تبليغاتX
محاق
نوشته های یک روزنامه نگار
هنوز نتیجه معلوم نیست . این که چه کسانی به مجلس راه پیدا می کنند . اما واقعا آیا باید نظام جمهوری اسلامی به این انتخابات و دیگر انتخابات دل خوش کند و مثلا اصلاح طلبان از شکست یا اصولگرایان از پیورزی ناراحت شوند . یا بالعکس . در داخل حوزه رای گیری انبوهی اسم بود و عده ای گیج و سرگردان به اسم ها نگاه می کردند . از بین اسامی یکی را انتخاب می کردند و روی برگه رای می نوشتند . جالب بود . انگار نه انگار انتخابات است . انگار این عده آمده بودند در مسابقه لاتاری شرکت کنند . من لیست را از کیفم در آوردم تا بنویسم . خانمی حدود ۵۰ ساله که از نگاه کردن به لیست ها سر درنیاورده بود و کدها هم حسابی اعصابش را به هم ریخته بود گفت خانم این کاغذ شما اسم کی توش هست . من هم سریع گفتم بعضی هاشون قبلا نماینده مجلس بودند . طرفداران آقای خاتمی هستند . گفت میشه من هم از رویش بنویسم . با رضا و رغبت لیست را دادم به خانم و لیست دیگری از کیفم در آوردم . خانم نشست کنار من و پسرش که حس می کرد یک مفسر سیاسی درجه اول است و از همه اتفاقات ریز و درشت ، نه در ایران که در همه جهان خبر دارد ، آمد نشست کنارش و گفت بده من بنویسم . خانم لیست را داد پسرش . پسر نگاه عاقل اندر سفیهی به مادر کرد و گفت : این ها کی هستند ؟ گفت طرفداران آقای خاتمی . پوزخندی زد . زیر چشمی او را می پاییدم . بعد گفت : تو چی می فهمی ؟ اگه اینا طرفدار خاتمین چرا اسم خود خاتمی توشون نیست ؟ من دیگه طاقت نیاوردم اومدم بگم آدم مطلع مگه خاتمی کاندیدا شده بود که افاضات فرمود : چرا اسم حداد عادل را ننوشته ؟ مادره رو کرد به من گفتم حداد عادل طرفدار خاتمی نیست . پسره جوری به من نگاه می کرد انگار در برابر تحلیل سیاسی اون هیچ کس نباید حرف بزنه . تمسخری در چشماش بود که اذیت می کرد . زن دوباره دست به کار شد . هنوز پنج تا اسم بیشتر ننوشته بود که پسره گفت پاشو . تو بیکاری . ما کار داریما . و برگه را از زیر دست مادرش کشید و برد انداخت توی صندوق . دو دختر دیگر اومده بودند و اسم کسانی را انتخاب می کردند که دوست داشتند . یکی از روی لیست می خواند مثلا مراد فلانی . دختره می گفت اه اه نه اسم خوشگل بگو . چی بگم می خوای تو بنویس اشکان . بنویش سهراب .اما اینجا نیست . دست آخر توی تعرفه برگه اسم دوستانشان را نوشتند و رفتند . مردی آمده بود از الف شروع کرد تا پایین سی اسم را به ترتیب حروف الفبا نوشت . پیرزنی اومده بود تعرفه را داد به یکی دیگه و گفت هر کی را دوست داری بنویس . این یکی از حوزه ها بود . ببینید در سراسر کشور چه خبر است . در برابر همچین رای دهندگانی می شود واقعا به این که مجلس عصاره ملت است اعتقاد داشت . خیلی ها رای می آورند چون نام آن ها با الف شروع می شود . البته خود حکومتگران هم به این امر واقف هستند چون یادمه در انتخابات سال ۷۶ بر خلاف سایر انتخابات به ترتیب حروف الفبا نام کاندیدا ها را ننوشته بودند و ناطق نوری نامش قبل از خاتمی بود . حتما بخشی از هفت میلیون رای ناطق نوری مرهون همین جلو افتادن است . واقعا این لاتاری یا بخت آزمایی نامش انتخابات است ؟
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 11:3  توسط زهرا علی اکبری  | 

به این نامه جالب برخوردم . دیدم بهتره اینجا باشد تا شما هم بخوانید . شاعر پاکی ها عاشق فوتبال بوده است . این نامه اولین و آخرین نامه سهراب سپهری به یک نشریه ورزشی است . . قابل توجه کیهانی ها

 



هفته نامه محترم کیهان ورزشی

به مجله شما علاقمندم ، تنها نشریه فارسی است که می خوانم، به اندازه کافی با کتابها و مجلات فرهنگی سر و کار دارم. آنچه می خوانم به قلمروی دیگر مربوط است ، چون کارم چیزی دیگر است ، حاشیه نروم ، حرفهایی دارم ، از حرفها شروع کنم آن هم به ترتیب و در پی ارقام :

1- کلمه فوتبالیست را از کجا آورده اید ؟ در فارسی کلماتی ساخته ایم مثل "فیلمساز" ، در این جا ریشه یک فعل را گرفته ایم و دنبال یک واژه فرنگی گذاشته ایم. اما در ترکیب این کلمه تابع دستور زبان خودمان بوده ایم. شما "فوتبالیست" را از فرنگی ها گرفته اید و یا با ابتکار خود ساخته اید ؟(اشاره سهراب به این مساله است که در فرهنگ لغات انگلیسی  کلمه ای با عنوان فوتبالیست وجود ندارد و واقعا مشخص نیست این کلمه که معادل کلمه
Footballer در انگلیسی است از کجا سر بر آورده است؟) برای ما ساخته اید و یا به خاطر آنان؟ و تابع چه دستوری ؟ همین طور واژه "گلر" را ؟

2- آیا بهتر نیست پاره ای را با حروف لاتین هم بنویسید ؟ البته خوانندگان شما می دانند " جرج بست " را چگونه تلفظ کنند. اما
"
Everton" را چطور ؟ بارها شنیدیم که این نام را ارتون (به ضم الف و سکون را) تلفظ کرده اند.

3- نویسندگان شما گاه می نویسند "سنتر فوروارد" و گاهی "سانترفوروارد" . یک بار "بریان کید" و بار دیگر "بارایان کید" . آیا تلفظ کلمه ای واحد آن هم در این گونه موارد همیشه همان نیست ؟

4- صبح شنبه در کیهان ورزشی می خوانیم که روز پیش تماشاگران امجدیه بیست و پنج هزار نفر بوده اند ، عصر در صفحه ورزشی روزنامه کیهان ، سخن از بیست هزار نفر در میان است. آیا برای تعیین ارقام درست راهی نیست؟ مگر تعداد بلیت های فروش رفته را نمی توان پرسید ؟

5- قیمت بلیتهای امجدیه بر چه مبنایی بالا و پایین می رود ؟ یک روز پنج شنبه بهای بلیت زیر جایگاه صد ریال است و درست فردای آن روز قیمت آن به دویست ریال می رسد ، چه حسابی در کار است ؟ اگر اهمیت مسابقه مطرح باشد پس با این همه تیم که بازی هرکدام در سطح خاصی است ، قیمت بلیت زیر جایگاه باید پنج ریال و پانصد ریال نوسان پیدا کند ، نکند عوامل جوی هم موثر باشد ، خودتان می دانید که در سرزمین های دیگر بهای بلیت مسابقات نمی تواند چنین نوسان های تند و نا بهنگامی داشته باشد.

6- چه می شد اگر ما بهای اشتراک بلیتهای مسابقات را به فدراسیون و یا باشگاهها می پرداختیم و آنها بلیت مسابقه را برای ما می فرستادند ، چه موانعی بر سر راه موضوع اشتراک هست ؟ در کشورهای پیشرفته چه می کنند؟

7- چرا بلندگوی امجدیه قبل از هر مسابقه (چه بزرگ و چه کم اهمیت) اسامی بازیکنان و داوران را اعلام نمی کند ، مگر این کار چقدر وقت گوینده را می گیرد؟ این را چطور باید یاد آوری کرد؟

8- جمعه ها درست در همان وقتی که در امجدیه مسابقه فوتبال در جریان است ، تلویزیون ملی فیلم مسابقات فوتبال را پخش می کند. آیا مسئول برنامه ورزشی تلویزیون تا این حد از آن چه در زمینه ورزشی می گذرد بی خبر است ؟ و نمی داند که علاقه مندان واقعی برنامه او همان تماشاگران امجدیه اند ؟ اگر میسر است این را از مجله گوشزد کنید.

9- آیا بهتر نیست کیهان ورزشی هرهفته برنامه مسابقات فوتبال را به اطلاع خوانندگان خود برساند ؟ این کاری بود که در گذشته ها می کرد و کاری درست بود ، انگار جواب خود را باید در بی نظمی کار فدراسیون جستجو کنم؟

10- مفسرین ورزشی که زیر جایگاه می نشینند تا آن جا که ما دیده ایم، کمتر به جریان بازی توجه دارند، حرف می زنند ، شوخی می کنند ، می خندند. تفسیر و گزارش آنان تا چه میزان می تواند دقیق باشد ؟ وقتی تمام دقایق بازی را در مجله ای شرح می دهند ، جز این که فکر کنم از روی نوار مسابقه نوشته اند چاره ای ندارم. آیا چنین نیست ؟ و یا این که من قادر نبودم در جمع پر هیاهوی خبرنگاران ، نویسندگان دقیق و تیزبین را هم زیر نظر داشته باشم؟

11- چرا هیچ وقت کار یک داور را بررسی نمی کنید و همه جنبه های خوب و بد آن را باز نمی نمایید؟ مگر انتقاد درست داوری مجاز نیست ؟ چه کس باید داور را به خوب و بدش آگاه کند ؟ اگر باز نمودن لغزش های یک داور اعتقاد مردم را نسبت به او سست می کند ، چه بهتر که این اعتقاد سستی گیرد. چرا باید مردم به داور بد ، اعتقاد بی جهت داشته باشند ؟ اما جنبه مثبت قضیه را هم در نظر باید گرفت. شاید انتقاد اصولی شما مددکار داور بود و قدرت داوری اش را افزونی دهد، همیشه این تماشاگران نیستند که در سر راه داوری خوب ، سنگ می اندازند. مگر همین داور مسابقه تاج - عقاب (در روز جمعه اول بهمن ماه) اعصاب همه ما را در امجدیه به بازی نگرفت. از شما می پرسم ، اگر همین داور باز هم داوری یک مسابقه را به عهده بگیرد و سطح داوری اش همان باشد ، واکنش کیهان ورزشی چه خواهد بود ؟ تعبیر "داوری ضعیف" و یا "داوری پر سوت " ارزش انتقادی ندارد ، این را قبول کنید.

12- جزو مبانی انتخاب مرد فوتبال سال ، اخلاق و نیک رفتاری را نیز به حساب آورده اید. اما فکر نمی کنید مرد فوتبال نمی تواند لزوما مرد اخلاق هم باشد ؟ چه بهتر که یک بازیکن خوب خصایص اخلاقی خوب هم داشته باشد ، اما شما می خواهید در عرصه فوتبال قهرمان اسطوره انتخاب کنید. توجه به شایستگی اخلاق انتخاب شما را مشکوک می کند. درست مثل این خواهد بود که تابلوی بد یک نقاش را به خاطر اخلاق پسندیده نقاش آن در خور ستایش بدانید ، با معیارهای اخلاقی ، نه هنر را می توان سنجید و نه ورزش را ، خود بهتر می دانید که چه بسیارند بازیکنان خوب که خشن و عاصی و پر خاشگرند . جرج بست چندان ملایم و نیک رفتار نیست. با این همه توپ طلایی می گیرد. وقتی که در چند شماره کیهان ورزشی نظریات مربیان و داوران را برای انتخاب مرد فوتبال می خواندم ، چند سوال را برای خود مطرح کردم : این آقایان متخصصان تا چه پایه در جریان مسابقات هستند ؟ آیا بستگی آنان به باشگاه خاص و یا دوستی شان با افرادی معین در اظهار نظرشان بی تاثیر بوده است ؟ آیا توجه به عامل اخلاقی نیز سابقه ورزشی پایه های این انتخاب را تا حدی سست نکرده است ؟ هیچ کدام از این آقایان به بازی خوب اکبر افتخاری توجه نداشته اند اما از مصطفی عرب نام برده اند که بازیکنی است متوسط ولی با انضباط و یا همایون بهزادی که در شرایط امروزی بازی اش ضعیف است. اگر انتخاب مرد فوتبال "سال" مطرح است ، انگار نباید روی سوابق یک بازیکن تکیه کرد.

13- با تعصب بی پایه چه باید کرد؟ هم راننده تاکسی طرفدار تیم پرسپولیس است ، هم شاگرد بقال ، هم دانشجو و هم کارمند اداره . بسیار خوب ، هر کس می تواند علاقه اش را به چیزی ببندد، اما علاقه داشتن هم دلیل منطقی می خواهد. اهالی منچستر حق دارند طرفدار تیم های شهر خود باشند، مردم لیدز بجاست که تیم خود را دوست بدارند، ساکنان چلسی طبیعی است که بیش تر از تیم خود دفاع کنند. اما در شهر شما و من ، یک بت همگانی پیدا می شود، دلبستگی مسری است و طرفداری، اتفاقی و بی دلیل صورت می گیرد. خواهید گفت: چه اشکالی دارد؟ حرفی ندارد، اما وقتی که در امجدیه نشسته اید ، این طرفداری و تعصب محیطی نامطلوب ایجاد می کند . و شما نمی توانید به دلخواه تماشا کنید. من هم مثل شما از تیم پرسپولیس بازی های خوبی دیده ام. اما سرانجام- مثل کسان دیگری که می شناسم - تصمیم گرفتم روزهایی که تیم پرسپولیس بازی دارد به امجدیه نروم. شور و هیجان تماشاگر چیزی گیرا و پسندیده است و اگر نباشد میدان ورزشی نه جان دارد و نه معنی ، تشویق بی حساب تماشاگران ، بچه های پرسپولیس را نمایشگر و شاید خود نما بار آورده است. اینان از تماشاگران آشنای خود کمبودی بزرگ دارند ، انگار احساس غریبی می کنند. وقتی که قیافه گریان همایون بهزادی را پس از مسابقه در مسجد سلیمان روی صفحه کیهان ورزشی دیدم ، با خودم گفتم چه چیز جز تر و خشک کردن تماشاگران تهرانی ، این بچه را چنین عزیز دردانه بار آورده است؟ زیاد نوشتم این را می دانم ، اما اگر بگویم این تنها نامه ای است که در تمامی عمرم به یک نشریه ورزشی نوشته ام ، شاید مرا از این اطناب معذور دارید.


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 18:53  توسط زهرا علی اکبری  | 

رفتم توی کتابفروشی تا برای دوستم که به تازگی صاحب دختری شده کتابی هدیه بگیرم . قیمت ها سرسام آوربود اما پاهای من بدجوری شل شده بود . گشتم و چند کتابی انتخاب کردم و داشتم به طرف پیشخوان می رفتم تا پول را پرداخت کنم که کتابی دیدم با عنوان هشتاد سال داستان کوتاه ایرانی . جمع آوری این کتاب توسط حسن میر عابدینی انجام شده . آوردمش دیدم از اغلب نویسنده های درست و حسابی داستانی انتخاب کرده و خلاصه داشتنش به نداشتنش می ارزه . جلد اول کتاب که همون روز اول به بهای شب زنده داری و گذر از بعضی داستان هایی که بارها خوانده بودمشان تمام شد . جلد دوم کتاب نویسندگان دهه شصت تا هشتاد را مورد بررسی قرار می دهد و داستان هایی از آن ها نقل کرده است . نکته جالب برای من در این کتاب دوم که یک هفته ای هست دستمه و تمام نشده داستان ها نیستند . این است که اغلب این نویسنده ها که در این دوره داستان کوتاه نوشته اند ، خارج از ایران زندگی می کنند . با خواندن هر داستان کوتاهی به جستجوی اینترنتی در مورد نویسنده رو آوردم و دیدم بله داستان های جدید تر از آن چه درکتاب آمده هم دارند . خیلی از آن ها مقیم سوئد و آلمان و فرانسه و و آمریکا هستند . نمی دونم واقعا چه اتفاقی افتاده که یک هو یک نسل نویسنده ایرانی ، که اتفاقا خوب هم می نویسند ، در جایی خارج از ایران تشکیل شده و یک فضای سورئال عجیبی به ادبیات ایران داده . نویسنده هایی که پاشون رو تو یک خاک دیگه زمین می گذارند ، متفاوت می نویسند . یک حالت گنگ و مبهم از سرخوردگی ، از عصیان ، از نا امیدی ، از رنج و نمی دونم واقعا چه واژه ای را بنویسم تا معنای دقیق کلمه را بدهد ، اما از همه این ها با هم توی این داستان ها هست . مثلا در این کتاب داستانی از خسرو دوامی است که از سال ۱۳۶۱ ساکن لوس آنجلس است . بیژن کارگر مقدم مقیم آمریکاست و مهرنوش زارعی هم . به روژ ئاکره یی هر چند در کردستان عراق متولد شده اما خود را ایرانی می داند چون در ایران بزرگ شده و بعد ها مهاجرت کرده . او هم به زبان فارسی داستان می نویسد . حسین آذرنوش که داستان بسیار زیبای بزرگراه را نوشته هم اوایل دهه شصت به آلمان مهاجرت کرده است . سودابه اشرفی از سال ۱۹۹۰ در آمریکا داستان نویسی را شروع کرده .  بهرام مرادی در نیمه دهه شصت مهاجرت کرده و در برلین زندگی می کند . شهلا شفیق ساکن پاریس است . مرضیه ستوده مقیم کاناداست. جواد جواهری مقیم آلمان است . داریوش کارگر احتمالا مقیم سوئد است . علی امینی از ۲۲ سال پیش در فرانسه ، آلمان و انگلیس زندگی کرده و به این لیست بلند بالا مثلا باید نام منیرو روانی پور و شهرنوش پارسی پور و عباس معروفی و کلی شاعر و نویسنده دیگه اضافه کرد . جالبه که نویسنده های قبل از این دوره ، یعنی سال های شصت تا هشتاد ، غالبا مقیم خارج از ایران نمی شدند مگر به جبر و ضرب و زور حکومت . مثل بزرگ علوی . کی می دونه چند تا هنرمند از عکاس و فیلمساز و موزیسین و نویسنده و بازیگر و شاعر و مجسمه ساز و نقاش ایرانی در خارج از ایران زندگی می کنند ؟ واقعا وقتی این ها در هوای ایران نفس نمی کشند ، آنها از هوای ایران محروم می شوند و از زمین ایران یا هوای ایران از دم و بازدم آن ها و زمین ایران از جای پایشان . وای اگر هنر جای پایی از خود باقی نگذارد .
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 1:47  توسط زهرا علی اکبری  | 

آوینی کجاست تا ببیند پسرش چه فیلم هایی می سازد؟ شهید آوینی غیر از تصویر برداری از میدان جنگ و ساخت مستند های خیره کننده "روایت فتح " کارهای دیگری هم می کرد . یک تئوریسین تمام عیار فرهنگی بود و سخت به خودی و غیر خودی معتقد . او منتقد بود . منتقد سینمای غیر خودی اما اگر زنده بود روزهایی عجیب تر می دید . او که با رد فیلم هامون و شب های زاینده رود و نوبت عاشقی مخلباف را در خدمت اهداف لیبرالیسم می دانست و می گفت همه جهان سومی ها یک هامون دارند و ...،حتما اگر بود با شرایط بغرنجی مواجه می شد . چند روز پیش در خانه دوستی ، بودیم و پیشنهاد داد فیلمی ببینیم . فیلم متعلق به پسر شهید آوینی بود و همین نام از پدر مانده کافی بود تا جمع ۱۲ نفری همه دست از سر و صدا بردارند و به تماشای فیلم بنشینند . پسر آوینی یا بهتر بگویم خود آوینی در این فیلم نمادهایی داشت عجیب . کافی شاپ ، بودا ، پسرهایی که دنبال تور کردن دختر هستند ، فال قهوه ، سگ و ... . یکی از بچه ها که به تازگی از آمریکا آمده بود تا نیمه های شب مبهوت مانده بود و دائم می پرسید واقعا این فیلم را پسر شهید آوینی ساخته ؟ چقدر متفاوت . گفتم مگه کارخانه آدم سازی است که همه شبیه هم بشوند . گفت ولی قرار نیست یا باور پذیر نیست این قدر هم متفاوت از هم باشند . این فیلم کوتاه داستان دو پسر را روایت می کرد که حوصله شان بدجوری سر رفته و یکی از آن ها از ماکارونی یا همان اسپاگتی که خردیده اند تا بخورند اصلا راضی نیست . در فضای مدرن یک کافی شاپ نشسته اند و صحبت می کنند . دختری با سگش وارد می شود . یکی از پسرها که کمتر از دوستش ناراضی است می گوید می خواهی مخش را بزنم بیارمش این جا بنشیند ؟ میگه آره اگه نیامد بهش بگو که دوستم برات فال قهوه می گیره . پسر میره و با همین ترفند دخترته را میاره . او که اصلا بلد نبوده فال بگیره یک سری چرت و پرت سر هم میکنه و بعد به دختره میگه باید در زندگیت عکس عمل کنی . مثلا اگه ماشین بهت بزنه در آخرین لحظه زندگیت به عکس جهت حرکتت پرت میشی و می فهمی باید عکس عمل می کردی . دختره میره . پسرها دارن بهش می خندن که از شیشه کافی شاپ می بینیم ماشینی به دختر زد و فرار کرد .
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 12:48  توسط زهرا علی اکبری  | 

این هم وزیر ثابت قدم. گفته سنتوری هرگز مجوز نمایش نمیگیرد . ایشان به آقای مهرجویی توصیه کرده به خلق آثار مناسب بپردازد و به فعالیتش ادامه بدهد. حالا ببینیم آقای مهرجویی به این حرف وزیر گوش می دهد ؟

خوب اما دایره زنگی مجوز نمایش گرفت . الهی شکر .

آقا توی این هیری ویری که قطعنامه سوم تصویب شده و انگار یک خبرهایی داره میشه اصلاپافشاری برای نمایش این فیلم و آن فیلم درست است؟ سکه شده ۲۹۰هزار تومان . تورم هم همچین دوان دوان می رود. تاحالا که خرامان حرکت میکرد بهش نمی رسیدیم . حالا که عضلاتش ورزیده شده .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 21:23  توسط زهرا علی اکبری  | 

فیلم سنتوری را برای چندمین بار دیدم و چون هر بار که می بینم باید پول بلیت بدهم فکر می کنم که کم کم ورشکست بشوم . فیلم خوب وطنی ، با فضای کاملا ایرونی که البته در آوردن این فضا همیشه استادش مهرجویی بوده است . فیلم مهمان مامان را یادتون هست ؟ از سوژه به این سادگی چه فیلم عالی و خوبی ساخته بود ؟ یا هامون ؟ کارهای مهرجویی همیشه مورد علاقه من بوده اما در رجوع دوباره ام به فیلم هایش ، آن هم به بهانه سنتوری ، دیدم هنوز بعد گذشت این همه مدت از دیدن فیلم سارا اذیت می شوم و فیلم بانو هر چند سوژه اش عالی و البته تکراریه اما نمی تونم به عنوان فیلم خوبی از مهرجویی ازش یاد کنم .  یک ماه پیش داشتیم می رفتیم فرودگاه ، حرف ادکلن خوشبو و عطر و ... پیش آمد راننده آژانس گفت : آقا کدام اودکلن از تریاك خوشبوتر ؟ بهزاد پرسید شما از تریاک خوشتون میاد ؟ گفت بوش من رو بیچاره کرده . بیست سال من را به خاک سياه نشوند . بعد تعریف کرد که سه سال است ترک کرده . با کمک یکی از همین تشکل های غیر دولتی ترک اعتیاد .توی داشبورد ماشینش یک مدال داشت که به مناسبت سومین سال ترک اعتیادش بهش جایزه داده بودند . جالب این بود که خودش را هنوز علیرغم این که سه سال و چهار ماه بود ترک کرده بود معتاد می دانست . طبیعتا بحث درباره اعتیاد و ترک اعتیاد و ... بالا گرفت و راه هم طولانی بود و اجازه می داد بحث به نتیجه برسد . اون از ما خواست که اگر معتادی اطرافمان بود که قصد ترک داشت سریع باهاش تماس بگیریم تا برای بردنش بیایند . البته توضیح داد فقط به کسانی کمک می کنند که واقعا قصد ترک داشته باشند . مثلا گفت می پرسن از مراجعه کننده که هدفش از ترک چیه ؟ اگر بگه برگشتن زنم یا این که بازگشت دوباره به محل کار و ... بهش صریح می گن که نمی تونن بهش کمکی کنن . چون به گفته خودش تجربه نشون داده بعد از حل بحران این آدم ها دوباره بر می گردن . اون گفت فقط آدم هایی می تونند ترک کنند که به لحاظ روانی تصمیم به ترک گرفته باشند . یعنی آدم ها اول روانشون معتاد میشه و بعد جسمشون . اعتیاد جسمی هم توی ۱۰ روز برطرف میشه اما این نیاز روانیه که فرد را دوباره به طرف اعتیاد میکشه . حالا در دسترس بودن مواد مخدر و ارزانی و تنوع و ... هم در این تسهیل کننده این راه است . یک بار از رمضان زاده دبیر هیات دولت خاتمی و سخنگوی دولت پیشین در مصاحبه ای پرسیدم چیزی که بیشتر از همه شما را آزار می ده و فکر می کنید مهمترین معضل جامعه است چیه ؟ گفت اعتیاد . او می گفت قصد داره با راه اندازی یک تشكل به ترك اعتياد كمك كنه اما با حرف هايي كه اين راننده سه سال ترك كرده مي گفت فكر نمي كنم كمك به اين آدم ها به همين راحتي ها باشه . او تعريف كرد كه در زمان اعتياد حاضر بوده سر زن و بچه اش هم معامله كنه تا جنس گيرش بياد و حالا كه سه سال است ترك كرده هم هنوز اوضاع خانوادگيش روبراه نيست چون بچه هاش به شدت ازش متنفر هستند و رابطه خوبي با زنش هم نداره اما چون تصميمش واقعي بوده بر نگشته و هر روز توي تقويم يك روز به روزهايي كه پاك است اضافه مي كنه . امشب شماره تلفن راننده را دوباره از بين انبوه كاغذ هام پيدا كردم . مي خواهم فردا باهاش تماس بگيرم و ببينم يك ماه ديگر هم تونسته دوام بياره . اميدوارم جوابم مثبت باشه.

 راستی این هم شماره حساب : 0116407795 (بانك تجارت شعبه چهارراه پارك كد032 ) به نام فرامرز فرازمند و داریوش مهرجویی، اگر فیلم سنتوری را دیده اید و می خواهید به سینمای بدون سانسور و حقوق مولف و فیلم سازان مستقل و خلاصه هر چیزی که قابل احترام است احترام بگذارید پول بلیت را به حساب این شماره حساب بریزید . اصلا چه بهتر که همه ایرانی ها این فیلم را ببینند و پول بلیتش را بریزند . باور کنید این اتفاق بیشتر به نفع بیننده هاست تا خود مهرجویی کارگردان . به نفع همه کسانی است که دلشان برای دیدن فیلم های خوب از کارگردانان خوب کشورشان تنگ شده و کسی نیست فیلمی بسازد . ریختن این پول رای به سینمای آزاد است. تا کنون انگار بیش از ۹ میلیون و چهارصد هزار تومان پول جمع شده . همین اتفاق خوبی است .

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 0:41  توسط زهرا علی اکبری  | 

دارم به این فکر می کنم که آزادی بهتر است یا استقلال . نمی دانم . فقط دائم فکر می کنم استقلال هیچ وقت در ذهنم طنین پر قدرت آزادی را ندارد . انگار ماوایی شده برای صورت پنهان کردن دشمنان آزادی . آزادی . این واژه مسحور کننده پر طنین .

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 21:36  توسط زهرا علی اکبری  | 

مهرجویی گفته است به حرمت دوران فیلم سازی اش سنتوری را نمایش بدهند . به حرمت دوران فیلم سازی اش . واقعا کسی برای دوران فیلم سازی مهرجویی حرمت قائل هست ؟ من سنتوری را دیدم و فیلم را به خیلی ها دادم که ببینند . شماره حساب مهرجویی هم دستم است و تا به حال ۱۱ نفر که فیلم را دیده اند مجبور کرده ام که پول بلیت را بدهند تا به حساب مهرجویی بریزیم . نمی دانم چرا دلم می خواهد همه مردم این کار را بکنند . این اتفاق بزرگی است . کاش این آرزو قابل برآورده شدن باشد و هر که فیلم را می بیند پول بلیت را به حساب مهرجویی بیزد . فکر می کنم فیلم حتما ارزش پرداخت ۱۵۰۰ تومان را داشته باشد . خصوصا آن که نسخه ای که در بازار است نسخه سانسور نشده است .
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 14:43  توسط زهرا علی اکبری  | 

واقعا بعضی موقع ها تعجب می کنم از تحلیل های مردم در کوچه و بازار . امروز که به مدد کار زیاد از صبح بیرون بودم و مجبور شدم بارها و بارها از جایی به جای دیگر بروم حرف های شنیدم شنیدنی . مردی در تاکسی می گفت که می دانید سال گذشته چقدر دزدی در این مملکت اتفاق افتاده است . همه مسافران تاکسی حدس هایی زدد . حتی راننده تاکسی اما هیچ کدام به حقیقتی که مرد می خواست بگوید نزدیک نبود . او نمی دانم بر پایه کدام آمار گفت سال قبل ۴ میلیارد تومان در این مملکت دزدی شده است . یعنی با احتساب همه جیب بری ها و دزدی هایی که از خانه ها انجام شده و ماشین هایی که برده اند و ... . این ها به گفته او آماری بود که به کلانتری ها اعلام شده و می گفت حالا ببیند اصل موضوع چقدر بوده است . این حرف مرد باعث شد بقیه مسیر طولانی تجریش تا سید خندان به بحث درباره این موضوع بگذرد . حتی مسافرانی که پیاده می شدند و به جای آن ها مسافران دیگری سوار می شدند هم در بحث مشارکت می کردند و نظر می دادند . راننده نیمه های راه بود که گفت آقایون صبر کنید . پارسال ۶ میلیارد تومان از پول نفت را به حساب دولت نریخته اند . بچه آقای فلانی این پول را برداشته و ... . خلاصه بحث جذابی بود . به سید خندان که رسیدیم من پیاده شدم و احتمالا مسافری سوار شد که مثل من دائم شنونده نباشد و خودش هم داستان آب و تاب داری درباره دزدی تعریف کند . این قدر داستان درباره دزدی شنیدم که وقتی از این طرف خیابان می رفتم آن طرف همه را دزد می دیدم و همه را مالباخته . کارم در دفتر سینمایی هیلاج سه ساعتی طول کشید . وقتی بیرون آمدم ُ رفتم سوار ماشین های خطی بشوم و برگردم که دیدم دو راننده خطی بدجوری دعوایشان شده است . سوار نشدم . گوشه ای ایستادم و ماجرای دعوا را دیدم . یک هو یک راننده که سر مسافر با راننده دیگر دعوا داشت چاقویی از ماشینش در آورد و از بالای پلک تا پایین لب راننده دیگر را شکافت . دیدم که بعضی دوستانش کاری کردند فرار کرد . در آن شلوغی ده دقیقه ای طول کشید تا پلیس رسید . از راننده ها مشخصات مردی را که چاقو زده بود و فرار کرده بود را می خواستند اما دوستانش وانمود می کردند او راننده خط نبوده است . بالاخره دوستان مضروب به کمک او آمدند و یکی از مردانی که آنجا ایستاده بود را به عنوان دوست ضارب معرفي كردند . پليس از او خواست كه با آن ها به كلانتري بيايد . مرد كه فكر مي كرد اختيار دست خودش است گفت : من كار دارم . يك هو در آن گير و دار و شلوغي سيد خندان مامور پليس دو سيلي به مرد زد كه واقعا حال بدم را بدتر كرد . بعد هم او را به ماشين انداختند و بردند . خلاصه روزي كه با ماجراهاي دزدي شروع شد با خون و خونريزي به پايان رسيد . با اعصاب خرد و خراب راهي خانه شدم . كيكي از راننده ها داد مي زد آقا براي يك لقمه كار ما بايد همدگير را بكشيم . به نظر مي رسيد حرف بيخود مي زد . چون آن قدر صف مسافران طولاني بود كه به قول او براي يك لقمه كار كسي مجبور نباشد ديگري را بكشد .

دو - از لطف نيك آهنگ كوثر بينهايت سپاسگزارم . نجات اين بچه، محمد لطيف ، از اعدام اتفاق خوشايندي بود كه برايمان رخ داد و سبب شد عزممان براي ادامه كار جزم تر از قبل باشد . دائم به جامعه اي بدون خشونت فكر مي كنم . در اين وانفساي خشونت .

سه - با كمال تاسف نتوانستم خودم را كنترل كنم و فيلم سنتوري كه يكي از دوستان لطف كرده بود و داد ه بود را ديدم . فيلم خوبي بود . حتما اگر اكران مي شد فروش خوبي هم داشت . نمي دانم چطور كلاغ پر و توفيق اجباري و مادر زن سلام و عاشق و غير منتظره و هزار مزخرف ديگر اكران مي شوند اما اين فيلم كه فيلم خوش ساخت و خوبي هم هست اكران نشد . البته فيلم را در شرايط خوبي نديدم . در طول فيلم مهمان سر و صداي بچه هاي خواهرم بوديم و هر بار بايد به بهانه اي فيلم را نگه مي داشتيم تا آن ها راضي شوند به اتاقي ديگر بروند . خواهرم معتقد است كه ديدن صحنه هاي تزريق و مصرف مواد مخدر براي بچه ها خوب نيست . حق هم دارد . حتما اعصابشان را به هم مي ريزد .

چهار- كتاب هزار خورشيد تابان را مي خوانم . كتاب خوبي است . تازه فصل اول تمام شده است . تا به حال كه خوب بوده است .

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 1:40  توسط زهرا علی اکبری  |