تبليغاتX
محاق
نوشته های یک روزنامه نگار
می گفت فکر می کنید می شود ؟ یعنی میشه ؟ شاید در پنج دقیقه ده بار گفت که فکر می کنید می شه ؟ می دانید درباره چی حرف می زد ؟ درباره این که میشه زنده بماند . نمی دانم تا به حال با آدمی که حکم اعدامش در آمده صحبت کرده اید ؟ امروز یکی از کسانی که زیر هجده سال مرتکب قتل شده و حالا منتظر اجرای حکم اعدام است ، از زندان با من تماس گرفت و صحبت کرد . باور پذیر نبود برایم که نتوانم حرف بزنم . این قدر در صدای این پسر غم بود که من را مستاصل کرد . هر جمله ای که می گفت پشت بندش تکرار می کرد فکر می کنید بشه ؟ یعنی میشه نجات پیدا کنم ؟ حیران مانده ام . خانواده مقتول رضایت نمی دهند . هر چند هیچ حرفی نمی تواند تسکینی باشد برای این بچه ها اما برایش توضیح دادم که تو مرتکب یک جنایت شدی . جان یک آدم را گرفتی. آن خانواده شاید رضایت ندهند اما تو نباید ناامید بشی . باید تلاش کنی برای رضایت گرفتن . می گفت کاش همان لحظه اعدامم کرده بودند .کاش من کشته شده بودم . بغض کرده بود و می گفت من او را نمی کشتم او مرا می کشت . نه این که آدمکش باشد . ما همدیگر را نمی شناختیم . می خواستم جدایشان کنم . داشتند دعوا می کردند. این طوری شد. من روزی هزار بار می میرم .پدرش رهایش کرده و رفته . مادرش به تنهایی دنبال کارش است . خسته شده . من هم که ماجرا را شنیدم درمانده شدم . خستگی مادرش ریخت روی تمام تنم . انگار روی تمام عمر سی ساله ام .  دنبال راهی هستم برای نجات او . اسمش را نگذاشتم تا حساسیتی در این مرحله ایجاد نشود چون خیلی از دوستان پیگیر پرونده هستند . غم صدایش عجیب بود . یعنی من میتوانم یا ما می توانیم یا شما می توانید کاری انجام دهید ؟ راهی به فکرتان می رسد ؟
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 1:14  توسط زهرا علی اکبری  | 

عجب جسارتی دارد این محمد صالح علا. امشب وقتی به حماسه خداحافظی دو قدم مانده به صبح رسید و قصد کرد با یکان یکان بینندگان خداحافظی کند در یک اقدام باور نکردنی برنامه اش را تقدیم به سوسن تسلیمی کرد . او گفت : برنامه امشب را تقدیم می کنم به استاد خسرو تسلیمی و سوسن تسلیمی عزیز و سیروس تسلیمی . یکی دو نفر دیگر هم بودند که اسمشان در ذهنم نماند چون اسم سوسن تسلیمی تمام گوشم راپر کرد . من که تازگی فیلم سوسن تسلیمی را دیده ام و هنوز از فضای فیلم کامل بیرون نیامده ام هم حیرت کردم و هم خوشحال شدم . کجای دنیا می توان این طور بی دلیل و واهی خوشحال شد جز ایران .

سوسن تسلیمی همسر سابق داریوش فرهنگ وقتی از ایران رفت اسمش برای خیلی ها خط قرمز شد . او که با فیلم های بیضایی خوش درخشیده بود ، قصد کرد جایی زندگی کند که سینما نفس بکشد . سوئد ماندگار شد و ازدواج کرد و تئاتر کار کرد و فیلم ساخت و حتی کاندیدای احراز پست وزارت فرهنگ سوئد هم بود . فیلم تازه اش که غوغایی است . تصویری آشفته از یک خانواده آشفته ایرانی در فرنگ . سوسن تسلیمی از ایران نرفت . فرار کرد . غیر قانونی نرفت . قانونی با پاسپورت و بلیت هواپیما . واقعا از چند کشور دنیا می توان قانونی فرار کرد . این هم حکایت دردناکی است . خیلی ها که هر روز در اینجا و شاید چند نقطه دیگر دنیا سوار هواپیما می شوند و می روند، نمی روند . فرار می کنند . بازگشت نام سوسن تسلیمی به سیمای جمهوری اسلامی به هر حال اتفاق مبارکی است .

هر چند از این اتفاق نمی توان به عنوان تحول اسم برد اما به قول صمد بهرنگی هر نوری هر چقدر هم ناچیز باشد بالاخره روشنایی است .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 0:46  توسط زهرا علی اکبری  | 

کامپیوتر را که روشن کردم کلی مطلب داشتم برای نوشتن . وقتی به اینترنت وصل شدم نصفش پرید و وقتی که بعد از کلی لک و لک و ناز کردن بالاخره صفحه باز شد همه اش از ذهنم پاک شده بود . فقط مانده بود این که می خواهم هر طوری شده به این اینترنت لعنتی وصل بشم . همین . اما بعد چون دیدم چشم انداز اتصال مجدد هم مثل همین است دست به کار نوشتن شدم تا بلکه یادم بیاید چه می خواستم بنویسم . مطمئنم درباره صحبت های علمی آیت الله جوادی آملی و راه های جدا کردن دختر و پسر از هم نبود . درباره وضعیت اقتصاد و انتخابات پیش رو هم نمی خواستم چیزی بنویسم . موضوع صحبتم بی شک به فیلتر بودن وبلاگم در همه شهرستان ها ، غیر از تهران هم بر نمی گشت . هنوز مغزم پر از مطلب است و خالی خالی . این ها را نوشتم تا یادم بماند چطور همه چیز از مغزم پرید .

فقط می دانم که خیلی متاسف و ناراحت شدم که سینما جمهوری سوخت . خیلی. یادم نیست دقیقا در مورد این موضوع می خواستم بنویسم یا نه . هر چه بود یادم رفته . به کجا اما نمی دانم . چه خوب بود آدم میتوانست با یادش همسفر بشود . برود و بیاید . فقط وقتی یاد آدم می رود ، آن وقت آدم خودش کجا می رود ؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 18:14  توسط زهرا علی اکبری  | 

بلوتوثی این روزها پخش شده  که انگار به برخورد پلیس با اراذل ربط دارد . من نمی دانم آن کسی که برهنه روی زمین خوابیده متهم است یا مجرم.اگر مجرم است چرا توی خیابان دارد مجازات می شود و اگر متهم است چطور پلیس داره مجازاتش می کند.حالا من بدترین حالت را فرض می گیرم.این که آن آقا مجرم است.امنیت مردم را به خطر انداخته و هزار تا کار خلاف کرده.گیریم قتل.جای مجازاتش توی خیابان است؟باید برای بردنش به کلانتری و اداره پلیس آن را توی صندوق عقب ماشین پلیس انداخت.اصلا یک چیز دیگر.شاید این فیلم دروغ باشد و ساختگی.اما من را یاد آن عکس هایی انداخت که پس از اعلام پلیس برای برخورد با اراذل و اوباش روی خبرگزاری فارس منتشر شد. از صبح که این تصاویر را دیدم تا الان یک ریز جلوی چشمم جان می گیرد و روزم را به گند کشیده است.حتی وقتی تصور می کنم که این فرد بدترین جنایت ها را مرتکب شده هم آرام نمی شوم چون نمی توانم قبول کنم جای مجازات او جلوی چشمان من است . ما شهروندان این بی در و پیکر شهر ، چه گناهی کرده ایم که با این ها همسایه ایم . ما به کدامین گناه باید مجازات شویم . آن هم با دیدن ذلت انسانی دیگر . ارتکاب جرم معلول هزاران علت است . مگر می شود در فضایی انتزاعی و مجرد نشست و حکم صادر کرد . بعد این جور حکم صادر کردن جز همراه کردن افکار عمومی با فرد متهم چه حاصل دیگری خواهد داشت ؟ حرف من اصلا فیلم نیست . چون این فیلم یک فیلم نیست . این فیلم تصویر یک واقعیت است که من را منقلب می کند . سوء استفاده از آن هم اصلا کاری غیر اخلاقی نیست . مگر نه این که اگر همین فیلم تصویر یک ماجرای واقعی در آمریکا بود مکرر در تلویزیون ایران پخش می شد . یادم می آید که این اتفاق هم افتاده است . همان صحنه مشهور کتک زدن یک سیاه پوست توسط پلیس را می گویم .

خلاصه کلام این که خشونت دولتی خشونت جامعه را افزایش می دهد . برای محو خشونت نمی توان به خشونت متوسل شد چون این طوری ...

خشونت خشونت می زاید . همین .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 18:55  توسط زهرا علی اکبری  | 

 بر سر هر کوی و خیابان اسمی بود از کسی که نمی شناختم . شهید ... . اسمش فرقی نمی کرد . برای من آنها آدم نبودند . اسم کوچه ها و خیابان ها بودند و همیشه فکر می کردم همه جا همین وضع است . بزرگتر که شدم ، فهمیدم آن ها آدم هایی بوده اند که حالا نیستند اما باز هم چندان ارتباطی با این اسامی که همه اطرافم را پر کرده بود برقرار نکرده بودم . یادم هست یک روز میان صحبت بزرگترها در یک جمع فامیلی در خانه مادربزرگم شنیدم که "فرهاد قدجهانی" پیدا شده . فکر کردم فرهاد قدجهانی . چه نام آشنایی . هر چه به مغزم فشار آوردم قیافه ای در ذهنم زنده نشد . آنچه جان گرفت یک کوچه هشت متری بود . شب چیزی نپرسیدم. فکر کردم صاحب این کوچه زنده است . اسیر بوده و حالا پیدا شده . زنده . خبر البته دروغ بود . او هیچ وقت برنگشت اما بیچاره دو بار مرد . یک بار وقتی خبر شهادتش آمد و یک بار وقتی خبر اسارتش و خبر شهادتش در اسارتش . یعنی آن موقع که خانواده اش برایش مراسم گرفتند و سیاه پوشیدند و عزاداری کردند و شدند خانواده شهدا او در یک اردوگاه ، آن سوی اروند زنده بود . نفس می کشید و نامش در میان اسرا نبود . بار دومی که مرد همان زمان بود که خبر اسارتش آمد و بعد هم شهادتش در اسارت . نمی دانم چرا بین آمدن خبر اسارت و شهادت در اسارت فاصله افتاد اما هر چه بود این فاصله سبب شد حالا که او مرده بود زنده شود و خانواده اش بعد از ده سال دل ببندند به او که زنده است و احساس کنند همیشه بوده و بعد هوا را توی ریه هایشان بدهند که بله ما همان هوایی را به ریه می فرستیم که او می فرستد اما درست همان لحظه ها که خانواده چنین می کردند او مرده بود . جایی در گورستانی گمنام در عراق به خاک سپرده شده بود و وقتی دوباره خبر آوردند که نخیر زنده نیست ، مرده است بیچاره ها دوباره عزا گرفتند و سیاه پوشیدند . نمی دانم چرا امشب به یاد آن سال ها افتادم . روزگار برگشت اسرا و روزگار قبل ترش جنگ . شاید برای این که وقتی امشب از آن کوچه هشت متری گذشتم عکسش را هم کنار نامش دیدم . عکس های آن ها که یاد آور کوچه ها و خیابان هاست این روزها کنار نامشان خورده . مغموم نگاه می کرد . نمی دانم چرا عکس ها علم شده . انگار زمانی اسمشان کافی بود . حالا نیست .
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 23:54  توسط زهرا علی اکبری  | 

به پایان تراژدی می رسیم اما تراژدی به پایان نمی رسد . تازه آغاز ماجراست . تلخی هایی دارد این قصه . غصه هاست که قصه را رقم می زند . قصه قصه شیرین است . شیرین و کیارستمی .

به لطف آقای کیارستمی فیلم شیرین را در جمعی دوستانه دیدیم . ده دقیقه اول بود که همه فهمیدند خودش هم در جمع ماندگار است . کیارستمی عادت دارد وقتی فیلمی از خودش پخش می شود بهانه ای بیابد و بیرون برود . این بهانه خواه آب یخ باشد و خواه چای داغ مانع از ماندن وی می شود . هر چه باشد او را بیرون می کشد . فیلم شیرین تجربه ای غیر متعارف بود . با جنجالی که بر سرش به پا شده بود ، مشتاق دیدن فیلم بودم . حدود ۱۰۰ دقیقه بود . پرده سینما که فیلم اصلی روی آن می گذشت اصلا دیده نمی شد . آن چه تماشاچی می دید همان بود که تماشاچی می دید . فیلم شیرین ماجرای تماشای یک فیلم توسط ۱۱۷بازیگر زن سینمای ایران است . البته به علاوه ژولیت بینوش . او هم در جمع تماشاچیان حضور داشت . جالب تر از خود فیلم حکایت ساخته شدن فیلم بوده است . پشت صحنه ای از این فیلم ساخته شده که لطف دیدنش کمتر از خود فیلم نیست . بازیگر روی صندلی می نشیند . نور آماده است . کلوزاپ صورت وی و کیارستمی از او میخواهد به شیرین ترین خاطره ای که در ذهن دارد فکر کند . یا این که به غمگین ترین خاطره . ما پرده سینما را نمی بینیم . اما صدای فیلمی که در حال پخش است را می شنویم . صدای فیلم شیرین را و عکس العمل تماشاچی به ما نشان می دهد روی پرده چه گذشت .

در نامتعارف بودن فیلم شیرین همین بس که به جای نشان دادن پرده عریض و طویل سینما سالن تاریک و چشمان پر از سئوال تماشاچی را به ما می نمایاند . کیارستمی همیشه استاد نشان دادن صحنه های خارق العاده ، بدون نشان دادن آن ها هست . اما این یکی چیز دیگری بود . نمایش دادن فیلم در عین نمایش ندادن آن .

آنچه جذاب تر از شیرین بود ماجراهای تلخی بود که برای کیارستمی رقم خورد . به قول بعضی ها راهپیمایی ایتالیایی ها برای باز پس گرفتن پول بلیت و خوشحالی و پایکوبی برخی که به به کن فیلم کیارستمی را نپذیرفت . این ها همه نشان داد حاشیه های فیلم از خود فیلم بسیار جذاب تر است . همین واکنش هانشان می دهد کیارستمی تمام نشده است . شاید حتی در آغاز راه باشد .  کیارستمی قمار بزرگی کرد .به قول برسون با کاستن آفرید . اما برای آفریدن این بار همه چیز را کنار گذاشت. دوربین را برد توی سالن تاریک سینما و ما را با تماشاچیان و صدای فیلم رها کرد . همه تماشاچی این فیلم هستند چه آن ها که عکسشان بر پرده است و چه آن ها که مقابل پرده نشسته اند . قمار برد و باخت دارد . اما برای قضاوت بر سر برد و باخت زود است . یادم هست فیلم ده که ساخته شد تاخت و تازها شروع شد . فیلم صدای خوب ندارد . تصویر خوب ندارد . این سینما نیست . این پایان کیارستمی است اما حالا ده جایی ایستاده بالاتر از آنچه تصور می رفت .

شیرین فیلم خوبی بود اما شاید اگر اکران شود بیننده چندانی نداشته باشد. نه این که فیلم های خوب بیننده ندارند . دیدن فیلم آرامشی و قایقی و دریایی و تخیلی . شاید بساط همه این ها آماده نباشد .  

مصاحبه کیارستمی درباره شیرین را اینجا بخوانید.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 16:8  توسط زهرا علی اکبری  | 

یک - شرکت پر شور در انتخابات چند تا معنی دارد ؟ اصلا خوبه یک ملتی پر شور باشد یا بد است. شرکت پر شور مردم در انتخابات نشانه رضایت است یا نارضایتی ؟ مردم راضی در انتخابات پر شور شرکت می کنند یا مردم ناراضی . اگر تعداد شرکت کننده ها در انتخابات کم باشد و حوزه های رای گیری خلوت خوبه یا بده ؟

من چکار کنم معیارها وقتی به هم می ریزد . اخبار تلویزیون ، نمی دانم شبکه چند بود ، می گفت مشارکت گسترده ی مردم آمریکا در انتخابات ، نشانه اعتراض آن ها به سیاست های جمهوری خواهان بود . یک گوینده هم گفت شرکت مردم معترض در این انتخابات مشارکت بالای رای دهندگان را به همراه داشت . خوب من متوجه نشدم جواب این سئوال های بالا در مورد ایران چیست ؟ چطور است که وقتی جمعیت زیادی در انتخابات ، در ایران شرکت می کنند ، آرا نشانه اعتماد مردم به نظام سیاسی تفسیر می شود اما همین اتفاق در مورد آمریکا نشانه اعتراض مردم است ؟ همین امر نشان می دهد که مسئولان ، مفسران و گویندگان باید مراقب تحلیل های خود باشند . انتخابات ایران نزدیکه و اگر جمعیت زیادی در انتخابات شرکت کند ...

دو - اوباما رییس جمهور شد . به این می گویند تعبیر یک رویا . یک سال پیش بود که جایی شعار انتخاباتی اوباما را خواندم . من یک رویا دارم." I have a dream ".خیلی این جمله به نظرم زیبا بود و فکر می کردم هوش آدمی که این شعار را انتخاب می کند بالاست . بعد که دیدم متقلب هم هست و شعار احمدی نژاد را کش رفته گفتم حتما برنده می شود . هر جا می رفت می گفت ما می توانیم . رویش نشده بود شعار احمدی نژاد را کامل بردارد . می شود و می توانیم . اگر کامل برمی داشت حتما رای بیشتری می آورد . حدود ۱۷ میلیون . ببخشید انگار بیشتر از این ها رای آورده : ۶۷ میلیون یا بیشتر! 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 0:5  توسط زهرا علی اکبری  | 

ناصر تقوایی می گفت : من یک بیماری دارم . بیماری مهلک . روزنامه که می خوانم معنی حرف ها را نمی فهمم . تلویزیون که می بینم معنی جملات را نمی فهمم . فارسی امروز را می شنوم اما معنی اش را نمی فهمم . آقا این جملاتی را که شما می گویید و می نویسید معنی اش آن چیزی نیست که من می فهمیدم و می دانستم . معانی واژه ها عوض شده است . این گرفتاری فقط مختص ناصر تقوایی نیست . مختص خیلی هاست . خیلی از شاعران و نویسندگان و فرهیختگان این سرزمین . این ها را تقوایی در مراسم رونمایی از کتاب تازه محمد بهارلو،عروس نیل، گفت . او دیروز سخنرانی بسیار جذابی داشت درباره این که چرا شاعر و نویسنده بزرگی ظهور نمی کند . چرا مخاطب به نوعی وازده و نویسنده وا داده است . حکایت فقط حکایت سانسور و بگیرو ببند و اقتصاد و معیشت نیست . مسئله جذاب تر از این هاست . موضوع موضوع زبان است . زبان فارسی . ناصر تقوایی معتقد است زبان فارسی طی این سال ها تحلیل رفته ، کوچک شده و معانی خود را از دست داده است . زبان فارسی دیگر نمی تواند احتیاجات همه اقوام ایرانی را بر آورده کند . چون روز به روز کوچکتر و محدود تر از روز قبل شده است . نه تجهیز شده برای رویارویی با دنیای مدرن و نه حتی تجهیز شده برای پاسخ دادن به نیازهای روزمره خود فارسی زبانان . علت این که نویسنده ای سر بر نمی آورد و شاعری هم ،در این نارسایی فارسی است اول و بعد در مسائل دیگر . تقوایی می گفت چون به موقع عمل نمی کنیم برای تجهیز خودمان ،عمل معکوس می شود . مثلا حالا قصد کرده ایم که مقابله کنیم با واژه هایی که جا و بیجا به دلیل تکنولوژی روز وارد فارسی شده اند . کاری خنده دار می کنیم . واژه اختراع کرده ایم . مگر واژه اختراع کردنی است . واژه ها باید با توجه به. ریشه های موجود در یک زبان ساخته شوند نه با کنار هم چیدن یک سری حرف . او میگفت مشکل اینجاست که ما زبان های قومی غنی داریم . مثل بلوچی ، کردی و ترکی و ... . از آن ها وام نمی گیریم برای پویا کردن فارسی مان . تا فارسی مان یک زبان ملی شود . قدری تحقیق کنید ببینید چرا وقتی اغلب حکومت های پادشاهی در ایران ، پس از اسلام ترک زبان بوده اند ، زبان رسمی این مملکت فارسی مانده است . یک زبان ملی ، پویاست و مدام در حال کامل شدن . نه تهی شدن . او بدون آن که بخواهد وارد عرصه سیاست و سیاست ورزی شود ، درباره زبان سخنانی گفت که رسما به سیاست بر می گشت . می گفت این تقصیر کردها و ترک ها و ... نیست که از نظام آموزشی ایران شاکی اند . تقصیر در نظام آموزشی این مرز و بوم است که احتیاجات آن ها را برآورده نمی کند . یکی از قشنگ ترین عباراتی که به کار برد این بود که فارسی امروز بدون لحن بی معنی شده . علتش هم این است که ما فارسی حرف نمی زنیم . داریم به زبانی صحبت می کنیم که در حقیقت ترجمه است . همین امر سبب شده سینما از ادبیات پیشی بگیرد . جمله فارسی تا لحن ندارد معنی هم ندارد اما چون بازیگر سینما به گفتگوی نوشته شده لحن می دهد سینما کارش راه می افتد . حکایت این که در این سال های خالی شدن فارسی از معنی بهترین دیالوگ ها در سینما نوشته شده و نه در ادبیات همین است .

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 14:53  توسط زهرا علی اکبری  | 

سیزدهم آبان است . چند سال گذشت ؟ ۳۰ سال؟ امسال یکی از آنهایی که در این سی سال زخم نخورده بود هم زخم برداشت . معصومه ابتکار را می گویم . چند ماه پیش ، وقتی هنوز فضای انتخابات داغ نشده بود نزد خاتمی بودیم . حرف ها و گلایه ها کشیده شد به انتخابات ریاست جمهوری و همه می پرسیدند آقای خاتمی خودتان کاندیدا می شوید ؟ خاتمی گفت به اجماع اصلاح طلبان فکر می کنم و این که اگر اصلاح طلبان بر سر کاندیداتوری یک خانم به توافق برسند چه موقعیت درخشانی هم به لحاظ داخلی و هم به لحاظ بین المللی برای کشور ایجاد می شود . او گفت طبق اصول قانون اساسی ما حالا زنی داریم که رجل سیاسی محسوب شود . وقت بازتعریف دوباره قانون است و بعد هم اشاره ای به نام خانم ابتکار کرد که چقدر مناسب ریاست جمهوری است . همان جا یاد صحبت رهبر درباره خانم ابتکار افتادم که گفت "همین خانم ابتکار خودمان کتابی نوشته است در آمریکا "، بقیه اش مهم نیست عبارت همین خانم ابتکار خودمان مهم بود . جلسه به آخر رسیده بود و همه در حال خداحافظی اما بازار اظهار نظر داغ بود . همان جا یکی می گفت اگر خانم ابتکار جدی باشد برای کاندیداتوری شهیدش می کنند . من مانده بودم که چطور و چرا ؟ وقتی ماجرای مقاله و سرقت علمی و ... رو شد فهمیدم دوستمان چندان هم بیراه نمی گفته . حالا که بنده خدا قصد کاندیداتوری ندارد . وای به روزی که تصمیم بگیرد . این وطریمی شود مقاله سال ۲۰۰۵ را حالا به رخ بکشی . قصد اصلا حمایت از ابتکار و لاپوشانی موضوع مقاله نیست . قصد این است که بگویم دوست عزیز پیش بینی ات درست از آب درآمد .
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 14:40  توسط زهرا علی اکبری  | 

سپانلو می گفت چقدر گفتیم ناصر بنویس و ناصر بنویس اما ناصر انتخابش را کرده بود . کامل ترین هنر ها را خواست که سینما بود . رفت طرف سینما و ما را با یک مجموعه قصه تنها گذاشت که برای تا ابد ماندن در ادبیات ایران کافی است . خود بنیانگذار سبکی است تحت عنوان مکتب جنوب . آمد بنشیند . همه دست زدند، هم برای سپانلود و هم برای ناصر تقوایی، اما کسی نپرسید ناصر تقوایی که فت کامل ترین هنرها را برگزید ، همان سینما را چرا حالا سال هاست که فیلم نساخته است ؟ واقعا چرا ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 12:8  توسط زهرا علی اکبری  | 

حکایت آن ها که سالیانی از عمرشان خارج از کشور رفته حکایت دیگری است.متفاوت با آن ها که همه عمر یک جا بوده اند و شاید تصور کنند که در باتلاق گیر کرده اند و می پوسند.عجیب است.بسیاری از دوستانم پس از سال ها بازگشته اند و با برخی از دیگر پس از دو دهه و اندی زندگی در آن سوی آبها دوست شده ام.در همگی آن ها حسی مشترک هست . نه اینجا را خانه خود می دانند و نه آنجا را که سال ها بوده اند . یک نوع آشفتگی و بلاتکلیفی در همه رفتارها یشان موج می زند . این ها را نوشتم به بهانه رفتن دوستم به آمریکا . گفته بود سه ماهه بر می گردد حالا شش ماهی است که هنوز نیامده و در آخرین تماسی که داشتیم با همان لحن پر از تردید گفت نمی دانم کی بیایم . احتمالا تا عید بر می گردم اما به یادش آوردم وقتی آمد ایران می خواست یک ماهه برود و سه سال ماندگار شد و حالا که سه ماهه سفر کرده است احتمالا شش سالی بازگشتش به طول می انجامد . خودش می گوید مهاجرت که کردی دیگر خانه نداری . نه این طرف بند می شوی و نه آن طرف . آنجا می خواهی برای خودت خانه بسازی و اینجا می خواهی برای خودت تنهایی دست و پا کنی . این ها همه مرا به یاد فیلم سوسن تسلیمی انداخت که در سوئد ساخته است . حکایت زندگی مهاجران در این فیلم هم تلخ است و هم تکان دهنده . پدر تلاش دارد مناسبات اینجایی را آنجا جا بیندازد و مادر بزرگ هم ولی این تلاش جز به گزندگی و تلخی،به جایی دیگر ختم نمی شود . جمعیت ایرانی های آن سوی آب ها هر روز بیشتر و بیشتر می شود . ایرانی ها بزرگ و بزرگتر می شوند و در غربت و بلاتکلیفی و قطع ریشه ها می پوسند . پوسیدن که سرنوشت محتوم همه است اما شاید اگر دیوارها این قدر بلند نبود ، درها باز بود ،این قصه جور دیگری ورق می خورد . نسلی از ایرانی ها که در جوانی به دلیل تغییر ناگهانی شرایط رفته است دیگر به آخر خط رسیده و در ایستگاه آخر منتظر پیاده شدن از قطاری هستند که به مقصد مقصود آن ها نمی رفت . دلشان خوش نبود و لبشان پر خنده . این ها را نگفتم که نتیجه بگیرم ماندن بهتر از رفتن است . اینجا هم کم دل خوش داریم و لب پر خنده . این ها را گفتم چون نمی دانم چرا هم آنجا دلمان خوش نیست و هم اینجا . ما را چه شده . داریم به آخر خط می رسیم انگار . همه مان . فرقی نمی کند کجا باشیم و که باشیم . فقط انگار داریم به آخر خط می رسیم.
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 11:25  توسط زهرا علی اکبری  | 

عجب هوایی شده . امروز خورشید سر نزد . نور نتاباند و تاریک ماند هوا . بیرون بودم همه روز . وقتی خانه رسیدم خانه خانه بود . گرم بود و من خسته .
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 23:21  توسط زهرا علی اکبری  | 

آقا مثل گاو داره میاد .می بینی.انگار نه انگار ما داریم می ریم .راننده ی تاکسی نگاه عاقل اندر سفیهی انداخت به مسافر کناری اش وگفت عزیزم حق با اونه.مسافرتعجب زده گفت : واقعا؟

راننده گفت: بله .الان اگه تصادف میکردیم و پلیس می آمد ما مقصر بودیم .

گفت : این چه قانون ابلهانه ایه ؟ راننده گفت : بین المللیه . همه جای دنیا همینه !

مسافر گفت : مملکتی که صاحاب نداره قانونش بهتر از این نمیشه .

راننده گفت : بله ! شما دیدین تا حالا یک دزد را بعد از دستگیری اعدام کنند ؟

اینجا بود که شاخ روی سرم سبز شد . چون مسیر حرف مسافر و راننده یکی شد . من نفهمیدم قانون راهنمایی و رانندگی چه ربطی به اعدام دزد داشت . بعد هم حرف کشید به این که همه دزدن آقا . دله دزدها رو دستگیر می کنند . هیچ کدام نگفتند دلشون می خواد همین دله دزدها اعدام شوند  یا نه . از پارک وی تا فاطمی همه حرفهاشون این ریختی بود .

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 18:18  توسط زهرا علی اکبری  | 

من تازه از شوک اتفاق بیرون آمدم . تکان دهنده بود . این که در یک متری ات آدمی در حال سوختن باشد . جالب است که به گفته اکثر همسایگان ، مردی که دست به این کار زده همیشه آدم عجیبی بوده . مدت زیادی نیست به این ساختمان نقل مکان کرده . مجرد بوده و مستاجر . وسایل خانه اش به روایت همسایه ها همه سیاه بوده . نور نارنجی کمرنگی در انتهای خانه اش روشن بوده . در خانه اش را به روی هیچ کس باز نمی کرده . نه سلامی با کسی داشته و نه علیکی . اما به نظر همه آدم بوده . یک آدم معمولی . فقط اندکی درونگرا .

برای آن ها که خبر ندارند چه شده :

چند روز پیش در جایی بودیم که اتفاق عجیبی افتاد . اول بویی احساس کردیم و فکر کردیم که بوی روغن سوخته یا یک حداکثر سیم سوخته است. کم کم که زیاد شد پیگیری ها نشان داد دود از خانه همسایه بیرون می زند . هر چه مدیر ساختمان و همسایه ها در زدند باز نکرد . بالاخره وقتی زنگ خانه اش را از پایین زدند لحظه ای سرش را از پنجره بیرون آورد و گفت مشکل حل شد .

فردایش که پلیس ریخته بود و او را دستگیر کرده بود مشخص شد او همان لحظات در فاصله یک دیوار با ما کسی را کشته و جسدش را می سوزانده . عجب بوی بدی می دهد جنازه در حال سوختن یک آدم . البته کمی بوی لحیم کردن یا بوی سوخته ی سیم می دهد. 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 15:8  توسط زهرا علی اکبری  | 

که بود آن که اولین بار در آینه نگریست . خود را دید چه فکر کرد . چه شد وقتی خود را در آینه دید .

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 15:18  توسط زهرا علی اکبری  | 

من به مسائل جدی خیلی جدی فکر می کنم . زندگی آن قدرها جدی نیست که راجع به آن جدی فکر کنم .
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 11:28  توسط زهرا علی اکبری  |