انگار از اولین سال های دهه پنجاه، سینما سیگنال انقلاب را داده بود . دیگر فردین نماد نبود . دیگر کتک زدن های الکی ، خوش بودن های الکی ، یک تنه حریف همه بودن و از پا در آوردن همه آدم بدها و ختم به خیر شدن همه فیلم ها برای مردم جذاب نبود . نسلی شکل گرفته بود که نمی خواست در دنیای الکی خوش قهرمان هایی که یک تنه ده نفر ، بیست نفر یا حتی بیشتر را یک تنه کتک می زدند و فقط گوشه ابرویشان پاره می شد ،خوش باشد . زندگی آن قدر ها خوش نبود و وقتی بر پرده سینما خوش می شد جذابیتی نمی یافت . قیصر انگار شده بود نماد ملت ایران . نماد ملتی که به ناموسش تجاوز شده . پس این قهرمان ضد قهرمان می ایستد ، می جنگد ، حتی اگر به قیمت زندگی اش تمام شود . آب منگل ها الکی الکی به دام نمی افتند . به بهای خون فرمان می میرند و مادر پیر و دایی کمر خمیده . حالا قیصر باید یک تنه بایستد و دفاع کند . کتک بخورد . له شود و حتی بمیرد . نه انگار دیگر قیصر هم کم بود . رضا موتوری را مردم می خواستند که لهیده ، پاره پاره جمع شود . آواز فرهاد را می خواستند که می گفت " یه مرد بود ، یه مرد " . یه مردی که بود و نیست ، مثل یک کوه بلند ، مثل یک خواب کوتاه. انگار این پیغام آن ها بود که سر به شورش می خواستند بردارند و سینه به سینه می گفتند به "عباس فراضه بگین رضا موتوری مرد" . مردن می ارزید به بهای به دست آوردن آنچه می خواستند به دست آورند . دیگر تصادف پدر علی بی غم را سر راهش قرار نمی داد . دیگر قارون و گنجش دل ها را لبریز از شادی نمی کرد . مردم آماده کتک خوردن بودند و این ها همه نشان آن بود که می رفتند روی پرده سینما ببینند قهرمانانشان کتک می خوردند . اصلا مگر می شود کسی آماده کتک خوردن نباشد و وارد میدان دعوا بشود . باید آماده کتک خوردن بود و بعد وارد گود شد . مردم از اولین سال های دهه پنجاه آماده کتک خوردن شده بودند و همین باعث شد تن به دعوا بدهند . اصلا شاید همین آمادگی عجیب ترین جنگ تاریخ را رقم زد . جنگ نابرابر جهانی مقابل ملتی را . چطور کشوری تازه از انقلاب در آمده و درنیامده شهری را از دست می دهد . با ارتشی از هم پاشیده و دولتی متزلزل اما باز پس می گیرد و می ایستد . کتک خورده می ایستد . سینما عجب دنیای غریب و پیش گویی است . اغلب فیلم های دهه پنجاه فیلم های کتک خورهاست نه فیلم های قدر ها و کتک زن ها . تقدیر چیز دیگری می خواهد . چیزهای دیگری . و گوزنها بود که وصل شد از آن دوران به این دوران . می شود نمرد و گلوله خورد . گلوله خورد و مرد . اما حالا انگار ملت ما دیگر از کتک خوردن می ترسد . همان طور که دوران فردین و یکه زنی گذشت ، دوران قیصر و فدا شدن و فنا شدن هم گذشت .مرگ دیگر پایان کار نیست . همه چیز به راحتی مردن تمام نمی شود . علی سنتوری همه چیزش را می بازد اما مجبور است و محکوم است که زنده بماند . در جهان خارج از پرده سینما آدم ها هر روز شاید هزار بار آرزوی مرگ کنند اما باید زنده بمانند . این قانون زندگی است . دوران زندگی است . این را سینما هم می گوید . دوران ساختن خودمان رسیده انگار . کنعان را ببینید ، چهارشنبه سوری را ، کاغذ بی خط را . حالا همه می خواهیم زندگی کنیم . دیگر عربده کشیدن و ایستادگی در برابر ظلم و مظلوم شدن هم جوابگو نیست . شاید بی اتفاقی حالای سینما هم از این باشد که بی اتفاق شده ایم . عجیب . مانده ایم که چه کنیم . کجا برویم . به کدام سمت؟ حالا انگار ملت ما باید و می خواهد بدون کتک زدن و کتک خوردن سرنوشت خود را تغییر دهد .
انتخابات در راه است . باید پای صندوق های رای برویم . حتی اگر رای ما را نخوانند آن را می بینند . کتاب جهان هولوگرافیک را خوانده اید ؟ اگر نخوانده اید حتما بخوانید که در آن نوشته هر اتفاق در این جهان چون سنگی است که بر دریایی آرام موج می اندازد و جهان پیرامون خود را متاثر می کند .
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 5:34  توسط زهرا علی اکبری
|
چند روز یش برای اولین بار شیر خدا همان مرشد معروف زورخانه را دیدم و صدایش را بی واسطه شنیدم . غرق در خاطرات زورخانه و ... بودم که یک هو مجری برنامه با گفتن یک جمله همه چیز را از سرم راند . گفت در دنیای امروز که زورخانه ها تبدیل شده اند به باشگاه بیلیارد ... ، بقیه را نشنیدم . یعنی چه ؟ کی گفته زورخانه خوبه و باشگاه بیلیارد بد ؟ اصلا مگه باشگاه بیلیارد جای زورخانه را تنگ کرده ؟ اگر قرار است باشگاه بیلیارد باشد ، زورخانه نباید باشد ؟ این مشکل از ماست که فکر می کنیم هر چیزی باید جای یک چیز دیگر را بگیرد یا واقعا این طور است . بگذریم . مهم نیست یاد خاطرات زورخانه رفتن خودم افتادم و مرورشان کردم . شاید خنده دار باشد امابچه که بودم ، تا کلاس اول راهنمایی ، ماه رمضان ها با پدرم می رفتم زورخانه . پدرم ورزش باستانی را دوست داشت و پیگیری می کرد . توی خانه میل و تخته و کباده و ... داشتیم . من هم که آن سال ها عشق پسر بودن داشتم سعی می کردم همه جا با پدرم ظاهر شوم خصوصا در جمع های مردانه . کاپشن می پوشیدم و موهای پسرانه ام را که در سلمانی مردانه سر خیابان کوتاه می کردم شانه می زدم و راه می افتادم همراه پدر طرف زورخانه . خیلی دلم می خواست می رفتم آن وسط ورزش می کردم . وقتی می آمدیم خانه من چرخ زورخانه ای توام با رقصی می زدم و همه را به خنده وادار می کردم . هر چه بزرگتر شدم از فضای دلپذیری که در جمع های مردانه بود دور و دورتر شدم و کم کم پذیرفتم که جنسیتم اجازه ورود به خیلی جاها را نمی دهد . پذیرفتم و جا افتادم در نقش یک دختر که اتفاقا هر چه می گذشت و بزرگتر می شد بر خلاف کودکی اش کم حرف تر و خجالتی تر و ساکت تر می شد . آن قدر این حالت ها تشدید شده بود که دیگر خودم هم خودم را نمی شناختم . برای پدر و مادرم این حجم سکوت و خجالتی بودن قابل باور نبود . برای خودم هم همین طور اما بالاخره گذشت . هنوز اندکی خجالت مانده و سکوت اما همیشگی نیست گاهی می آید و گاهی می رود . اما دیروز بود که سکوت دوباره برگشت،هر چند در سرم غوغایی بود .
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 22:46  توسط زهرا علی اکبری
|
واژه های کلیدی : توالت ، گدا ، عاشق . چه ربطی به هم دارند ؟ معلوم نیست . فقط این طور که معلوم است عاشق و گدا برای دستشویی رفتن به مدل دستشویی یا اصلا به بود و نبود آن اهمیت نمی دهند . شاید هم می دهند . ما که نه گداییم و نه عاشق که بدانیم این دو طیف با توالت چطوری رفتار می کنند . شما اگر هستید ما را هم در جریان بگذارید . آقای رحیم مشایی گفته اند :«كسي كه اهميت دستشويي را نميفهمد يا گداست يا عاشق.»
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 20:55  توسط زهرا علی اکبری
|
این روزها همه دولتمردان ایران در سخنرانی هایشان دائما توصیه هایی به باراک اوباما می کنند . می گویند اوباما باید این کار را انجام دهد و آن کار را انجام ندهد . خوب انتخابات ریاست جمهوری ایران نزدیک است . اگر مقامات آمریکا هم برای رییس جمهور جدید ایران هر روز توصیه ای داشته باشند و راهکار ارائه دهند چه می شود ؟ خداییش کیهان چه برخوردی خواهد کرد . این خیلی ساده انگارانه است که ما فکر کنیم با انتخاب اوباما سیاست های محوری آمریکا تغییر می کند . مگر تغییر رییس جمهور در ایران روی سیاست های محوری کشور اثر می گذارد . مثلا یک رییس جمهور می تواند بیاید جهت گیری سیاست های ایران در قبال آمریکا را تغییر دهد . این ها مسائلی است که زیاد به دولتها ربط ندارد . به حکومت ها مربوط است . همه تاثیری که یک رییس جمهور می تواند باقی بگذارد ، آن هم در سیاست های کلان و محوری تغییر در نحوه اعمال آن هاست نه تغییر در خود آن ها . حالا فکر کنید یک رییس جمهور جدید برود نهاد ریاست جمهوری یا حتی همین رییس جمهور فعلی مان ، بعد مقامات آمریکا هر روز در سخنرانی هایشان خطاب به او چیزهایی بگویند . عجب واویلایی میشه .
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 13:23  توسط زهرا علی اکبری
|
چندی پیش مراسم بزرگداشت بیست و سومین سال درگذشت غلامحسین ساعدی در پرلاشز برگزار شد . عده ای دور هم جمع شدند و از ساعدی گفتند . عجب حکایتی داشت زندگی کوتاه این نابغه ادبی . ۵۰ سال هم نپایید اما انبوهی داستان کوتاه و نمایشنامه و فیلمنامه از خود باقی گذاشت . فیلمنامه گاو ساخته داریوش مهرجویی ، آرامش در حضور دیگران ساخته ناصر تقوایی و دایره مینا دیگر فیلم مهرجویی متعلق به ساعدی بوده است . درباره ساعدی شاید زیاد گفته وزیاد نوشته شده باشد اما هیچ چیز مثل یادداشتهایی که او درباره زندگیش در غربت نوشته گویای همه چیز نیست . یادداشت زیر یکی از آن هاست .
زندگی در کارت پستال :
الان نزدیک دو سال است که در اینجا آواره ام و هر چند روز را در خانهی یکی از دوستانم به سر میبرم. احساس میکنم که از ریشه کنده شده ام. هیچ چیز را واقعی نمیبینم. تمام ساختمانهای پاریس را عین دکور تئاتر میبینم. خیال میکنم که داخل کارت پستال زندگی میکنم. از دو چیز میترسم: یکی خوابیدن و دیگری از بیدار شدن. سعی میکنم تمام شب را بیدار بمانم و نزدیک صبح بخوابم. در فاصلهی چند ساعت خواب، مدام کابوسهای رنگی میبینم. مدام به فکر وطنم هستم. مواقع تنهایی، نام کوچه پس کوچه های شهرهای ایران را با صدای بلند تکرار میکنم که فراموش نکرده باشم. حس مالکیت را به طور کامل از دست داده ام، نه جلوی مغازه ها می ایستم، نه خرید میکنم، پشت و رو شده ام. در عرض این مدت یک بار خواب پاریس را ندیده ام. تمام وقت خواب وطنم را میبینم. چند بار تصمیم گرفته بودم از هر راهی شده برگردم به داخل کشور. حتی اگر به قیمت اعدامم تمام شود. دوستانم مانعم شده اند. همه چیز را نفی میکنم. از روی لج حاضر نشدم زبان فرانسه یاد بگیرم و این حالت را یک نوع مکانیسم دفاعی میدانم. حالت آدمی که بیقرار است و هر لحظه ممکن است به خانه اش برگردد. بودن در خارج بدترین شکنجه ها است. هیچ چیزش متعلق به من نیست و من هم متعلق به آنها نیستم. و این چنین زندگی کردن برای من بدتر از سالهایی بود که در سلول انفرادی زندان به سر میبردم.
در تبعید، تنها نوشتن باعث شده من دست به خودکشی نزنم. از روز اول مشغول شدم. تا امروز چهار سناریو برای فیلم نوشته ام که یکی از آنها در اول ماه مارس آینده فیلمبرداری خواهد شد. این سناریو کاملاً در مورد مهاجرت و در به دری است و یکی از سناریوها جنبهی «آله گوریکال» (تمثیلگونه) دارد به نام مولوس کورپوس. در ضمن، دست به کار یک نشریهی سه ماهه شده ام به نام الفبا که تا امروز سه شمارهی آن منتشر شده و هدف از آن زنده نگه داشتن هنر و فرهنگ ایرانی است.
بله، مشکلات زبان به شدت مرا فلج کرده است. حس میکنم چه ضرورتی دارد که در این سن و سال زبان دیگری یاد بگیرم. کنده شدن از میهن در کار ادبی من دو نوع تأثیر گذاشته است: اول اینکه به شدت به زبان فارسی میاندیشم و سعی میکنم نوشته هایم تمام ظرایف زبان فارسی را داشته باشد. دوم اینکه جنبهی تمثیلی بیشتری پیدا کرده است و اما زندگی، زندگی در تبعید، یعنی زندگی در جهنم. بسیار بداخلاق شده ام. برای خودم غیرقابل تحمل شده ام و نمیدانم که دیگران چگونه مرا تحمل میکنند.
دوری از وطن و بی خانمانی تا حدود زیادی کارهای اخیرم را تیزتر کرده است. من نویسندهی متوسطی هستم و هیچوقت کار خوب ننوشته ام. ممکن است بعضیها با من هم عقیده نباشند. ولی مدام، هر شب و روز، صدها سوژهی ناب مغز مرا پر میکند. فعلاً شبیه چاه آرتزینی هستم که هنوز به منبع اصلی نرسیده، امیدوارم چنین شود و یک مرتبه موادی بیرون بریزد.
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 15:18  توسط زهرا علی اکبری
|
یادم میاد یک فیلم کوبایی دیدم که اسمش را نمی دانم اما صحنه به صحنه اش درخاطرم حک شده . مردی کوبایی پس از مدتها تلاش می تواند اجازه خروج از کشور کوبا را دریافت کند . چون خودش می دانسته که دیگر برگشتنی نیست تصمیم می گیرد بخشی از خاطراتش را با خود ببرد . ساعت جیبی پدرش . نامه ها . عکس های خانوادگی و دوربین مستعملش را . توی فرودگاه مامور کنترل از او می خواهد ساعت و انگشتر و ساعت جیبی پدرش را در آورد . جعبه عکس ها و دوربین را می گیرد . مرد توضیح می دهد که این ها اشیای با ارزشی نیستند . خاطرات وی با ارزششان کرده . مامور کنترل لبخندی می زند و می گوید حق نداری این ها را با خودت ببری . مرد خشمگین می شود . لحظه ای فکر می کند و سپس نه تنها ساعتها و انگشتری بلکه همه محتویات جیبش را توی جعبه مامور کنترل خالی می کند و می گوید : این ها با ارزش است؟ با ارزش کوباست که من متاسفانه نمی توانم آن را با خودم ببرم . پس دیگر این ها به چه دردم می خورد . این خاطرات هم بماند برای همین کوبا دارم که آن را جا می گذارم . مامور بهت زده او را نگاه می کند و مرد از گیت می گذرد و با چشمانی که به خاطر اشک هایش درخشنده تر و براق تر شده بود به هواپیمایی می نگرد که لحظاتی بعد قرار است او را برای همیشه از کوبا ببرد . این حکایتی که گفتم هیچ ربطی ندارد به آن چه می خواهم تعریف کنم اما نمی دانم چرا اول این را تعریف کردم و بعد آن را .
چند روز پیش در یک مهمانی بحث بر سر مهاجرت خوانندگان پاپ بود و این که هر کدام تا راهی پیدا کنند از ایران می روند چون فکر می کنند آن سو بهتر می توانند کار کنند . ممنوعیت برگزاری کنسرت ها و سختگیری هایی که وجود دارد برای انتشار آلبوم ها و پخش غیر قانونی آوازهایشان مهمترین دلیل و انگیزه ای است که آن ها را به آن سوی آبها می کشاند . صحبت از هر دری بود و هر نامی وسط می آمد . بعضی می گفتند فلان خواننده ایران بهتر می خواند و آنجا بدتر و ... که صحبت کشید به شادمهر عقیلی . شادمهر عقیلی آلبومی منتشر کرد که یک اتفاق محسوب می شود . تعداد نوارها و سی دی هایی که همان موقع انتشار آلبوم دهاتی به فروش رفت آمار خیره کننده ای داشت. با دهاتی بدجوری کارش گرفت و راهش باز شد اما ماندگار نشد . شادمهر حتی تن به بازی در فیلم پر پرواز داد تا گوشه ای از آنچه با آن دست به گریبان است را به تصویر بکشد اما خوب نتوانست یا نخواست بماند . دوست ما که که انگار دوستی با شادمهر هم داشته و دارد می گفت یک گروه به شادمهر پیشنهاد رفتن دادند . او پذیرفت . مقصد اول کانادا بود و مدتی ماند . در کانادا و سوئد هم روی سن رفت اما بالاخره هوای لوس آنجلس به سرش زد و خواست باز هم بود . نمی خواست قراردادهایش را با این گروه تمدید کند . وقتی صحبت از رفتن می شود ، آنها مخالفت جدی شان را اعلام می کنند اما شادمهر تصمیمی قطعی اش رفتن بوده . کار به شکایت و پلیس و ... هم می رسد . افاقه نمی کند . بالاخره آماده می شود تا از دوره ای دیگر گذر کند اما این بار ویزای عبورش انگار یک شیشه شکسته ویسکی بوده که در کمرش فرو می رود و او را بدجوری زخمی می کند . این دوست مشترک می گفت شادمهر هنوز هم تحت درمان است و کامل نتوانسته از کتکی که خورده و زخم هایی که برداشته خلاصی یابد . یاد تعریفی افتادم که یکی از دوستان از یک کنسرت شادمهر در سوئد می کرد . می گفت آواز اول که تمام شد ، گروه صحنه را خالی کردند . یک دفعه پلیس ریخت روی سن و جمعیت تماشاچی میانشان آشوب شد . همه بلند شدند و جالب این که عده ای فرار کردند . در این گیر و دار که پلیس از همه می خواسته آرام سر جایشان بنشینند شادمهر و گروه نوازنده با لباس زندانی روی سن آمده اند و آواز " آدم فروش" را خوانده اند . کم کم همهمه خوابیده و همه فهمیده اند که حمله پلیس به سن بخشی از طراحی اجرای این آواز بوده .
همیشه این قسمت آوازش را خیلی دوست داشته ام . حتی قبل از این که از ماجرای درگیری او با گروهی که وی را به آن طرف آب برده اند خبر داشته باشم . " اگر برنده هم بشی ، به باخت من سر به سره "
حالا هم از این آواز جدیدی که خوانده خیلی خوشم میاد :
آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو می بره
عطر تنت از پیرهنی که جا گذاشتی می پره
+
نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387ساعت 11:30  توسط زهرا علی اکبری
|
دیروز پیش یکی از وزرای دولت خاتمی بودم . با یکی از همکاران . بحث به انتخابات کشید و آقای وزیر سابق گفت : خاتمی حتما می آید . برای نجات کشور می آید . در موقعیت حساس کنونی . مرور کردم در ذهنم این عبارت را . موقعیت حساس کنونی . چند سال است که کشور در موقعیت حساس کنونی قرار دارد . چند سال دیگر قرار خواهد داشت . این موقعیت حساس کنونی مانع همه چیز شده و عامل همه چیز . عجب موقعیتی است این موقعیت . بهتر است در این موقعیت حساس کنونی کمتر درباره حساسیت موقعیت حساس کنونی صحبت کنیم چون در شرایط حساس نباید زیاد حساسیت به خرج دارد . باید رفت سر موضوعات دیگر . خاتمی که انگار آمدنی است .
به این فکر می کنم که اگر احمدی نژاد این دوره رای نیاورد اتفاق عجیبی افتاده . اولین رییس جمهوری است که فقط یک دوره با رای مردم سر کار ماند و اگر خاتمی هم رییس جمهور شود اتفاق عجیب تری افتاده . اولین رییس جمهوری است که پس از پایان دوره ریاست جمهوری اش باز به قدرت بر می گردد . اصولا سیاست بی رحم است کسانی را که می روند زیاد تحویل نمی گیرد . دوره ات که به پایان رسید انگار تاریخ حوصله ندارد دوباره با نامت سر و کله بزند . تاریخ اسم جدید می خواهد . خصوصا در کشوری که زیاد تاریخ نمی خوانند و هی تکرارش می کنند و هی تکرارش می کنند و باز تکرار . فاصله تکرارها روز به روز کمتر می شود .
بگذریم . بحث بر سر کاندیداتوری خاتمی است در انتخابات ریاست جمهوری . وقتی به این موضوع فکر می کنم دلهره می گیرم . برای من که سال ها خبرنگار دولت خاتمی بودم و به طور متوسط هفته ای دو بار ، روزهای یکشنبه و چهارشنبه خاتمی را می دیدم ، واضح است که او کیسن و چه می خواهد و چه اندیشه غنی و محکمی دارد .اما این که همه این ها منجر به حضور دوباره وی در نهاد ریاست جمهوری شود ... .
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 16:12  توسط زهرا علی اکبری
|
احمد آقالو درگذشت . چند شب پیش تله تئاتر دل سگ را از شبکه چهار دیدم و از بازی احمد آقالو درست مثل زمان بچگی ام لذت بردم . مثل همان زمان که در سلطان و شبان کاتب بود . تاریخ می نوشت. با آن صدای همیشه مشکوک خش دار . بزرگتر که شدم با دیدن تله تئاتر بازرس وارد می شود شیفته بازیگری اش شدم . رفت . از مقابل ساختمان رادیو قرار است تشییع شود . امیدوارم روحش در آرامش ابدی باشد .
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 0:4  توسط زهرا علی اکبری
|