تبليغاتX
محاق
نوشته های یک روزنامه نگار
چند نفر از ما وقتی با یک آدم با هوش و پرکار و منضبط و ... برخورد می کنیم احساس حسادت بهمان دست نمی دهد .خود من که اعتراف می کنم تا مدتها این حس را داشتم و الان هم که به شدت در حال کم کردن حساسیت هایم هستم، باز خیلی وقت ها گرفتارش می شوم.بارها دیده ام که کارمندی که خیلی خوب و درست و اصولی کارش را انجام می دهد مورد غضب همکاران و حتی مدیرش است . مدیران اصولا از آدم های خیلی کار درست خوششان نمیاد و حس می کنند این آدم ها دامی پهن کرده اند برای این که صندلی آن ها را از کفشان در بیاورند . برای همین است که کار گروهی در ایران هیچ وقت به نتیجه نمی رسد و اغلب کارهای فردی موفق از آب درمی آید . این اشکال فقط در مردم نیست . شرایط اجتماع همه را به این نتیجه می رساند . مثلا فلانی تا اسمش به عنوان شهردار خوب در می رود به فکر رییس جمهور شدن می افتد . فلان وکیل تا اسمی در می کند می خواهد نماینده مجلس شود و ...

حالا روزگار تیم ملی هم همین است . علی دایی فکر می کنم هنوز به این نتیجه نرسیده که تیم قدرتمند تیمی است که او را به نتیجه می رساند . او هنوز دلش می خواهد خودش در زمین باشد و هرکه در زمین باشد را با خود مقایسه می کند . پس مساوی نتیجه خوبی است . بگذریم از این که من خوشحال تر می شدم تیم ایران ببازد . تیمی که تا دو ماه قبل از آغاز بازی های جام جهانی هنوز مربی ندارد و آن ماجرای انتخاب رییس فدراسیونش است نباید هم نتیجه بگیرد . باید فرقی باشد بین این تیم با تیمی که سال ها برنامه ریزی می کند . ما عادت کردیه ایم الله بختکی نتیجه بگیریم . نمیشه .  

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 15:18  توسط زهرا علی اکبری  | 

یک : سال نو مبارک

دو: سال خوبی داشته باشید

سه : تصادفات جاده‌اي 70 نفر را در سه روز اول سال به كام مرگ كشاند

چهار : قبل عید اصلاح طلبان باخته اند

پنج : آدم های بعد عید همان آدم های قبل عید هستند

شش : امیدوار نباید بود که چرخ بر مدار سابق نچرخد

هفت : امسال هم مثل سال های گذشته می رود و دوباره باید آرزو کنیم سالی بهتر داشته باشیم .

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 11:21  توسط زهرا علی اکبری  | 

امسال پر حادثه و پر ماجرا شروع شد . شب چهارشنبه سوری تولد یکی از دوستان بودیم . خیلی خوش گذشت . می خواستیم ساعت ۹ راه بیفتیم کهدیدیم شهر مثل منطقه جنگی می ماند . مخصوصا که کوچه بالایی ما جلوی پای یک مرد نارنجک زده بودند و زخمی شده بود . افتاده بود وسط کوچه .البته من از پمجره نگاه میکردم چون ترسیدم توی این موقعیت بیرون بروم .خصوصا که پنجره را به حدی باز گذاشته بودم که که اگر حمله ای شد سیگارت و نارنجک و ... داخل خانه نیفتد .کار به اورژانس و 110 و ... هم رسید و بردنش بیمارستان . تا جایی کهمن دیدم چشمش آسی ندیده بود . بالاخره ساعت 10 بود که بچه ها زنگ زدند و اصرار که بیایید . ساعت حدود 11 بود که رسیدیم آنجا و دو و نیم برگشتیم . از روی آتش نپریده بودیم . توی آشپزخانه آگهی ای همشهری را آتش زدم و از رویش پریدم . هر چه به بهزاد گفتم بیا بپر گفت تو از طرف من بپر . خلاصه من به نیابت این کار را کردم .

روی بیست و نه اسفند بود که یکی از بچه ها ناراحت زنگ زد و گفت کیف پولش را ازش دزدیدند و همه مدارکش به علاوه 400 هزار تومان پول نقد و 23 میلیون تومان چک را هم از کیفش بردند . از این چک ها یک چک بیست میلیون تومانی هم مال من بود . البته باحسب خالی چون اول قرار بود پول را بریزیم به حساب و چک بدهیم به فروشنده خانه ای که آن ها میخواستند بخرند اما چون او چک قبول نکرد پول را به طرف داداه بود و چک مانده بود روی دستش . حالا روزی که می خواست چک را بگیرد گفت : اگه بدزدنش چی ؟ من گفتم خوب مواظب باش ندزدند . آن قدر این دوست عزیز ناراحت بود که هز چه به او گفتیم اتفاق است و دیگه بهش فکر نکن آرام نشد . راه افتادیم طرف کلانتری . رفتیم شکاینی تنظیم کردیم و شماره چک ها را دادیم و تا ساعت 2 از دادسرا به کلانتری و از کلانتری برای ثبت به مرکز و ... رفتیم . قرار شد اول فروردین آن ها بروند و نامه اعلام به بانک را بگیرند . بانک را هم تماسگرفتیم و دیدم تعطیله . روز اول فروردین بعد از رفتن به خانه دو سه تا برگتر در اثر دو شب نخوابیدن و البته خوردن سیر زیاد به حالت بیهوشی در آمدم و به خوابی عمیق رفتم . با صدای زنگ موبایل از خواب بیدار شدم . رضا بود . بعد از سلام و علیک و عید مبارکی گفت کیف پیدا شده .یک نفر کیف را پیدا کرده بود و به خانه شان زنگ زده بود . رفتند کیف را گرفتند ، همه چیز سر جایش بود .واقعا خوشحال کننده بود خصوصا که همه ما را از دویدن در بانک و اطلاع و غیره رها کرد . در کلانتری می گفتند باید این پول را به حساب بریزید تا امکان بلوکه شدن چک وجود داشته باشد . خصوصا که تاریخ چک مال آخر اسفند بود و در وجه حامل . با خودم فکر کردم خوشحال کننده است که هنوز در جایی زندگی می کنیم که کسی می تواند از 23 میلیون و چهارصد هزار توان بگذرد . این آقا که کیف را پیدا کرده بود یک هموطن مسیحی بود و واقعا روز اول عیدش را گذرانده بود به تلفن زدن به این و آن و پیداکردن صاحب کیف . دوست من سال نو را با خوشحالی شروع کرد . گفتم زمستان کیفت را گم کردی و بهار پیدا شد . گفت آره اما همین یک روز برای من یک سال گذشت .گفتم واقعا هم یک سال گذشت . سال تحویل شد . سال ما خوب شروع شد امیدوارم خوب ه جلو برود و سال خوبی در انتظار همه باشد  

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 11:7  توسط زهرا علی اکبری  |