با دو سه تا از خانم های همکار قرار گذاشتیم برویم استخر . بین ما فقط یکی شنا بلد بود که البته قهرمان شنا هم بود و بقیه ما بلد نبودیم . اون گفت به ما هم یاد می ده . ما رفتیم استخر و وقتی وارد آب شدیم . دو سه تا تمیرین ساده به ما داد که این کار رو بکنین تا من بیام . من دائم حس می کردم نفسم می گیره . بهش گفتم، گفت نگران نباش عادت می کنی . خودش از استخر رفت بیرون و شیرجه زد . کمی شنا کرد و دوباره رفت زیر آب . من نگاه کردم بهش و با خودم فکر کردم چرا از زیر آب بیرون نمی آید . به یکی از نجات غریق ها گفتم اون خانم زیر آب موندنش طول کشید . با تعجب من را نگاه کرد و فگت : اون قهرمان شناس شما نگرانش نباشین . گذشت دوباره یک دقیقه ای و من دیدم یکی از نجات غریق ها از اون طرف اب رو می شکافه و میاد . رسید به این برش گردوند و سریع آوردش کنار استخر . کشیدنش بیرون . ما هم دویدیم بیرون و دیدیم که ی نفس کشید و بیهوش افتاد . حالا بین نجات غریق ها نه کسی بلده ماساژ بده نه کسی بلده تنفس مصنوعی بده . همه گریه می کردند و یا علی و یا ابالفضل می گفتن . ما هم گریه می کردیم و این وسط از بچه هفت ساله اش که بدجوری جیغ می زد غافل بودیم . زنگ زدند اورژانس تا این که ماشین امد نیم ساعتی طول کشید . بردنش بیمارستان و تا ساعت یازده از ریه اش آب می کشیدند اما ساعت یازده تمام کرد و مرد . بعد معلوم شد این خانم برای لاغری تحت رژیم غذایی خیلی سختی بوده . گاه گداری هم دچار حمله های ضعف می شده و انگار یکی از اون حمله ها زیر آ رخ داده و باعث شده این اتفاق بیفته .
در اتیوپی و سومالی و کلا آفریقا و ایران و حتی آمریکا هر روز هزاران نفر از گرسنگی می میرند . از این که غذایی ندارند . اون عکس معروف رو دیده اید؟ لاشخور در چند قدمی بچه آفریقایی که سرش را از گرسنگی زیمن گذاشته نشسته است ؟ عکاس این عکس سه سال بعد از گرفتن آن خودکشی کرد . خیلی ها از گرسنگی می میرند . خیلی ها هم از سیری می میرند . اما من بین مردن خانم شناگر و مردن بچه آفریقایی فرقی نمی گذارم . هر دو قربانی گرسنگی هستند و قربانی سیاست گذاری های نادرست در جهان . هر دو از فقر غذا مرده اند . کیک از سیری بیش از حد رو به گرسنگی آورده و رو به مرگ و دیگری از گرسنگی . یک مانکن برزیلی هم انگار دو سه هفته پیش مرده . از فرط ضعف ناشی از رژیم لاغری . این خانم مانکن دو سال بوده هر چی می خورده ُدستش را می کرده تو حلقش و بالا می آورده . تانگار این بار آخری ُ تکه هایی از معده اش را بالا آورده بوده و بیهوش شده بوده و مرده . عجب مرگ دردناکی . هزاران نفر در اطراف ما از آفریقایی ها گرسنه ترند . هر دو طرف می میرند و باید برای هر دوی این ها دل سوزاند .
آقا یا نمی دانم خانم ! باور کنید من می ترسم چون در اطارف من آدم هایی هستند که از زور فقر و تنگدستی تن فروشی می کنند و بدشنان میزبان انواع میکروب ها و ویروس هاست و خود نمی دانند و در پس این ندانستن محیط اطرافشان را آلوده می کنند و اطرافیانشان را و بالاخره شهری را که من در آن زندگی می کنم .
آقا من می ترسم . باور کنید وقتی در حاشیه خیابان راه می روم دائم حس می کنم کسی در تعقیب من است و می خواهد کیف خالیم را سرقت کند . می توسم وقتی از خانه بیرون می روم در باز بماند و در بازگشت با خانه ای خالی مواجه شوم .
فقط من نمی ترسم . کسی را می شناسم که از ترس تب مرده است . سال هاست مسافرت نمی رود چون می ترسد خانه اش به غارت برود .
همسایه ما هم می ترسد . برای همین بالای دیوار دو متری حیاتشان یک متر میله نوک تیز کار گذاشته است . همسایه روبرویی ما هم می ترسد چون دورتا دور خانه اش را میله جوش داده و باور کنید که انگار در قفس زندگی می کند . چون برای رفتن به هر جایی از خانه ُ از بالکن گرفته تا بالکن و انباری باید قفل بگشاید .
آقا یا خانم نمی دانم چرا نه فقط من که اغلب همشهریان من هم می ترسند . از مواجهه با هر چیزی .
من اما از خود شما هم می ترسم . چون وقتی از خانه بیرون می آیم تارهای مویم از زیر روسری سر بیرون می آیند . باور کنید من دیگر از سایه خودم هم می ترسم .
این قدر این گوشه دنیا که ما زندگی می کنیم نابسامانی هست و درد و رنج که شاید آرزوهای ما به نظر اهالی آن سوی دنیا خنده دار بیاید . شاید البته .
من بزرگترین آرزویم سلامتی است برای همسرم ، خانواده ام ،خودم و اطرافیانم . فکر می کنم بقیه آنچه می خواهم نیز آرزو نیست بلکه حق من است که دریغ شده و نباید می شد . از ندا ممنونم که من را به این بازی دعوت کرد .
دو - ساعت حدود نه شب بود که ما رسیدیم دم خانه حمید .پرنده توی کوچه پر نمی زد . سکوت بود و فقط صدای ماشین ما که داشت می غرید و می خواست بایستد . بهزاد در حال پارک ماشین بود . من هم سرم را بالا آورده بودم و داشتم صورتم را در آینه می دیدم که پشت سر صحنه جذابی دیدم . دختری که مانتوی کوتاه پوشیده بود و قیافه اش با استانداردهای روز نمی خواند داشت درست وسط کوچه می آمد . ته خنده ای توی صورتش بود و معلوم بود سرخوشه . یک موتوری با دو سرنشین سر کوچه ایستاد و کسی که ترک موتور نشسته بود پیاده شد و دوان دوان به طرف ما دوید . حالا تصور کنید که همه این اتفاق ها در چند ثانیه دارد می افتد . رسید به دختره ، با کمال شرمندگی باید بگویم که دست زد به باسن دختره و بعد هم شانه هایش را گرفته بود و صورت او را به زور می خواست برگرداند طرف خودش . دختره جیغ می کشید که ولم کن دیونه . من از ماشین پایین پریدم دیدم بهزاد هم با عصبانیت دارد به طرف آن ها می رود . پسره سریع دختره را ول کرد و دوید طرف موتور و رفت . دو تا در ماشین باز بود وقتی دختره رسید کنار ماشین و از ما گذشت . گریه می کرد و تقریبا می دوید . پاک به هم ریخته بود . بهزاد برگشت ماشین را پاک کرد و من هم کیفم را برداشتم و در را بستم . واقعا هیچ کدام رویمان نمی شد با هم حرف بزنیم . نمی دانم واقعا طرح مبارزه با بدحجابی برای این بیماران جنسی راه گشاست ؟ مگر تا حالا راه گشا بوده که از این به بعد هم باشد ؟
به هيچي .