تبليغاتX
محاق
نوشته های یک روزنامه نگار
سایت تابناک نتایج یک نظر سنجی جالب درباره نوع پوشش زنان تبریزی را منتشر کرده است . لید این مطلب با این جمله شروع می شود . ۶۰ درصد بانوان تبریزی از وضعیت فعلی آرایش زنان در جامعه راضی نیستند . من لید مطلب را که خواندم فکر کردم حتما الان با گزارشی چالشی درباره وضعیت بد پوشش و سست شدن بنیان های خانواده و ... مواجه می شوم اما غیر از لید بقیه مطلب فوق العاده بود . تقریبا مثل بازی بیا حرف بی ربط بزنیم . در بقیه مطلب آمده که زنان تبریزی در انتخاب پوشش استقلال دارند و کمتر از مدها پیروی می کنند . آن ها پوشش برتر را چادر می دانند و می گویند که در خانه هایشان هم از چادر جلوی نامحرم استفاده می کنند . براساس اين گزارش، 95درصد از بانوان تبریزی اعتقاد دارند پوشش زن بايد برمبناي اعتقادات ديني باشد و 83 درصد نيز اعتقاد دارند لباس نامناسب دختران مي تواند سلامت روابط را در فضاي اجتماعي به خطر اندازد. آن ها بلوز دامن و بلوز و شلوار را پوشش نامناسب می دانند و ... .

بگذریم . من نفهمیدم بانوان تبریزی که این قدر مقید و مستقل هستند ! از چی ناراضی اند .مگه ۹۵ درصدشان طبق گفته های این گزارش اعتقاد راسخ به حجاب ندارند .حالا ناراضی اند از وضعیت فعلی پوشش ؟ یعنی از همین چادر و روسری و حجاب کامل که گفته اند در آن احساس آرامش می کنند ؟ مطلب بغرنج است .

پیوست :برداشتن زیر ابروی آقایان جزو وظایف خانم هاست .

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 2:39  توسط زهرا علی اکبری  | 

تشییع جنازه خسرو شکیبایی شلوغ بود . خیلی شلوغ . آن قدر که اسباب زحمت خیلی ها شد . خصوصا چهره های سینمای ایران . شکیبایی روز جمعه فوت کرد . یعنی چهل و هشت ساعت برای برنامه ریزی جهت برگزاری یک مراسم منظم و آبرومند کافی نبود ؟

جمعیتی که آمده بودند چند گروه بودند .

گروه اول برای خود شکیبایی آمده بودند و چون دوستش داشتند می خواستند در مراسم خاکسپاری اش شرکت کنند .

گروه دوم برای دیدن بازیگران و چهره های شاخص سینمای ایران آمده بودند .

گروه سوم برای برداشتن عکس ، آن هم با موبایل ، خودشان را به محل مراسم رسانده بودند و بالاخره گروه چهارم هم آمده بودند تا تصویرشان از تلویزیون پخش شود .

در مراسم تششیع جنازه چهره های شاخص جایی نداشتند .خیلی ها آمده بودند اما امکان این که حضور موثر داشته باشند نبود . پرویز پرستویی پشت تریبون هر چه کرد جمعیت آرام نشد . حتی بارها جمعیت را دعوت کرد به احترام شکیبایی یک دقیقه سکوت کند اما نشد که نشد . پویا شکیبایی را هم دعوت کردند تا صحبت کنند . او به دو دلیل نتوانست چیزی بگوید یکی ناراحتی خودش و دیگری شلوغی فضا ! فقط از آن ها که آمده بودند تشکر کرد . پرستویی گفت ما از خانم علو. دعوت کرده بودیم سخنرانی کند اما نمی شود . ایرانی بودن خودتان را ثابت کنید و بگذارید مراسم خوبی برگزار شود . اما دقیقا جمعیت ایرانی بودن خودش را ثابت کرد و نگذاشت مراسم نظمی بگیرد . او حتی می خواست خاطره ای از شکیبایی تعریف کند که منصرف شد . چهره های شاخص اغلبشان رفته بودند داخل تالار وحدت چون جمعیت اجازه ایستادن به آن ها را نمی داد . وقتی پرستویی بیرون آمد گریان و خراب بود . معلوم بود که فشار زیادی را تحمل کرده . اما بازیگران درجه دو و سه همه ایستاده بودند کناری و لذت می بردند از این که مردم دورشان جمع شده اند . رو به دوربین لبخند می زدند و با مردم عکس می گرفتند . لباس هایی که پوشیده بودند هم نشان نمی داد در مراسم عزا شرکت کرده اند یا عروسی . اما عجب از سیاهی لشگرهای سینما ! باور کنید هر کاری انجام شد را همین سیاهی لشگرها انجام دادند . اتوبوس ها را راه می انداختند . از بین جمعیت راه باز می کردند تا بازیگران عبور کنند و به ماشین هایشان برسند . یکی از همین سیاهی لشگرها عکسی بزرگ از شکیبایی برده بود بالای سرش و هر چند لحظه یک بار می گفت برای شادی روح آل پاچینوی سینمای ایران صلوات . جمعیت اندکی هم صلوات می فرستادند . بقیه حواسشان به این بود که کدام بازیگر می آید و می رود . چند دختر و پسر اعتراض می کردند که ای بابا این جا چرا این طوریه ؟ حتی یک بازیگر درست و حسابی هم ندیدیم ! تعداد اتوبوس ها هم نسبت به جمعیت خیلی کم بود .طوری که سر اتوبوس سوار شدن درگیری های پراکنده ای رخ داد . مردی سن و سال دار که پشت در بسته اتوبوس مانده بود فریاد می کشید در رو باز کن . مگر این اتوبوس مال توئه ؟ مال خسرو شکیباییه !  یکی از همین هنروران ، نام جدید سیاهی لشگرها ،به طرفش آمد ، آرامش کرد و او را سوار یکی از اتوبوسها کرد . ایستگاه مترو دروازه دولت هم بسیار شلوغ بود . معلوم بود خیلی ها بر آن شده اند خود را با مترو به بهشت زهرا برسانند .

جمعیت خیلی زیاد بود ،ترافیک مسیرهای منتهی به تالار وحدت هم فوق العاده سنگین بود اما متاسفانه عدم برنامه ریزی و نبود مجریان مناسب سبب شد این تشییع جنازه آن طور که باید و شاید برگزار نشود . جنازه را بردند داخل تالار وحدت و از در دیگر بیرون بردند چون می دانستند امکان کنترل اوضاع وجود ندارد . کاش بالاخره به این نتیجه برسیم که باید از این شلختگی ذاتی فاصله بگیریم . برگزاری مراسم های این چنینی برای هنزمندان و سیاستمداران و ... لازمه اش نظم است . نظم وقتی به وجود می آید که برنامه ریزی صورت گرفته باشد و برنامه ریزی وقتی صورت می گیرد که به فکر باشیم و همه چیز را به امان خدا رها نکنیم . خانه سینما ، وزارت ارشاد و حتی خود هنرمندان می توانستند برنامه ریزی دقیقی را انجام دهند . این بار که نشد . خدا به همه هنرمندان سلامتی بدهد .

گزارش تصویری فارس از مراسم تشییع را ببینید 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 11:53  توسط زهرا علی اکبری  | 

وقتی وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی پشت تریبون رفت تا درگذشت خسرو شکیبایی را تسلیت بگوید ، جمعیت نا آرام شد . صدای اعتراض از این سو و آن سو بلند می شد . وقتی نام ... را برد جمعیت شروع کرد به هو کردن . سریع تر از آن چه باید خداحافظی کرد و رفت . کسی نمی توانست سخنرانی کند . مردم نمی گذاشتند . من مانده بودم که وقتی تشییع جنازه محل اعتراض سیاسی می شود چه باید کرد . مگر اینجا میتینگ سیاسی است ؟ زمان اعلام اعتراض اینجاست یا هنگام رای گیری ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 11:10  توسط زهرا علی اکبری  | 

خسرو شکیبایی رفت . بعضی ها می گویند او از بعد از هامون دیگر نتوانست از جلد هامون در آید اما فکر می کنم سرگشتگی های هامون سرگشتگی های خود شکیبایی هم بود . داریوش مهرجویی جایی تعریف می کرد که وقتی برای سفارش عینک برای حمید هامون به مغازه عینک فروشی دوستش رفته ، به او گفته است که می خواهم عینکی برای این آقا ، یعنی خسرو شکیبایی پیدا کنی  که قیافه اش کمی مسخره به نظر بیاید . عینک فروش دقیق قیافه شکیبایی را نگاه کرده و گفته : فکر نمی کنم عینکی مسخره تر از همین عینکی که به چشم آقاست رو بتونم پیدا کنم . مهرجویی می گفت برگشتم و دقیق به صورت خسرو نگاه کردم . دیدم دقیقا راست میگه . این شد که خسرو شکیبایی با عینک خودش در فیلم هامون بازی کرد .

ناصر تقوایی هم که از بازی او در کاغذ بی خط بی نهایت راضی است می گوید : خسرو اول کار ارتباطی با نقش برقرار نمی کرد . می گفت چرا باید این مرد جلوی زنش را بگیرد . اما کم کم چنان در قالب نقش فرو رفت که کاملا مخالفت هایش با زنش باور پذیر شد . کیومرث پوراحمد تعریف می کرد که شکیبایی چطور برای فر روفتن توی یک نقش از جان و دل مایه می گذارد . می گفت سر صحنه اتوبوس شب ، حتی وقتی کار تموم می شد و استراحت می دادیم از قالبش بیرون نمی آمد . می گفت بگذار با نقشم زندگی کنم .

انگار این آخری ها خیلی به شکیبایی سخت گذشت . اعتیادش مشهود شده بود . صدایش می لرزید . اما موقعیتش طوری بود که باز هم همه به عنوان یک بازیگر توانا قبولش داشتند . از شنیدن خبر مرگش واقعا ناراحت شدم . هم هامون را خیلی دوست داشتم هم کاغذ بی خط را . هم حمید را و هم جهانگیر را .

این را هم خود شکیبایی تعریف کرده . این که چرا رنگ پوستش بر خلاف سایر اعضای خانواده اش سیاه است . می گوید مادرش دعا می کرده خدایا به من یک پسر بده ، سیاه باشه ، زشت باشه ، فقط یک پسر سالم باشه . خودش می خندیده و می گفته انگار دعایش بر آورده شده بود . کل ماجرا را اینجابخوانید

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 18:2  توسط زهرا علی اکبری  | 

سایت تابناک اخبار جالبی را منتشر کرده است . مثلا از قول امیر احمدی نوشته است که وی در سال ۱۳۷۶ طرفدار ناطق نوری بوده و نه خاتمی . او که از سوی کیهان همواره به جاسوسی متهم شده است اعلام کرده که ارتباطش با ایران در زمان تصدی خاتمی قطع شد و در زمان تصدی احمدی نژاد با نامه رییس جمهور دوباره مشکلش حل شده است . یک حرفی هم زده که به همه حرف هایش می ارزد .از او پرسیده اند می گویند شما آن قدر ها هم که می گویید در آمریکا معتبر نیستید . جواب داده این فرهنگ ما ایرانی هاست که همیشه سعی می کنیم خودمان را تخریب کنیم و همدیگر را دور بزنیم . مثلا من می روم کلی تلاش می کنم فلان مقام ایرانی و آمریکایی همدیگر  را دیدار کنند اما در نهایت می فهمم ایرانی ها من را دور زده اند و در حالی که می گویند زمان مناسب نیست رفته اند مذاکره را انجام داده اند . جالبتر این که این خبرها را طرف آمریکایی به من می دهد .
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 21:41  توسط زهرا علی اکبری  | 

پدر روزت مبارک .
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 15:57  توسط زهرا علی اکبری  | 

یک بام و دو هوا می شود . روزنامه کیهان دیروز در ستون اخبار ویژه اش به نقل از آقای شجونی مطلب جالبی منتشر کرده و نوشته که گرانی یک مساله جزیی است . آقای شجونی به استناد گفته حضرت علی اعلام کرده است جزییات را چماق نکنید علیه کلیات بزنید . خوب حالا چطور شده در عرض سه سال مساله کلی گرانی و معیشت مردم شده جزیی حیران مانده ام . آقا ما گفتیم گرانی جزیی است یا کلی ؟ سه سال پیش در دوران تصدی دولت آقای خاتمی همه چیز جزیی بود و معیشت و گرانی کلی . مگر نه این که دولت هر کاری می کرد ، ختم می شد به این که مردم گرسنه اند . وضع معیشت افتضاح است . مگر آن همه راهپیمایی معلم های ارجمند ! برای چیزی غیر از معیشت بود ؟ حالا چی شده که معیشت شده حاشیه . اصلا چه کسی گفته بود آقای رییس جمهور شعارهای جزیی مطرح کند برای رای آوردن . مثلا شعار بدهد که وضعیت معیشت مردم را بهبود می دهم یا پول نفت را سر سفره مردم می آورم . مردم آن موقع از کجا باید تشخیص می دادند که این شعارها جزیی است . آقای رییس جمهور به راحتی می گفتند من آمده ام دنیا را اداره کنم یا این که کارهایی شبیه این . مردم جهان را به معنویت برگردانم و ... . شعارهای کلی اش را مطرح می کرد . الان هم کسی معترض نمی شد . اما امان از جزییات !
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 1:48  توسط زهرا علی اکبری  | 

به این دیگه می گن بدشانسی . یکی از لباس بچه فروشی های معروف در خیابان یوسف آباد تغییر شغل داده و لباس های بزرگسال عرضه می کند . دو تا از مغازه های معروف خیابان بهار هم همین طور . فروشنده اش می گفت : خانم کی الان دیگه بچه دار میشه که من لباس بچه بیاورم ؟ راست میگه . انبوهی زوج های اطراف خودم هنوز بعد از ۱۰ سال یا شاید هم بیشتر از تشکیل خانواده شان بچه دار نشده اند . جالبه که وقتی خود من می بینم که یک آمریکایی یا کانادایی و اروپایی و ... سه یا حتی چهار بچه دارند تعجب زده می شوم که این ها چطور می خواهند سه تا بچه بزرگ کنند ؟ نسل من خیلی بدشانس بوده . هرم جمعیتی از سال های ۵۴ تا ۶۱ فوق العاده چاق بوده . یعنی زمانی که شاه به دلیل درگیری های شدید سیاسی و برای آرام کردن مخالفان دست از یک سری سیاست هایش برمی دارد و برنامه کنترل جمعیت را متوقف می کند و دولت انقلابی هم هنوز سیاستی در این زمینه ندارد . الان اگر سری به مدرسه های دبستان بزنید می بینید که کلاس ها خلوت تر از قبل شده و بچه های دبستانی یا یکی یکدانه هستند یا یک خواهر یا یک برادر دارند . یعنی جمعیت خانواده شان زا سه چهار نفر تجاوز نمی کند . معنی و مفهوم این اتفاق هم این است که ما همان طور که سر کلاس های شلوغ نشستیم و خودمان را کشتیم تا در کنکور قبول بشویم و سهمی از زندگی بیابیم و کاری پیدا کنیم ، همان طور هم باید در دوران پیری برای بقا بجنگیم چون هرم چاق جمعیتی همه با هم پیر می شوند و وقتی سنی از ما گذشت جوان ها اجر و قربی می یابند چون تعدادشان خیلی کم است . خانواده ها ، خصوصا در شهر های بزرگ کمتر رغبت به بچه دار شدن دارند . تک فرزندی هم مساله بسیار خطرناکی است . یادم هست در مقاله ای می خواندم که تک فرزندی در دو ، سه دهه گذشته بحران اجتماعی جدی برای جامعه فرانسه ایجاد کرده است . دقت کنید به غالبا بچه هایی که بچه همجنس در خانواده ندارند تک فرزند تلقی می شوند . یعنی اگر خانواده ای یک پسر و یک دختر داشت هر دو طبق بررسی های روانشناسی تک فرزند هستند . تک فرزندها غالبا به دلیل آن که از همه حمایت های مالی و عاطفی خانواده برخوردار می شوند آدم های از خود راضی و مغرور و غیر قابل انعطافی بار می آیند . حتما این بحران در انتظار جامعه ایران هم هست .شاید بعضی ها بگویند پدیده فرزند کم متعلق به شهرهای بزرگ است و در شهرهای کوچک و روستاها هنوز مردم چندیدن فرزند دارند.طبق آمار نرخ خانوار در ایران به چهار و خرده ای رسیده،"آمار دقیق امسال را ندارم"، پس این آمار نشان دهنده همه گیر شدن کم فرزندی است . در ضمن شرایط اقتصادی هم واقعا اجازه داشتن چندیدن فرزند را نمی دهد . شاید روزگاری روستایی فرزندش را به عنوان نیروی کار می دید . اما حالا که روستاها دارند به ییلاق ها و قشلاق های شهری ها تبدیل می شوند و زمین های کشاورزی طعمه ویلاسازان است ، این معامله صدق نمی کند .  از این ها که بگذریم پیر شدن جمعیت ایران یک هشدار جدی است و برنامه ریزی دقیقی می طلبد . این جمعیت پیر حتما بیمارستان ، آسایشگاه ، خانه سالمندان و ... به تعداد کافی می خواهد . سال های آینده وای به حال من و هم سالانم که برای یک مریضی ساده باید چقدر معطل بشویم . الان که جمعیت جوان است این وضع سلامت است . وای به روزی که پیر بشه .

پی نوشت : مهرداد مطلب جالبی نوشته .انگار هنوز ۱۹۰ هزار امضا برای تغییر نام جعلی خلیج عربی به خلیج فارس کم داریم !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 19:53  توسط زهرا علی اکبری  | 

کلاس سوم راهنمایی که بودیم درسی داشتیم به اسم پرورشی . معنی اصلی پرورشی بیکاری بود چون اصلا کار مشخص و معینی برای انجام نداشتیم . معلم پرورشی ما فکر کنم حدودا هفت هشت جلسه بیشتر سر کلاس نیامد . بعد قهر کرد و رفت و ما را از درس مهمی که می داد محروم کرد . مثل واعظ ها می ماند . می آمد و حرف هایی می زد که مثلا وظیفه یک زن چیه ! می گفت وظیفه زن این است که اول همسر خوبی برای شوهرش باشه . دوم مادر خوبی برای بچه هایش باشه و سوم کانون خانواده اش را گرم کند . مهمترین شغلش هم خانه داری است . به خاطر همین حرف هایی که می زد چند بار بچه ها دستش انداختند و دیگر نیامد سر کلاس . دختر کوچک دوستم که تازه هفت سالش تمام شده دیروز می گفت وظیفه یک زن این است که اول زن خوبی برای شوهرش باشه . بعد هم مادر خوبی برای بچه هایش باشه . بعد هم باید خانه را تمیز نگه داره . فهمیدم از آن سال ها تا این سال ها نظام آموزشی ایران تعریف جدیدی برای زن ها نداره . برای ارائه به دخترهایش . هنوز هم یک زن باید اول همسر خوبی باشه . یعنی در این نظام آموزشی اصلا جایی برای زنی که نمی خواهد هیچ وقت ازدواج کند وجود نداره ! جایی برای یک زن مستقل وجود نداره !بهش گفتم وظیفه یک زن این است که اول انسان خوبی باشه ! با تعجب نگاهم کرد و گفت انسان خوب یعنی چی ؟ گفتم یعنی آدم خوبی باشه ! گفت آدم ها که مردند . مانده بودم با این چیزهایی که توی مغز این ها می رود چی باید بهشون گفت .

-

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 13:51  توسط زهرا علی اکبری  | 

فیلم خانه عروسک را ندیده بودم . ساخته پاتریک گارلند . محصول سال ۱۹۷۳ از انگلستان . برایم جالب بود که این فیلم دقیقا همان فیلم سارا ساخته داریوش مهرجویی است . حتی دیالوگ ها ، شخصیت ها و هیچ چیزش تغییر نکرده . نمی دانم درست است که یک فیلم را برداری سکانس به سکانس و دیالوگ به دیالوگ با یک سری هنرپیشه جدید بسازی و اسم ها را عوض کنی . واقعا نمی دانم چه قضاوتی باید در این مورد کرد .من سینمای مهرجویی را بسیار دوست دارم و فکر می کنم اگر او غیر از گاو و هامون فیلم دیگری هم نمی ساخت باز فیلمساز بزرگی بود .شاید تنها یک توضیح کوتاه ، فقط ظاهر شدن یک جمله در تیتراژ فیلم می توانست همه مشکلات را حل کند . مثلا می نوشت برداشتی از فیلم خانه عروسک یا توضیحی در همین حد . شنیده بودم که خیلی از سوژه های مهرجویی درگیر این وضعیت است و حتی درباره سارا هم خوانده و شنیده بودم اما خود فیلم را ، یعنی خانه عروسک را ندیده بودم . قضاوت با اهل فن .
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 17:38  توسط زهرا علی اکبری  | 

مهران مدیری یک اصطلاحی را در یکی از سریال هایش ، فکر کنم شب های برره به کار برد که خیلی دقیق معنا می دهد . افعال معکوس . مثلا می گفت بفرمایید ، یعنی این که نفرمایید . می گفت ما مشتاق دیدار شما هستیم . یعنی نیستیم . حالا از این تعاریف ساده اش که بگذریم ، در کلان هم این افعال معکوس خیلی معنی دقیقی می دهد . مثلا مجلس می گوید طرح امنیت روانی تصویب شد یعنی عده ای نگران باشند که فردا به عنوان مخل امنیت با آن ها برخورد نشود . در کل عبارت تصویب طرح امنیت روانی برای یک عده ای نا امنی روانی به وجود می آورد نه امنیت روانی . آن هم برای عده ای که نه فیلم خصوصی مردم را تکثیر می کنند ، نه تو خیابان مزاحم مردم هستند و نه ... . یا این که دولت اعلام می کنند طرح تحول اقتصادی به زودی اعلام می شود . یعنی این که نگران باشید یک دوره اقتصادی سخت درپیش است . مگر نه این که وقتی احمدی نژاد اعلام کرد که به زودی بازار مسکن را سر و سامان می دهیم و وضعیت را برای مستاجران مناسب می کنیم ، در کوتاه مدت وضعیت همه مستاجران بدتر شد و قیمت ها حداقل دو سه برابر افزایش یافت . یا وقتی گفت خانه ارزان می شود قیمت ها سربالایی رفتند و قیمت خانه در ایران از خیلی پایتخت های دیگر جهان که هم امکانات بیشتری از تهران دارند و هم آلودگی و شلوغی و ... ندارند گران تر شد . فکر می کنم رییس جمهور قصدش این نبود که از افعال معکوس استفاده کند اما متاسفانه این طور شد . اصلا ما عادت کردیم هر چیزی را که می شنویم برداشت دیگری از آن بکنیم . همیشه در هر حرف و سخن و نوشته ای به دنبال معنی دیگرش هستیم . توی خانه و خلوت یک چیزی می گوییم ، در اجتماع چیز دیگری وانمود می کنیم و اتفاقا خوب معنی افعال معکوس همدیگر را می فهمیم . حالا نمی دانم خارجی ها هم معنی افعال معکوس ما را گرفته اند که هی پیغام پشت پیغام درباره پرونده هسته ای ما می فرستند و دائم مسئولان اعلام می کنند سیاست های هسته ای ایران تغییری نکرده و دوباره آن ها بسته پیشنهادی می دهند و ایران بررسی می کند و دوباره می گوید که سیاست هسته ای ما همان هست که هست . حالا از این نوشته چه برداشتی می کنید . فکر می کنید معکوس است یا نیست .
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 21:50  توسط زهرا علی اکبری  | 

آدم ها به همه چیز عادت می کنند و دقیقا به همین خاطر عادت مساله خطرناکی است . تا به حال شده اطرافتان را غربال کنید و ببینید چند نفر را دوست دارید و به چند نفر عادت کرده اید؟ عادت ویرانگر است و نابود کننده . از کلاس دوم دبستان تا سوم راهنمایی همکلاسی داشتم به اسم مهشاد . مهشاد زندگی خانوادگی آشفته ای داشت . پدری داشت که نه معتاد بود و نه بیکار و نه بی پول و نه ولگرد . اما امان از وضعیتش . اخلاق فوق العاده بدی داشت . پدر مهشاد به کتک زدن معتاد بود . یک معتاد تمام عیار . هر بار که کارنامه های ما را می دادند ، چه ثلث اول ، چه ثلث دوم و چه ثلث سوم . اگر مهشاد بیست شده بود یا نوزده و یا تجدید ، هیچ فرقی نداشت ، صبح با صورت ورم کرده و کبود می آمد . صورتش از گریه های شب گذشته اش ورم کرده بود و کبودی هایش به خاطر کتک هایی بود که از دست پدرش می خورد . هر بار که می خواستیم کارنامه بگیریم نگران بود که حتما کتک می خورد . جالب بود که پدرش اصلا کارنامه او را نگاه نمی کرد . نمراتش را نمی دید . فقط او را کتک می زد و همچنین خواهر کوچکترش را . کلاس دوم راهنمایی که بودیم ، فکر می کنم آبان ماه پدر مهشاد که جوان هم بود در اثر سکته قلبی درگذشت . بعضی موقع ها فکر می کنم پدر مهشاد یک بیمار عصبی تمام عیار بود که مطمئنا به دلیل عدم مراجعه به دکتر و عدم درمان در جوانی سکته کرد و مرد . مهشاد اصلا گریه نمی کرد . وقتی بعد از یک هفته به مدرسه برگشت همه معلم ها و شاگردها بدجوری تحویلش می گرفتند .زنگ تفریح ماندن در کلاس گناهی نا بخشودنی بود . همه باید به حیاط می رفتند اما مهشاد می ماند در کلاس و ناظم کاری به کارش نداشت . حتی گاهی به او سر می زد و از او دلجویی می کرد . بچه های کلاس های دیگر که اصلا مهشاد را نمی شناختند می آمدند به او تسلیت می گفتند ، مهشاد از صدقه سر مرگ پدرش کلی دوست و رفیق پیدا کرده بود .خیلی مواقع تعریف می کرد که خانه شان بدون پدرش آرام است . مادرش اعصابش راحت است و خواهر کوچکش خیلی وقت ها از ترس بازگشتن پدرش خوابش نمی برد . آزادانه می آمد و می رفت و دیر آمدنش و زود رفتنش دیگر برای مسئولین مدرسه خط قرمز نبود . بعضی مواقع ، وقتی معلم درس می داد نگاهش می کردم و می دیدم که سرخوش نشسته سر کلاس فکر می کردم چقدر از مرگ پدرش خوشحال است .اما فاجعه درست یک ماه و نیم بعد از مرگ پدرش فرا رسید . امتحانات ثلث اول تمام شده بود و روز دریافت کارنامه ها بود . مهشاد کمی دیر آمد . در کلاس را که باز کرد عربی داشتیم ، معلم عربی ما خانمی بود فوق العاده مقتدر و جدی . محال بود کسی را بعد خودش راه بدهد . حتی مهشاد را . اما وقتی مهشاد وارد کلاس شد صورتش طوری بود که خانم شریفی هم نتوانست در برابرش مقاومت کند . صورتش به شدت باد کرده بود و چشمهایش کوچک کوچک بود . خانم شریفی پرسید مهشاد چی شده ؟ هیچی نگفت . سلام هم نکرد . رفت نشست سر جایش . زنگ که خورد همه دور او جمع شده بودند . مهشاد به پهنای صورتش اشک می ریخت و بریده بریده حرف می زد . آرام نمی شد . می گفت دلش برای پدرش تنگ شده است . وقتی بچه ها از او پرسیدند چرا ؟ چی شده ؟ نمی توانست جواب بدهد . فقط می گفت امروز کارنامه ها را می دهند و کسی نیست من را کتک بزند . تا سوم راهنمایی هر بار کارنامه دادند مهشاد از ته دل گریه می کرد . هر بار . نمی دانم بعد از پایان مدرسه هم بهانه ای پیدا کرد که دلش برای پدرش تنگ بشود ؟

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 3:15  توسط زهرا علی اکبری  | 

حوصله ام سر رفته . دلم می خواد برم بیرون غذا بخورم اما می ترسم گوشه قاشقی که گارسن می ذاره جلوم لک باشه . تو بهترین رستوران ها هم این اتفاق می افته . وقتی صداشون می کنم و لک را نشونشون می دم می خندن و می گن لک آبه . بعد هم اگر خیلی پرو نباشن می برن عوض می کن . بعضی که دیگه آن قدر پرو هستند که نمی برن . راهشان را می کشن و می رون . اگر قاشق روی میز باشه و من بنشینم آنجا . حتی روی این دستمال سفره های بزرگ مخملی خوشگل که آدم را یاد اشراف زاده ها می اندازه ،عمرا لب بزنم بهش چون فکر می کنم حتما گرد و غبار هوا نشسته روش . دوست دارم برم سینما اما می دانم خرت خرت خرت پشتی و جلویی و بغل دستی و ... ممکنه چیپس وپفک  بخورند آن وقت اعصابم از این که هست هم خرد تر بشه . دوست دارم برم پیاده روی اما می ترسم یکی از رهگذرها تف کنه روی زمین . آن وقت تا شب حالم به هم می خوره . حوصله ام سر رفته اما می مانم خونه . چون اینجا حداقل از چیپس و پفک و تف و قاشق لک دار خبری نیست .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 13:9  توسط زهرا علی اکبری  | 

این که زاده آسیایی رو می گن جبر جغرافیایی

"یکی از ترانه های محسن نامجو "

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 14:57  توسط زهرا علی اکبری  | 

اتفاق عجیبی بود . شب آخر کنسرت شجریان عده ای جلوی تالار وزارت کشور ایستاده بودند و بلیت های ۲۵ هزار تومانی خود را می فروختند بیست هزار تومان . حتی وقتی یک نفر خیلی با یکی از فروشنده ها چونه زد توانست دو تا بلیت ۲۵ هزار تومانی را بخرد ۳۵ هزار تومان . شجریان در مصاحبه ای که با خبرنگاران داشت با لحنی عصبانی می گفت می روند بلیت های کنسرت را می فروشند ۲۰۰ هزار تومان با کمال وقاحت هم اسمشان را می گذارند" دل آواز دو " یعنی می خواهند بگویند ما بازار سیاه راه  می اندازیم . ولی عجب بازار سیاهی بود . بازار سیاه عکس . حتما این خبر به گوش استاد برسد عصبانی تر می شود . حالا نمی دانم واقعا این ها بلیت ها را هدیه گرفته بودند ، یا ماجرا چی بود که این طور می فروختند .
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 2:39  توسط زهرا علی اکبری  | 

- اگر من گل بزنم نمی دوم . همان جا که گل زدم می ایستم و آرام نگاه می کنم .

- تو که فوتبالیست نیستی !

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 0:1  توسط زهرا علی اکبری  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 0:10  توسط زهرا علی اکبری  | 

مامان روزت مبارک

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 0:8  توسط زهرا علی اکبری  | 

نمی دانم برنامه الف -ب را کدام شبکه پخش می کند . اما واقعا یک برنامه فوق علمی و فوق کارشناسی و سنگینی است . گزارشگر محترم می رفت بین مردم و از یک زن حدودا چهل ساله کرمانی پرسید بعضی ها موقع ظرف شستن شیر آب را باز می گذارند . به نظر شما این کار خوبیه ؟ زن هم گفت : اصلا ! بهتره شیر آب را ببندند و فقط موقع آب کشیدن ظرف ها بازشن کنند . از یک زن حدودا پنجاه ساله پرسید وقتی می گم الف و ب یاد چی می افتید و او هم چون خیلی باهوش بود گفت : آب . از یک مرد شصت ساله هم همین سئوال را پرسید و او چون خیلی باهوش نبود گفت : با ! باور کنید . من نمی دانم صدا و سیما بودجه اضافی دارد که این برنامه ها را می سازد . آخر این مردم که درباره سیاست خارجی آمریکا هم همین طور رندوم باهاشون مصاحبه می شه و درباره انرژی هسته ای هم نظر دارن و درباره انتخابات و ... ، در این مورد هم باید مورد سئوال قرار بگیرن . دوست داشتم یکی از این مصاحبه شوندگان گرامی برگردد به این گزارشگر حرفه ای بگوید آقا این سئوال شما یعنی چی ؟ ممکنه کسی بگه خیلی کار خوبیه که ما شیر آب را باز بگذاریم . همیشه فکر می کردم ممکنه یکی در جواب این گزارگران محترم بگه خیر من در انتخابات شرکت نمی کنم چون وظیفه من نیست . اما نمی دانستم که یک روز کار به این جاها هم میکشه . اگر پول اضافه دارید باور کنید خیلی ها لنگن . می خوان هم فیلم بسازن . نه چیز دیگری . فقط فیلم هاشون این قدر دقیق و علمی و بی حرف نیست .

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 22:31  توسط زهرا علی اکبری  | 

امروز اتفاق جالبی افتاد . گشت ارشاد غایب بود . نه در میدان هفت تیر گشت ارشادی های محترم ایستاده بودند سر جای همیشگی شان و نه در میدان ونک و نه در طول مسیر طولانی که رفتم و آمد چشمم به جمالشان روشن شد . نمی دانم علت چیست . چون روز زن است تصمیم گرفتند به این مناسبت به بدحجابی خانم ها گیر ندهند یا خانم های پلیس به مناسبت روز زن رفتند مرخصی های تشویقی . هر چه بود جالب بود . روز زن کاری به زن ها نداشتند . عجب !
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 14:52  توسط زهرا علی اکبری  | 

نگاه ما همیشه به دورها بود . انگار قهرمان ها نزدیکمان شده اند . بازی حیرت انگیز این همسایه های اروپایی را می گویم . روسیه عجب کاری کرد . دل من اما هنوز با آن دورها بود . با هلند .  
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 2:10  توسط زهرا علی اکبری  | 

آشنایی انگار مساله خیلی مهمی است . اصلا مهم نیست چه کسی را بشناسید یا آن که می شناسید چقدر انسان بو نبرده یا برده از انسانیتی باشد . مهم این است که او را بشناسید . دلیل این مدعا یک چیز است . بزرگترین جمعیت مهاجران فرانسوی را الجزایری ها تشکیل می دهند . الجزایری ها سال ها برای رهایی از دست فرانسوی ها جنگیدند ، کشته دادند و بالاخره استقلال یافتند اما حالا وقتی می خواهند مهاجرت کنند به فرانسه می روند . چون فرانسه را می شناسند . همین مساله نشان می دهد در شناختن آن ها که باید بشناسیم چقدر دقت لازم است . چون مهم نیست آن ها چه کسانی هستند . مهم این است که ما می شناسیمشان . همین !
+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 4:3  توسط زهرا علی اکبری  |