا و گرد و خاک هم در این حالت در خانه بیداد می کند و ... خلاصه . باسر درد بیدار شدم . کلافه چون صدای اس ام اس بیدارم کرد . همین طور که به خودم فحش می دادم که چرا موبایلم را بی صدا نکردم ُ ،اس ام اس را خواندم و لحظه ای همه چیز یادم رفت . بوی فاضلاب،ساختمان سازی، در باز و ... شماره ناشناس بود اما نوشته بود تولد تولد تولدت مبارک ُ مبارک مبارک تولدت مبارک . یادم آمد که تولدمه . دیروز تولد من بود . بله بالاخره رسید . انگار هر سال باید بیاید و خودی نشان بدهد و برود . نشان به آن نشان که تاشب کلی اس ام اس داشتم . از همه دوستانم ممنونم . از همه .
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 13:42  توسط زهرا علی اکبری  | 

این دیالوگ فیلم روسری آبی را خیلی دوست دارم . عزت ا... انتظامی وقتی روی پله ها ایستاد ُ گفت : خوشبختی آن چیزی نیست که آدم ها از بیرون می بینن . خوشبختی تو دل آدمه
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 21:43  توسط زهرا علی اکبری  |