تبليغاتX
محاق
نوشته های یک روزنامه نگار
به میزان لازم درباره وقایع دانشگاه زنجان نوشته شده اما هنوز نوشته ها کافی نیست . وقتی شبکه های رسانه ملی سانسور را بر سخن ترجیح می دهند و به جای روانکاوی موضوع در کوچه "علی چپ" سکنی می گزینند طبیعی است که باید در رسانه های خصوصی تر سخن از این موضوع به میان آورد . برخی از جمله همسر گرامی بنده معتقدند نباید این موضوع و سایر موضوعات از این دست ، مثل آنچه برای عطا الله مهاجرانی رخ داد رسانه ای شود اما من معتقدم تا وقتی یک نفر با همه زور و قدرت در این حوزه مانور می دهد باید از رسانه ای شدن موضوعات این چنینی استقبال کرد . شوخی نیست . رییس پلیسی که همین مردم را در کوچه خیابان به خاطر بدحجابی سوار ماشین های گشت ارشاد می کند، هزار فشار روحی و روانی به آنها وارد می کند و معتقد است با فروشندگان لباس های نازک و تن نما باید برخورد شود ، وقتی آلوده فساد اخلاقی است باید رسوا شود . وقتی در این کشور مانکن هایی که قرار است در ویترین ها گذاشته شوند دستور العمل و قانون شامل حالشان می شود که صورت نداشته باشند ، سرشان نصفه باشد و روسری بر همان سرهای نصفه آن ها گذاشته شود چرا باید از رسانه ای شدن اقدام آقای مددی خودداری کرد . اتفاق خودش نمی افتد . دلایلی برای رخ دادنش هست . وقتی آبرو و حیثیت مردم گره می خورد به حجاب و روابط جنسی چرا باید برخی قصر در بروند؟ من معتقدم وقایع دانشگاه زنجان ، آن نماینده های اصولگرای فعال مجلس ، فلان روحانی معاون دانشگاه آزاد ،همه و همه نشان می دهند که ضربه را از جایی می خوری که رویش حساسیت ایجاد کنی !

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 2:12  توسط زهرا علی اکبری  | 

شهروند امروز در شماره این هفته خود گزارش جالب و خواندنی درباره دکتر شریعتی زده است . او سخنان شریعتی درباره روحانیون را نقل کرده و با استناد به همین ها از مخالفت روحانیون چه سنتی و چه نوگرا با شریعتی سخن گفته است . کار مخالفت با شریعتی بدان جا رسیده بود که آیت الله مطهری در آستانه انقلاب درباره او گفته است " کوچکترین گناه این مرد بدنام کردن روحانیت است . او همکاری روحانیت با دستگاه های ظلم و جور علیه تورده مردم را به صورت یک اصلا کلی اجتماعی درآورد و مدعی شد که ملک و ماکلک و ملا و به تعبیر دیگر تیغ و طلا و تسبیح همیشه کنار هم بوده و یک مقصد داشته اند و... خدا می داند که اگر خداوند نبود از باب "و یمکرون و یمکر الله و الله خیر الماکرین " در کمین او ُ او در مامورین خارجش چه بر سر روحانیت و اسلام می آورد " . اما سریعتی چه گفته بود ؟ او گفته بود : من روحانیت را با علمای اسلامی یکی نمی گیرم بلکه متضاد می بینم . ما دستگاهی ، طبقه ای یا تیپی به نام روحانیت نداریم . این اصطلاح خیلی تازه است و مصداق آن هم نوظهور . در اسلام ما عالم داریم در برابر غیر عالم ، نه روحانی در برابر جسمانی . آقا روحانی است . یعنی مصرفش چیست ؟ متفکر اسلامی است ؟ نه . عالم اسلامی است ؟ نه . سخنران اسلامی است ؟ نه . نویسنده یا مترجم اسلامی است ؟ نه . پس چیست ؟ ایشان یکپارچه نور است ، مقدس است . شخصیت دینی است . آبروی دین است . در اسلام سازمانی به نام روحانیت نیست و کسی روحانی حرفه ای نمی شود . در اسلام میان مردم و خدا واسطه نیست . هر کسی مستقیما با او در تماس است . در اسلام روحانی ندارین . عالم داریم . رابطه آنان با مردم رابطه عالم با عامی و متخصص و غیر متخصص است نه مقدس و غیر مقدس ، متبرک و غیر متبرک . روحانی و مادی ، مرید و مراد . روحانی بارها گفته ام ، که هم مفهومش و هم مصداقش و هم لفظش از فرنگ آمده و خیلی هم تازه ! همراه فکل و کراوات و دیگر مظاهر غربی . داستان جالبی است . گزارشی خواندنی است گزارش شهروند که وقتی تمام می شود تازه شروع می شود ماجرا . دوست داری بیشتر و بیشتر بخوانی . رازگشایی جالبی است که به خواندن می ارزد .
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 19:15  توسط زهرا علی اکبری  | 

امروز رفته بودیم دفتر مظاهری . رییس کل بانک مرکزی . برای یک مصاحبه طولانی . من بودم و دوست خوبم خاطره . یک نامه روی میز بود که بالایش آرم بانک صنعت و معدن داشت . هی من سرک کشیدم نامه را بخوانم و هی با خاطره پچ پچ کردیم تا بالاخره مظاهری فهمید نامه حساسیت زاست . گفت هیچی نیست بابا . یک نفر از قول من نامه نوشته ، که بیایید سریع تر تسهیلات ارزی کارخانه فلان ، البته مظاهری اسم کارخانه را نبرد اما ما دیدم ، رو سریعتر بدهید . بعد هم امضا کرده پایش و نوشته طهماسب مظاهری رییس کل بانک مرکزی جمهوری اسلامی ایران . این آی کیو بزرگ نکرده امضایش را حداقل از روی امضای مظاهری که در دسترس همه هست ، بابا رو اسکناس ها را نگاه کنید دیگه جعل کنه تا بلکه کمی مدیران سیستم بانکی را به زحمت بیندازد . راحت رفته چهار تا خط خطی کرده و نامه را فاکس کرده . واقعا خسته نباشن .
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 0:25  توسط زهرا علی اکبری  | 

اون درخت اما هنوزم تو کویر باوره !!!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 17:45  توسط زهرا علی اکبری  | 

من درگیر یک تناقض شدم . یکی از فعالان حقوق کودک مصاحبه ای می کرد با یکی از رسانه های آن ور آبی و می گفت هنوز بسیاری از کارفرمایان بچه ها را استخدام می کنند و از آن ها کار می کشند و وقتی مامورین وزارت کار می روند برای بازدید بچه ها را قایم می کنند تا مبادا مامورین بچه ها را ببیند و آن ه را جریمه کنند . بچه ها هممسلما به حرف کارفرماها گوش می دهند و خودشان را پنهان می کنند تا مبادا مامورین آن ها را ببیند . چون در این صورت خودشان بیکار می شوند و کارفرما هم جریمه . حالا اون خواست از همه کسانی که اطلاع دارند از کار کردن بچه ای در کارگاهی یا کوره پز خانه ای یا ... به وزارت کار اطلاع دهد . مشکل من این است که اگر ما اطلاع دادیم فلان جا بچه ای مشغول به کار است و سریع مامورین وزارت کار برای نجات کودک رفتند و بچه را از زیر دست کارفرمای ظالم بیرون کشیدند،کار خوبی کرده ایم ؟ ایبچه فردای بیکاری کجا خواهد رفت ؟ گل فروش می شود یا آدامس فروش یا تن فروش ؟ می دانید که آمار سو ء استفاده جنسی از این بچه ها که خیلی هایشان خیابانی نیستند و پدر و مادر هم دارند بسیار بالاست . سه چهار سال پیش که با یکی از بچه های گل فروش ، دختر هشت نه ساله ای دوست شده بودم و تلاش می کردم بیماری وحشتناک پوستی که داشت با مراجعه به دکتر درمان شود ، به این فکر افتادیم که اون را بسپریم به بهزیستی . چون زندگی فاجعه باری داشت اما چون پدر و مادر داشت و به عبارت بهتر قیم قانونی ،بهزیستی اعلام کرد نمی تواند این بچه را بپذیرد . حالا کار کردن توی یک تولیدی یا خیاطی برای این بچه زیان بار تر است یا بودنش توی خیابان . وقتی هنوز بچه ، حتی در صورتی که کتک بخوره و مورد آزار قرار بگیره ، به صرف داشتن قیم مورد حمایت قانونی قرار نمی گیره ، زوم کردن روی کار بچه ها توی بعضی تولیدی ها درسته ؟ من ماندم این وسط که این کار می تونه گرهی از این گلاف سردرگم پر از گره باز گنه .این کار حمایت از یک کودکه یا رها کردنش در خیابان و بی حمایتی مطلق از او ؟  واقعا نمی دونم .
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 18:50  توسط زهرا علی اکبری  | 

من در گم کردن اشیا و لوازمم یک متبحر تمام عیارم . کافی است چیزی را بخواهم گم نکنم تا همان لحظه فراموش کنم کجا گذاشته ام . اما مدتهاست یک تمرین می کنم و تا حدی جواب داده است . قبلا اگر من را می دید یا در حال گم کردن یکی از لوازمم بودم یا داشتم دنبالش می گشتم تا پیدایش کنم . یعنی اصلا به این گم شدن و پیدا شدن لوازم عادت کرده ام . به خاطر همین یک جورایی عاشق موبایلم هستم که تا گم می شود با گرفتن یک شماره ۱۱ رقمی صدایش در می آید و پیدا می شود . چیز فهم است این موبایل . دوست داشتم همه لوازمم شماره داشت و من بهشون زنگ می زدم و آن ها هم جوابم را می دادند .البته لازم به ذکره که آن هیچ چیز جز جای وسایلم از یادم نمی ره . مثلا چهره ای را که کلاس اول دبستان دیدم یا صدایی رو که یک بار گذری جایی شنیده ام کامل در حافظه ام باقی می ماند . در وانفسای گم کردن وسایل،تبحرم در گم کردن انواع کلید  زبانزد است . دکترا دارم در این حوزه . هیچ کس مثل من نمی تونه به کسر ثانیه پس از ورود به خانه دنبال کلیدش بگردد . اما تمرینی که مدتی است جواب داده ! وقتی متوجه می شوم چیزی را گم کردم دنبالش نمی گردم . می گم هر وقت دلش تنگ شد میاد سراغ صاحبش . این طوری آرامشی گرفته ام و الان فقط وسیله گم می کنم . دیگر کسی من را در حال گشتن دنبال وسایلم نمی بیند . حالا بهتره برم ببینم کلیدم روی در هست یا پشت در مانده . اگر هیچ کدام از این دو جا نبود ، با اجازه باید دنبالش بگردم چون فردا حتما باید بیرون برم . با اجازه .
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 3:15  توسط زهرا علی اکبری  | 

 دیشب تا ساعت دو بعد از نیمه شب تنها بودم و پای اینترنت . تنهایی آن هم در شب عالمی دارد . سکوتی و البته دلهره ای در این باب که آیا بهزاد و آقای مجابی موفق بر می گردند . گویا صحبت ها کارساز بوده و این خانواده بزرگوار فرصت دوباره ای به بهنود داده اند برای نفس کشیدن . کاش به جای آن که فکر کند تا پای چوبه دار رفته و برگشته و زندگی را تمام شده دیده ، به این فکر کند که در فرصتی که برایش باقی مانده چه کارها باید انجام دهد . امیدوارم بهنود زنده بماند و این خانواده از حق خود برای قصاص بگذرند . اما چه کسی می داند بقیه چقدر فرصت دارند برای ماندن . ای کاش همه این تلاش های شبانه روزی ختم شود به این که این ها زنده بمانند و زنده ها دیگر کسی را نکشند تا برای زنده ماندنشان تلاشی صورت گیرد . از حق نباید گذشت . زندگی کسی در این میان رفته است که بی شک عزیز کسانی بوده است . Iranian spectators watch a hanging in Mashhad. The Iran has ...

این عکس را دیده اید . جان دادن انسان این قدر تماشایی است .این ها به تماشای مراسم اعدام نشسته اند .  کتاب هزار خورشید تابان را اگر خوانده باشید می بینید که طالبان بین دو نیمه فوتبال محکومین را می آورد برای سنگسار و مردم بیشتر برای دیدن مراسم سنگسار و اعدام می آمدند استادیوم تا دیدن فوتبال . بیخود هم نیست که این قدر جامعه افغانستان خشن است و خطرناک و خشک . نشان دادن اعدام در ملا عام به نظر می رسد مضراتش بیشتر از منافعش باشد . عادی شدن خشونت از خود خشونت به مراتب خطرناک تر است . یک بار که پسر دایی من با مادرش داشتند از خیابان گذر می کردند سه پسر را آورده بودند در ملا عام شلاق می زدند . هر چه خانم دایی من تلاش کرده چشم پسرش به این صحنه نیفتد نشده و بالاخره او از صدای فریاد کسانی که شلاق می خوردند کنجکاو شده که چه خبر است و صحنه را لحظه ای دیده . دیگر دست از سر مادرش برنداشته . دائم می پرسیده که این ها چه کرده اند . خانم دایی من هم که مستاصل جواب بوده ، به او که دائم تف می کرده این طرف و آن طرف گفته تف می کردن رو زمین . برای همین پلیس تنبیهشون کرده . الان سال هاست که از این ماجرا گذشته و حقیقت هم برای پسر دایی ام آشکار شده اما هنوز اگر کسی را ببیند که تف می کند وحشت زده نگاهش می کند .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 0:54  توسط زهرا علی اکبری  | 

خواهر زاده ام ۱۱ سال دارد . البته اگر از او بپرسید چند سالت است بی درنگ می گوید چهارده سال و اگر یک ماه دیگر بپرسید می گوید پانزده سال . شاید اگر گوشزدهای خواهرم نبود حالا بیست را هم رد می کرد . او به پاکن علاقه به خصوصی دارد . پاکن می خرد و پاکن جمع می کند . نمی دانم بزرگ شد با این پاکن ها می تواند همه بدی های دنیا را پاک کند . چقدر خوب بود می شد بدی ها را هم مثل مشق های اشتباه از ورق روزگار پاک کرد . 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 0:45  توسط زهرا علی اکبری  | 

خیلی وقته که ننوشتم . از خودم خجالت می کشم که دوباره بیام، آدرس بلاگفا را بزنم و پست مطلب جدید را انتخاب کنم و بنویسم . اما این کار را کردم . پیش خودم شرمنده ام که چرا این همه مدت به وبلاگم سر نزده ام . کلا من آدم همیشگی نیستم . همه چیز زود جذابیتش را برایم از دست میده . حتی چیزهایی که دوست دارم ، مثل وبلاگم . حالا این را می گذارم تا کمی از خجالت خودم در بیایم و بعد دوباره برگزدم و چیزی بنویسم .

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 20:33  توسط زهرا علی اکبری  |