تبليغاتX
محاق
نوشته های یک روزنامه نگار
دوستش دارم بسیار . عاشق است و عاشق خواهد بود . او عشق را می فهمید . وقتی جلال مرد همه دانشجویان ناراحت بودند . دور تا دور کلاس را سیاه زده بودند اما می دانستند او می آید . نمی شد او از راه نرسد . آمده بود با کفش های سیاه و لباس های سیاه تر . نشسته بود و کتاب را باز کرده بود و در باب درس سخن گفته بود نه درباره جلال . دختری از جمع دانشجویان بلند شد و فریاد زد : مگر سنگی تو . مگر دوستش نداشتی ؟ و بعد می زند زیر گریه . سیمین نگاهی طولانی به او انداخته و گفته است : گریه باشد برای تنهایی . الان وقت کار است . این سطور را که خواندم حیرت کردم از محکمی اش . عجب دردی را تحمل کرده بود . آخر او جلال را بسیار دوست داشت و انگار دارد . دوستش دارم . بسیار. سیمین را می گویم که بر تختی در بیمارستان پارس خوابیده است . دوستش دارم و آرزو دارم با مرگ بجنگد . او صد ساله هم شود زود است برای رفتنش . مگر چند سیمین داریم مثل او؟  

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 19:46  توسط زهرا علی اکبری  | 

هر چیز جدیدی که به مدد تکنولوژی و پیشرفت علم در اختیار انسان ها قرار می گیرد ُ تنها و تنها یک هدف داره . افزایش سطح رفاه . رفاه و راحتی انگیزه اصلی این اختراعات است اما در این همه این اختراعات جدید ابزار دق مردم است . باور نمی کنید ؟ با چند مثال ساده می توانم به شما ثابت کنم .

یک - وقتی چیزی را بدون نیاز واقعی به آن خردیاری کرده باشید در نتیجه راه استفاده درست از آن را نیز بلد نخواهید بود . در ایران انبوهی از دارندگان تلفن هماره نمی دانند کارکرد اصلی این تلفن چیست . به همین خاطر ۲۴ ساعته یا دارند پیام کوتاه می فرستند یا دارند صحبت های الکی می کنند . مثل این که خوب چه خبر، چی کار می کنی ؟ و یک ساعت برای هم مارجای عمه و دایی و خاله را تعریف می کنند . این از این . اماشايد بگوييد دلشان مي خواهد . خوب بخواهد . اما يكي از دلايل اين كه شبكه تلفن همراه به ابزار دق مردم بدل شده همين ندانسته استفاده كردن از مظاهر تكنولوژي است . معلومه ديگه . دولت محترم كه اصلا به خودش زحمت ظرفيت سنجي و ... نداده و في امان الله برداشته تا توانسته مويبايل فروخته و استفاده نادرست از آن هم باعث شده كه مشكلاتي از اين دست به وجود بيايد .

دو - شبكه اينترنت خوب چيزي است براي بانك ها . بانك ها هم به وجودآمدند تا مردم در آسايش و آرامش بيشتر بتوانند مراودات مالي شان را انجام بدهند . نگااه كنيد حالا به وقانين بانكي . وام را بايد يا در رويا ببينيد يا در دست گردن كلفت ها و پارتي داراني كه به شما نيشخند هم مي زنند . پس اصلا از بحث وام بگذريم كه فشار خون من يكي را به ۱۰۰ مي رساند و ممكن است به لقاء الله نائل شوم . اما همين ديروز بانك محترم ، چه فرق مي كند كدام بانك همه سر و ته يك كرباس هستند ، من را از ساعت ۱۱:۳۰ تا سه بعد از ظهر معطل كرد تا چك رمزدارم را وصول نمايد . مي دانيد چطوري . من با يك فقره چك رمز دار وادر بانك شدم و ديدم به به دستگاه شمارشگر آنجاست . يك شماره گرفتم و تا رفتم بنشينم بلندگو صدام كرد . رفتم كارم را گفتم و چك را از من گرفت زير و رو كرد و گفت خوب برو پشت نويسي كن . تا رفتم پشت نويسي كردم و آمدم ديدم به به صد نفر كه اغراقه اما سه نفر دارند كاراهايشان را انجام مي دهند . صدام همه به هيچ جا نرسيد . بعد از تمام شدن كار آن سه نفر در حالي كه ساعت ۱۲ شده بود ، نوبت من رسيد و چك را دام . كارمند محرتم چك را از من گرفت و رفت نشست پشت يك ميز ديگر و تلفن را برداشت و شماره گرفت . ده دقيقه بعد گفتم آقا نمي خواهيد كار من را انجام بيد با طلبكاري گفت برو بنشين هر وقت نوبتت شد صدات مي كنم . ما هم رفتيم نشستيم . كانه يك دختر حرف شنو . ده دقيقه بعد دوباره رفتم كنار باجه ديدم داره كار ديگران را انجام ميده و چك عزيز من ول روي ميزشه . گفتم آقا كار من را انجام نمي ديد ؟ بدون اين كه نگاهي به من بكنه گفت : گوشي را برنمي دارند . گفتم خوب تا كي معطل ميشم گفت : شايد تا دو . باور كنيد مخم سوت بدي كشيد . مثل قطار . گفتم چك را بديد برم . گفت برو بانك صادر كننده . حالا من وليعصر هستم و بانك صادر كننده ميرداماد . رفتم ميرداماد و بعد از كلي غر غر كه چرا گوشي را بر نمي داريد و البته جواب نشنيدن و چشم غره ديدن چك را گفت و گفت برگرديد همون بانك بگوييد مهر پشتش را باطل كنه . دوباره مخم سوت زد . فكر كردم الانه كه سكته رو بزنم . رفتم پيش رييس بانك و اين ها را تعريف كردم . شماره مستقيم خودش را داد و گفت برگرديد بگوييد به اين شماره زنگ بزنه . دوباره اومدم وليعصر و به كارمنده گفتم شما نمي توني يان را باطل كني بدي من ببرم . نگاه خسته اي كرد و گفت خانم شما اصلا ناراحتي انگار . دعوا داري . حالا چي شده ؟ قيافه اين كارمندهاي محترم هم انگار الان از رختخواب بيرون اومده باشند . شماره رييس را دادم و گفتم با اين شماره تماس بگيريد گفت : اه شايد شماره بابات باشه . من فقط با شماره اي كه خودم دارم تماس مي گيرم . بعد از سه بار زنگ زدن تلفن را طرف جواب داد و چك به سلامتي تاييد شد و من هم مبلغ را گرفتم و اومدم . داشتم خارج مي شدم ديدم يكي از كارمندا داره با كامپيوتر فال مي گيره . زير لب گفتم هم كامپيوتر چيز خوبيه هم اينترنت . حيف كه بانكي ها نمي دانند .

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 11:52  توسط زهرا علی اکبری  | 

توی این چند روزه هر کدام از دوستان را دیده ام لطف کرده اند و از حال مونا جویا شده اند . مونا خیلی بهتر از قبل است . دیروز که با هم بودیم ای میل هایم را به او نشان دادم و کلی خندید وقتی دید بخش مهمی از آن ها درباره اوست . باور نمی کرد هیچ کدام از آن ها را . قول گرفته ام از او که وبلاگی راه بیندازد . البته ابتدا باید با دکترش مشورت کنیم که آیا راه اندازی وبلاگ برایش ضرر ندارد . او به خاطر مصرف قرص های اعصاب بیش از حد می خوابد . اما در این چند روز به زور من از خواب ناز زده و بیرون می آید . فقط می توانم بگویم فعلا خوب است .
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 11:34  توسط زهرا علی اکبری  | 

مونا با مشکلات بسیاری دست و پنجه نرم می کرد . جدایی از امیر برایش فشار روانی مهیبی ایجاد کرده بود و به درستی نمی تواسنت به کارهایش برسد . مونا دانشگاه نمی آمد . آن قدر جسته گریخته آمد و به اخطارهای مکرر نیز گوش نداد که دو سال بعد در حالی که سه ترم به پایان تحصیلاتش مانده بود اخراج شد . به دلیل حساسیت خانواده مونا من هم کمتر و کمتر او را دیدم تا ارتباطمان رفته رفته قطع شد . پریشب بود که تلفن کرد . بعد از سال ها وقتی گفت الو بلافاصله صدایش را شناختم . گفاتم حتما خوبی که با من تماس گرفتی ؟ گفت بهترم . او سه سال در بیمارستانی به دلیل مشکلات روانی و اعصاب بستری بوده و به قول خودش همه چیزش را از دست داده . حتی خواب و آرامش را . می خواهم به دیدنش بروم . می گوید بدون قرص اعصاب نمی تواند بخوابد . خیلی چیزها گفته که دلهره مرا در برخورد با او بیشتر کرده است . او خودش را یک بازنده کامل می داند .

+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 12:26  توسط زهرا علی اکبری  | 

دیشب می خواستم بنویسم اما نشد . داشتم با دوستی از سال های دور صحبت می کردم و تصمیم گرفتم درباره هم او بنویسم . دوست من مونا آدم بسیار جسور و صادقی بود . باور کنید صادق صفتی کاملا برازنده وی بود و من بسیار دوستش داشتم چون هیچ گاه از او غیر از راست نشنیده بودم . چندین بار شد که او دیر به سر کلاس دانشگاه آمد . استاد از او پرسید چرا دیر آمدی ؟ گفت استاد من خواب ماندم . همه بچه ها تعجب کردند و استاد هم . استاد با طعنه گفت شب زودتر می خوابیدی تا صبح خواب نمونی . میشه بپرسم چه کار مهم مملکتی انجام می دادی . مونا نگاهی کرد و گفت داشتم تلفنی با یکی از دوستانم صحبت می کردم . همه بچه ها کلافه شده بودند که مگه مجبوری راست مطلب را بگویی . اما او گفت و اتفاقا نتیجه هم کاملا به ضررش تمام شد . استاد گفت بهتره بری پایین از تلفن های توی محوطه به دوست عزیزت زنگ بزنی و به حرف زدن با او ادامه بدی . استاد مونا را به کلاس راه نداد . بعد از کلاس همه از او پرسیدند می گفتی مریض بودم و هزار تا حرف دیگه . گفت من دوست ندارم دروغ بگم . این کار رو نمی کنم .

بارها و بارها از این اتفاقات توی دانشگاه برای او افتاد . مونا دوست پسری داشت به اسم امیر که عاشقانه دوستش داشت . متاسفانه حراست دانشگاه آن ها را خیابان بالایی با هم دیده بود و از آنجا که خیلی هم این آقایان و خانم ها از دخالت در زندگی مردم بیزارند او را به حراست خواستند و از او پرسیدند چه نسبتی با این آقا داشتی ؟ خود من به مونا سفارش کرده بودن که تحت هیچ شرایطی نگو دوستیم و حداقل بگو قصد ازدواج داریم . شما که واقعا چنینی قصدی دارید . گفت باشه و رفت حراست . گفته بود قصد ازدواج داریم . مسئولا حراست گفته بود یعنی خواستگار شما هستند . مونا گفت خیر هنوز خواستگاری نیامده اند . همین شد پیراهن عثمان و کلی درگیری داشت تو داشنگاه و تذکر انضباطی و این حرف ها . قضیه دوستی مونا و امیر توی خانه شان هم لو رفت و در یکی از گفتگوهای شبانه و طولانی آنها مادرش گوشی را برداشته بود و آن چه نباید می فهمید را فهمید . از فردا این درگیری ها توی خانه هم به وجد آمد . روزی که مادرش به من زنگ زد با نگرانی و گفت حتما امروز به خونه ما بیا را هیچ وقت فراموش نمی کنم . آن روز مونا داشنگاه نیامد . من بعد از تمام شدن کلاس رفتم خونه شون و دیدم اوضاع خرابه خرابه و پدرش خونه بود و گرفته و ناراحت نشسته بود روزنامه می خوند . مادرش هم عصبانی تر از پدرش بود . مونا توی اتاقش بود . من رفتم هم بیرون نیامد . فضا آن قدر سنگین بود که درست نمی تونم توضیحش بدم . طبیعتا سراغ مونا را گرفتم . مادرش گفت : مونا توی اتاقشه اما حرفهایی زده که باید درستی و نادرستیش بر ما روشن بشه . تو می تونی کمک کنی . من هم که خبر نداشتم قضیه امیر لود رفته نشستم روی مبل و آماده محاکمه شدم . مادر مونا گفت چند وقته مونا با امیر دوسته ؟ من شوک زده نگاهش کردم . گفتم والا من نمی دونم . در حالی که می دانستم . مادر مونا صدا زد : مونا بیا بیرون . مونا از اتاقش بیسرون آمد . حالش چندان خوش نبود . سلام و علیکی کرد و نشست . مادرش گفت زهرا که نمی دوه . مونا گفت می دونه به شما نمی گه . زهرا هر چی درباره رابطه من و امیر می دونی بگو . گفتم خوب خودت بگو . مادرش گفت درسته که سه ساله با هم دوستن ؟ گفتم فکر کنم . با شخصیتی که از مونا سراغ داشتم مطمئن بودم دروغ نمی گه . برای همین به تک تک سئوالات درست پاسخ دادم . ساعات شکنجه آوری بود . وقتی از خونه آن ها بیرون زدم انگار از زندان آزاد شده باشم . مونا به همه سئوالات درست پاسخ داده بود . مثلا گفته بود خونه امیر رفته و با هم حتی یک بار به مسافرت رفته اند و در جواب اعتراض پدرش که چرا به ما هیچ چیز نگفتی ؟ گفت شما از من سئوال نکردید . راست هم می گفت . اگر سئوال می کردند او جواب درست می داد و دروغ نمی گفت .

نتیجه راستگویی مونا این شد که پدرش او را به دانشگاه می آورد و با خودش بر می گرداند . برداشتن تلفن و تلفن زدن برایش ممنوع شد . مثلا اگر می خواست به من زنگ بزنه مادرش شماره رو می گرفت و به او گوشی را می داد . با این همه مونا با امیر دوست بود و دوست ماند . از موبایل بچه ها و تلفن دانشگاه و ... با او تماس می گرفت . بعد وقتی پدر و مادرش از او می پرسیدند هنوز با امیر رابطه داری یا نه می گفت آره و اصل ماجرا را توضیح می داد . من در این کش و قوس بارها به خونه مونا این ها احضار شدم و سئوال و جواب پس دادم . می دانید یک بار مادرش چی گفت ؟ می گفت اقلا این قدر اداب داشته باشه که تو روی من نگه با این پسره در ارتباطه . وقتی مونا می گفت از دروغ بدم میاد مادرش او را وقاحت متهم می کرد . یک بار هم مادرش می گفت کاش همون ۱۸ سالگی شوهرش می دادم و این قدر پرو نمی شد . باور نمی کنید که این راستگویی همه جا برایش دردسر می شد اما زا آن دست بر نمی داشت . حالا بشنوید از امیر خان . پسری که من هیچ وقت ازش خوشم نمیامد . او خودش یک تعصبی تمام عیار بود و گاهی می آمد و تا خونه مونا و پدرش را اسکورت می کرد . وقتی یک ماه گذشت و همدیگر رو ندیدند کم کم پدر مونا مراقبتش را کمتر از قبل کرد . بعضی روزها می آمد و بعضی روزها نمی آمد . یک بار که امیر آمده بود مونا و امیر داشتند می رفتند پدر مونا از راه رسید . لازم به ذکر است که پدر و مادر مونا خیلی هم به ظاهر آدم های امروزی بودند . مثلا پدر مونا حمله نکرد امیر را بزنه اما آمد جلو . من هم بودم . با امیر سلام و علیک کرد و حتی دست داد و گفت من خوشم نمیاد شما با دخترم دوست باشید و با او درخیابان راه بروید . می دانید امیر چه جوابی داد ؟ گفت شما نمیاین دنبالش من مجبورم بیام . برای همین اگر می خواهید با من راه نره او را بیاورید و ببرید . آن روز من هم به خونه مونا این ها رفتم . کلی با هم حرف زدیم و من بهش گفتم که حرف امیر توهینی به او بده . مونا اما عاشق بود .

یک بار مونا تلفن بی سیم را کش رفته بود و رفته بود توی دستشویی به امیر زنگ زده بود تا بعد از سه ماه با او صحبت کنه . امیر گفته بود که از کجا زنگ می زنی مونا گفته بود از خونه . امیر به مونا گفته بود دروغ نگو . قطع کن من زنگ می زنم . مونا داغ شده بود و ناراحت . تلفن را قطع کرد و وقتی امیر زنگ زد دیگر جواب نداد . هیچ وقت . نه تنها پدر و مادرش که دوست پسر و عشقش هم او را نشناخته بود .

اما مشکلات مونا اینجا تمام نشد . ....

+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 2:14  توسط زهرا علی اکبری  | 

من اصلا خوشم نمیاد آدم غر غرویی باشم اما فکر می کنم یک چیزی توی هوای این کشور هست که نیم گذاره آدم ها احساس خوشبختی کنن.
+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 1:50  توسط زهرا علی اکبری  | 

خوب مبارکه . بنزین هم سهمیه بندی شد . من موندم توی این اطلاع رسانی دولت پاسخگو . ساعت ۲۱ خبر شبکه یک سیما اعلام می کند بنزین سهمیه بندی شد . مردم می ریزند توی خیابون ها برای پر کردن باک های بنزین و ما می ریم روزنامه برای عوض کردن صفحه یک . مردم توی صف پمپ بنزین علاف و ما منتظر اطلاعیه وزارت نفت . حالا بیا و ببین . خبر گزاری رسمی جمهوری اسلامی که اگر در بورکینافاسو ترقه در بشه خبرش را با آب و تاب مي فرستد تا ساعت نه و نيم جز چهار خط چيز ديگري در اين مورد مخابره نكرد . ايلنا خبر را داد و جدول را نگذاشت تا بالاخره خبر گزاري دست راستي فارس ساعت ده و خورده اي از شب رفته خبر را داد . دست برادران دست راستي درد نكند . راستي اين ها مهم نيست . مهم اين است كه نمي دونيم بعدا چي ميشه . مردم سال هاست با خاطرات سهميه بندي و كوپن و ... هم وداع كرده بودند چه رسد به خودش .
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 22:36  توسط زهرا علی اکبری  | 

تا به حال به آدم هایی که خودشان هم نمی دانند چه عقیده ای دارند بر خورده اید ؟ تو دنیا از هیچی بیشتر از این بدم نمیاد که یه آدم تظاهر به چیزی کنه که نیست .

می خوام چند تا از نمونه هایش را بیاورم . امیدوارم شما خوانندگان احتمالی گرامی از این دسته نباشید که خدای نکرده بهتون بر بخوره . مثلا دیدیدجایی نشسته اید یه دفعه طرف شروع می کنه درباره آدم های ناباب حرف زدن . میگه بله الان هر کی رو می بینی یه دوربین انداخته رو کولش شده عکاس . چشمهای شما از حدقه در میاد . چون دقیقا این کار را می کنید . بعد هم بعد از ظهر میره پلاس میشه تو کافی شاپ . وقتی این را میگه می فهمید داره به شما گوشه می زنه و حتما شما را در کافی شاپ گردی های مکررتان دیده . بعد هم میگه آخر زمونه شده زن ها تنها تنها،بدون شوهراشون میرن مسافرت .می گن ما دست از کارمون به هیچ قیمت نمی کشیم . دیگه شک ندارید طرف با شماست که یه دفعه میگه همه که مثل شما نیستن که به خونه زندگیشون اهمیت بدن . خودشون را وقف شوهر و زندگی کنند و ... . دیگه گوش نمی دهید چون کلی صفات را داره به شما نسبت میده که اصلا در وجودتان نیست . مثلا میگه واقعا شما بدون اجازه شوهرت آب نمی خوری اما زن های این دوره ...

بگذریم . چند روز پیش یکی از همین هایی که ما می شناسیم و شما احتمالا نه داشت در وصف خصوصیات مثبت شوهر آینده اش داد سخن می داد . می گفت ما خیلی با هم خوبیم . می دانید چرا ؟ چون من متولد آبانم و اون متولد مهر . بعد آبان و مهری ها خوب بات هم می سازن و ... عجب دلیل محکمی برای ازدواج . بعد می گفت این آقا همه چیزش سر جاشه . مثلا نمازش قضا نمیشه اما مشروبش رو هم می خوره !همه کارش سر جای خودش . به موقع شیطونه . به موقع آرومه . عزاداری هم میره . محرم ها نذر هم می کنه و ...

یکی از آقایونی که روشنفکری خفه اش کرده بود می خواست ازدواج کنه و یک بار از من پرسید موردی اگر بین دوستان و آشنایان شما هست به من معرفی کنید . من هیچ وقت از نزدیک با عقاید و افکار اون آقا روبرو نشده بودم برای همین پرسیدم دوست دارید طرف شما چه خصوصیاتی داشته باشه ؟دوست دارم خونه دار باشه . تحصیل کرده و خوش تیپ و خوش قیافه باشه . حسابی به خونه و زندگی اهمیت بده . اصلا می دانید من به آشپزی خیلی اهمیت می دم . دلم می خواد می رسم خونه بوی غذا بزنه بیرون . باور کنید حرف به این جا رسید چشمان من هم از حدقه زد بیرون . این آقا نمی دونید چه اداهای روشنفکری داره . اما بین همه حرف هایش یک کلمه درباره خصوصیات اخلاقی و فکری اون آدمی که میخواد باهاش زندگی کنه حرف نزد . اینه دیگه . 

یکی از خانم های به شدت بی حجاب که شاید مقدار پارچه ای که در مجالس عروسی برای دوخت لباس خریداری می کنه بیست سانت بیشتر نباشه چند روز پیش داشت داد سخن می داد درباره خوبی مبارزه با بدحجابی . می دانید دلیل محکمش برای این که مبارزه با بدحجابی خوبه چی بود ؟ می گفت دیگه بعضی ها شورش را در می آورند . مانتوی صورتی می پوشند میان بیرون . من نگاه کردن به لباسش ببینم چه رنگیه . دیدم یقه اش اون قدر بازه که برای رسیدن به رنگ لباس باید روی پوست بدن جستجو کنم . لباسش سبز فسفری بود . لباس که چه عرض کنم تاپ و دامن کوتاه ،خیلی کوتاه یا ... . من راستش نپرسیدم که چرا حالا مبارزه با بدحجابی خوبه و مانتوی صورتی بد . اما افاضات ایشون با این حرف تمام شد . واقعا که . این ها رو ول کنن هر می خوان هر کاری دوست دارن بکنن . نمی دونم حالا مردم باید هر کاری دوست دارن بکنن یا هر کاری بقیه دوست دارن .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 19:33  توسط زهرا علی اکبری  | 

چی بنویسم . وقتی می خواهم درباره همه چیز بنویسم و هیچی هم نمی خوام بنویسم ؟ 

سه سال گذشته . زیادش رفته کمش مونده . چیه . چرا این طور نگاه می کنید ؟ دانشگاه رو می گم .

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 13:34  توسط زهرا علی اکبری  |