گوشم موجب درد و رنجم شده است .
بگذار نگاهی بدان بیفکنم .
اشتباه نکنید . این دیالوگ مربوط به یک فیلم یا تئاتر تاریخی نیست . این دیالوگ متعلق به فیلمی است که چند شب پیش در شبکه "ام بی سی پرشیا " پخش شد . ترجمه های فارسی زیر نویسها از هر جوکی خنده دار ترند . می دانید در چه شرایطی دو بازیگر این دیالوگ را گفتند . وسط دریا ، با قایق خراب و از کار افتاده یکی از دخترها تشنج می گیرد و حالش بد می شود . دوستش می پرسد چه شده . او می گوید گوشم موجب درد و رنجم شده و او پاسخ می دهد بگذار نگاهی بدان بیفکنم .
یک جا دکتر می خواست بگوید این خانم مرض قند داره . می دانید ترجمه فارسی اش چه بود ؟ او دچار بعضی شیرینی ها در خونش است .
در صحنه ای از پسر جوانی پرسیدند شما دکترید ؟ گفت : پزشکم نیستم اما خیلی با ایشون بودم در طول زندگی من .
در یک صحنه بعد از این که دو نفر با هم دعوا و بزن بزن کردند یکی رو کرد به دیگری و گفت می خواستم معذرت بخواهم از هر چه دیشب و امروز کار کردم .
از همه بهتر در صحنه ای وقتی دختر متوجه می شود وسط دریا ، همه دوستانش مرده اند و او تک و تنها مانده فریاد می زد : نمی خواهم بی همتا باشم . یک جا دختره فکر می کنه می خواهند بهش تجاوز کنند . مقاومت می کنه و نمی ره . می گفت : شر توش قایم شده . می خواستند یکی را بالا بکشند . یکی داشت می رفت دنبال طناب . گفت . الان طنابی بهت می اندازم . یکی از شاهکارها هم وقتی بود که نیروی کمکی رسیده بود و می گفت : ما قایق تو را رانده خواهیم کرد . اما ترجمه فیلم هر چه بود به ترجمه فیلم خانم و آقای اسمیت نمی رسید .جمله های آن فیلم واقعا نامفهوم بود . فقط کلمات کنار هم چیده شده بودند .
نمی دانم ترجمه فیلم ها را چه گروهی برای این شبکه انجام می دهند اما وقتی جمله ها را می خوانم شکم به ماشین ترجمه می رود .
همه این ها سبب شد یاد آن جمله معروف آقای لاریحانی بیفتم که معنا و مفهومش را مترجمان خارجی نفهمیده بودند به همین خاطر ترجمه های بامزه ای از آن ارائه داده بودند .
علی لاریجانی گفته بود :با نشان دادن لولو ی شورای امنیت، مردم ایران رو به قبله نمی شوند .
ترجمه نیوزویك:
علی لاریجانی گفته است كه اگر شورای امنیت مثل موجوداتی كه بچه ها را می ترسانند ظاهر شود،
مردم ایران به سوی قبله مسلمانان جهان دراز نمی كشند.
ترجمه نشریه اسپانیایی ال پائیس:
علی لاریجانی گفت:اگر شورای امنیت چیز ترسناكی را هم به ایرانیان نشان دهد،باز هم مردم ایران به سوی عربستان سعودی نمی خوابند.
ترجمه نشریه فرانسوی اومانیته:
علی لاریجانی گفت:دراز كشیدن ایرانیان به سوی مركز اعتقادات مسلمانان بستگی به این دارد كه آنها از موجودات افسانه ای بترسند،این یك داستان ایرانی است.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 23:18  توسط زهرا علی اکبری
|
وقتی تلویزیون بی بی سی فارسی را دیدم اولین سئوالی که در ذهنم نقش بست این بود . آیا در ایران انقلابی اتفاق افتاده است ؟ ما بی خبریم ؟
وقتی سی سال پیش در همین روز شاه ایران چمدان بست و به سفری بی بازگشت رفت، خیلی های دیگر هم مجبور شدند پشت بند او بروند آن سوی آب. به دیاری دیگر . رسانه نه این قدر فراگیر بود که امروز هست و نه این قدر در دسترس . اما عجب بردی داشت . خبرنگارانی که از ایران کوچ کردند آن سال ها ،یا جذب رسانه های خارجی شدند و یا شغلی دیگر برگزیدند . اما خبرنگار که همیشه خبرنگار هست اگر جذب شغل دیگری هم شود باز خبر برایش چیزی فراتر از خبر است . اگر یک بار به تحریریه یک روزنامه ، حتی همان روزنامه های پیزوری غیر دولتی ، با تیراژ اندک سر بزنید مفهوم این جمله شاید برایتان عیان تر گردد . در روزنامه جواب سئوال چه خبر همیشه خبر خیر نیست . اگر از کسی که حوزه اش دولت است بپرسید چه خبر سریع برایتان کلی خبر دست اول از وزرا و تصمیمات دولت می گوید . ورزشی ها از جابجایی بازیکنان و برنامه های تیم می گویند و اقتصادی ها از تحولات بازار مسکن و بورس و واردات و صادرات . بگذریم . مجال توضیح وضعیت خبر در روزنامه و واژه خبر در ذهن خبرنگاران نیست که باید باری دقیق تر درباره اش نوشته شود . صحبت از خبرنگارانی بود که پی انقلاب ایران کوچیده بودند به دیاری دیگر ولی هنوز فکرشان و ذکرشان خبر بود و کدام خبرنگار است که خبری جذاب تر از خبر خاک و مام وطنش برایش وجود داشته باشد . خبرنگاران رفته از ایران پی رادیو رفتند و به مدد اینترنت و ماهواره و ... بالاخره توانستند شبکه تلویزیونی هم راه اندازی کنند . صدای آمریکا . اغلب مجری های این شبکه کسانی هستند که نسل پیش از من ، پدرو مادرم و پدران و مادران دیر این سرزمین از آنها خاطره دارند و روزگاری بر صفحه تلویزیون دیده بودندشان . اما این روزها شبکه تلویزیونی بی بی سی فارسی توسط کسانی راه افتاده که من دیده بودمشان . با آن ها در روزنامه های مختلف کار کردم و کوچ کردند یکی یکی و دسته جمعی در این سالها و یک هو دیدیم شهر خالی شد و مطبوعات خالی تر . موج مهاجرت روزنامه نگاران از شش هفت سال پیش شروع شد . از همان زمان که توقیف های فله ای آغاز شد و بعد هم هر چه در می آمد به سرانجام نرسیده می رفت . سرانجام البته برای یک روزنامه و مطبوعه و رسانه قابل تعریف نیست . سرانجام کیهان اطلاعات و ... را که می داند که چه شد ؟ سرانجامی نداشته باشند . امیدوارم . بمانند که ماندنشان غنیمت است .وقتی نام همکاران سابق را در تیتراژ برنامه های شبکه تلویزیونی بی بی سی فارسی می بینم از خود می پرسم واقعا دوباره انقلابی راه افتاده که شش هفت سال رفته ها دست به تاسیس رسانه ای دیگر زده اند . نسلی که در انقلاب و جنگ بزرگ شد و زمان پیروزی انقلاب یا کودکی سختی داشت یا حتی کودک نبود . چه شده است ؟
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 19:34  توسط زهرا علی اکبری
|
عجب پیشنهاد جالب و پر مغزی داده اند این مشاور مطبوعاتی رییس جمهور . چون مشاور مطبوعاتی رییس جمهور این پیشنهاد را بدهد از بقیه چه توقعی باید داشت ؟
چه کسی از چه کسی باید شاکی باشد . مطبوعات برای این که نقش فعالی در اطلاع رسانی ندارند و تعطیلی چهار روزه شان در ایام محرم خللی به زندگی مردم وارد نمی کند باید تعطیل شوند ؟ چون اخبار غزه را در این چهار روز منعکس نکرده اند ؟ مشاور محترم مطبوعاتی لحظه ای فکر کرده اند چرا مطبوعات از تاثیر افتاده اند . چرا منفعل شده اند و بی مصرف ؟ چرا در اطلاع رسانی به مردم نقش فعال ندارند ؟ کاش این مطلب را بدون اشاره به مساله غزه بیان می کردید ! مگر هیچ خبر دیگری در این مملکت نبوده تا به حال که عدم انتشارش به ضرر مردم باشد ؟ واقعا تا به حال چنین اتفاقی نیفتاده است ؟ اصلا فکر کرده اید بی مصرفی مطبوعات محصول همین سیاستی است که دولت قدرتمند ایران پیگیری کرده و به منصه ظهور رسانده است .
بله دولت قدرتمند ایران . دولتی که بیش از نود درصد اقتصاد را در دست دارد . شریان حیاتی یک روزنامه چیست و کجاست ؟ چطور یک روزنامه باید مستقل شود تا بتواند با جذب خبرنگاران حرفه ای و زبده به کسب اخبار تولیدی و دست اول بپردازد و مردم را قانع کند که نخواندنش اتفاقی مهم است . جز با وصل شدن به شریان حیاتی آگهی ها ؟
خوب وقتی توزیع کننده کاغذ شمایید و آگهی دهنده شما و تعیین کننده خطوط قرمز نامرئی شما که هر وقت دلتان بخواهد با اشاره به موضوعاتی کلی مثل تشویش اذهان عمومی و ... می توانید در یک نشریه را پلمپ کنید چطور توقع دارید که مطبوعات در ایران فراگیر شوند و تاثیر گذار . اطرافمان را نگاهی بیندازیم . کدام روزنامه مستقل ایران و کدام روزنامه خصوصی عمری بیش از بیست و پنج سال دارد ؟ خوب روزنامه ای که امسال می آید و سال بعد می رود دیگر چه مخاطبی جمع کند . روزنامه ای که امروز هست و فردا معلوم نیست باشد یا نباشد چطور می تواند اطمینان اندک آگهی دهندگان خصوصی را جلب کند . اشکال را در جای دیگری جستجو کنید . نه در عدم انعکاس فاجعه غزه . کیست که دلش از این جنایت وحشیانه به درد نیامده باشد . شما با این حرف ها دل های سوخته را غرق خون نکنید . ثمرش چیست ؟ چند وقت پیش آقای رییس جمهور اعلام کردند که ما به همه این روزنامه ها پول می دهیم . این اعلام اگر در کشور دیگری صورت می گرفت سر آغاز یک رسوایی نبود؟ البته عجیب نیست این اظهار نظرها . وزیر محترم فرهنگ و ارشاد اسلامی هم چندی پیش می گفتند اگر می خواستیم به اصولمان عمل کنیم باید در همین سینماها را هم می بستیم . واقعا مگر در سینماها بسته نشده ؟ چهار چنگولی و خواستگار محترم و دلداده و دلشکسته شدند فیلم ؟ کدام سینما ؟ کدام اقبال عمومی به سینما . سینمایی که سینمارو ندارد تعطیل است دیگر . این طور نیست ؟ کاش به جای این که حمله کنید و خواستار تعطیلی مطبوعات شوید پاسخ می دادید چرا رکن چهارم دموکراسی در ایران این قدر ناکاراست . تقصیر کار فقط مطبوعاتند ؟ ا پاک کردن صورت مساله همه چیز تمام می شود ؟
کل مطلب علی اکبر جوانفکر مشاور مطبوعاتی رییس جمهور را در اینجا بخوانید .
مشاور مطبوعاتی رییس جمهور خواستار تعطیلی مطبوعات
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 23:44  توسط زهرا علی اکبری
|
خودم می دانم . از همان ابتدا هم می دانستم . نمی خواستم به رویم بیاورم . در سرم ، زیر استخوان جمجمه ، غیر از مرکز حافظه و حفظ تعادل و فرمان و ... یک جایی هست مخوف . یک قبرستان . در مغزم یک قبرستان حمل می کنم که خیلی موقع ها همه چیز را قبرستانی می کند و قبرستانی می خواهد . منطقه پر زوری است . دو روز است که در حال خانه تکانی از مغزم هستم . می خواستم فضای قبرستانی اش را از بین ببرم .خیلی چیزها را از زیر سلول های خاکستری آن بیرون کشیدم اما ماندم که کجا بگذارمشان. بردمشان به منطقه ای دیگر و مجبور شدم دوباره خاک بریزم رویشان . بعد در عین ناباوری بعد از ظهر امروز دیدم که قبرستان مغزم از بین نرفته . فقط جابجا شده است . می خواهم پوسته سرم را بشکافم و سلول ها را بیرون بیاورم . اما لامذهب ها چسبیده اند به سلول های حیاتی مغزم . مانده ام چه کنم با این فضای قبرستانی مغز . کنار بیایم ؟ بماند و برود و قبرستانی کند اوضاعم را . فقط به این امید بسته ام که شنیدم خاک قبرستان ها مرغوب ترینند برای کشت و کار . اگر تا چند سالی مرده ای درش نکاری، کم کم سبز خواهد شد . می دانم . اما می شود تا چند سال این قبرستان را غیر فعال کرد ؟ قبرستانی که به جای تن مرده پر می شود از حرص و بغض و کینه و عصبیت و ناراحتی و آزار و اذیت . دیگران پر می کنند بدبخت را . آدم چکار باید بکند . خودش را توی گور کند تا نبیند هیچ کس را ؟ نشنود هیچ چیز را ؟ می شود؟
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 0:35  توسط زهرا علی اکبری
|
انگار خودمان هم باورمان شده یا بهتر بگویم بعضی ها باورشان شده انچه را که به زور سال ها و قرن ها می خواستند به ما بباورانند . قصد خیر بوده یا شر کاری ندارم . مهم این است که باورکرده ایم آنچه را که به ما گفته اند . عده ای از وبلاگ نویسان در اعتراض به سکوت سران کشورهای عربی در برابر فجایع غزه تصمیم گرفته اند برای آنها روسری بفرستند. جالب اینجاست که مبدع این طرح نو و تاثیرگذار! خانم ها بوده اند که باور کرده اند زن بودن خفتی بیش نیست و برای این که رگ غیرت یک مرد را به جوش بیاوری باید به او روسری هدیه کنی . واقعا این روسری که بر سر زنهاست نشانه بی غیرتی است یا زن بودن دلیلی بر بی غیرتی ؟ راه بهتر از این برای حمایت از غزه نبود ؟بعد هم برای توجیه کارتان بنویسید روسری در فرهنگ ایرانی محترم است نه در فرهنگ عرب . خانم پیشنهاد دهنده در فرهنگ اسلام چطور ؟
هدیه روسری به سران بی غیرت کشورهای عرب
+
نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387ساعت 15:15  توسط زهرا علی اکبری
|
این روزها به خدای ابراهیم فکر می کنم و به خدای علی و خدای حسین . می دانم . می دانم که همه را یک خدا بوده و خدا چند تا نیست . خدای من همان خدایی است که آتش را بر ابراهیم گلستان کرد و آتش کربلا را بر حسین سرد نکرد . یعنی نمی شد آسمان ببارد و عطش رفع شود . آن وقت چه زمان یاد دادن و یاد آوری تشنگی حسین بود که زمان اعلام عقیده اش بود . خدایا چرا کردی این چنین که با تشنگی حسین کارها کارستان شود نه با عقایدش که چه بخواهیم و چه نخواهیم درس استقامت می دهد که بایستید در برابر آنچه نمی خواهید و سر بپیچانید از آنچه نمی خواهید . مسیح می گفت سیلی خوردید از یک سو، سوی دیگر صورت را بیاورید اما حسین گفت سیلی خوردی سیلی بزن حتی اگر به قیمت جانت تمام شود . حسین تقیه نکرد . پنهان نگفت . خفا نرفت . ایستاد و ماند و نمی دانم چه شد که این همه تقیه و خفا رفتن و پنهان کاری شد در جامعه مسلمانان به نام دین و هزار رو شده ایم ما که رشد کرده ایم در همین بساط . بعضی سئوال ها راه به جایی نمی برند . باور کنید از کفر نیست واگو کردنشان که به قول حسین پناهی " نترس ، کافر نمی شوم چون به نمی دانم های خود ایمان دارم " .
چند شب پیش تعطیلات فرصتی داد برای خواندن نمایش مجلس ضربت زدن . عجب بی نظیر کتابی است نوشته مردی بهرام . بیضایی . آنجا که از علی سخن می گوید همه چیز را تکان می دهد . بیضایی مرد دین نیست اما عجب عجیب سخن می گوید .
در بخشی از کتاب از قول نویسنده که دارد برای علی می نویسد می گوید : شما با من چه کردید ؟ ای شما که دوستداران منید ؟ من کجا هستم ؟ بر صحنه شما حقیقت من کجاست ؟ حذفم می کنید به خاطر نیکی هایم ؟ و با من ، نیکی را حذف می کنید . آری - نیکی بر صحنه شما مرده ! و اگر قاتل نیکمردی بودم ، با سربلندی نشان می دادید . شما که دوستداران منید با من چنین کنید ، دشمنانم چه باید بکنند ؟ شما با من چه کردید ؟ بزرگم کردید برای حذفم ! راستی که من انسان بودم پیش از آنکه به آسمان برین برانیدم ! چنین است که صحنه ها از ابن ملجم پر است و از علی خالی !
+
نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387ساعت 2:15  توسط زهرا علی اکبری
|
بهزاد گفت سه بچه پنج ، شش و هفت ساله آلمانی را پلیس دستگیر کرده که سوار قطار شده اند و می خواستند به آفریقای جنوبی بروند تا دو تن از آن ها آنجا ازدواج کنند . حالا چطور فکر کرده اند در آفریقا می توانند ازدواج کنند نمی دانم . اصلا با این سن و سال چطور به بحران ازدواج فکر کرده اند برایم عجیب است . اما بچه های پر مغزی بوده اند چون ایران را به عنوان مقصد انتخاب نکرده اند. حتما شنیده اند اینجا سن ازدواج بالا رفته و مسئولین در به در دنبال حل مشکلند . خوب می توانند از مقامات آلمان کمک بگیرند که چطور بچه ها را در این سن و سال به فکر ازدواج انداخته اند . یاد حرف همکلاسی خواهرزاده ام افتادم . یک بچه هشت ساله . عاشق شده است و هر روز از عشقش برای دوستان همکلاسی اش می گوید . در آخرین جمله حکیمانه اش فرموده : حاضرم پیش سوسک ها بخوابم ، پایش را بوس کنم تا با او ازدواج کنم .
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 18:45  توسط زهرا علی اکبری
|
دیدار با پدرخوانده عجب حال و هوایی دارد و عجب فضایی . مخصوصا وقتی در جوای همه جملات ریز و درشت شما بگوید : روز بخیر .
امروز با خاطره رفتیم دانشگاه شهید بهشتی به دو منظور . هم پیدا کردن یک استاد بازنشسته و هم گرفتن وقتی از دکتر شرافت ، منشی دکتر شرافت گفت هستند . الان دارند می روند بیرون . می توانید باهاشون صحبت کنید . آمد . سلام و علیکی و حال و احوالی . عازم هشت رکعت نماز بود . بعد گفتیم و گفتیم و گفتیم که چه می خواهیم . نگاه کرد و رفت توی آسانسور و گفت روز بخیر . بعد هم دکمه را زد و رفت . هاج و واج آمدیم پایین رفتیم پیش دژپسند که هنوز یادش بود ما را از روزگار بودنش در سازمان مدیریت و برنامه ریزی سابق و بودن ما در روزنامه های سابق . چقدر زود همه چیز در اینجا سابق می شود . یکهو فکر می کنی عمر جهان بر تو گذشته . چاق سلامتی با او و طرح مساله و گفتگو و ... خداحافظ . ولی عجب روز جذابی بود .
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 16:10  توسط زهرا علی اکبری
|
حرمت نگه دار دلم
گلم
که این اشک خون بهای عمر رفته من است
میراث من
نه به قید قرعه
نه به حکم عرف
یک جا سند زده ام همه را به حرمت چشمانت
به نام تو
مهر و موم شده با آتش سیگار متبرک ملعون
کتیبه خوان خطوط قبایل دور
این, این سرگذشت کودکی است
که به سرانگشت پا
هرگز دستش به شاخه هیچ آرزوئی نرسیده است
هرشب گرسنه می خوابید
چند و چرا نمی شناخت دلش
گرسنگی شرط بقا بود به آئین قبیله مهربانش
پس گریه کن مرا به طراوت
به دلی که می گریست بر اسب باژگون کتاب دروغ تاریخش
و آواز می خواند ریاضیات را
در سمفونی باشکوه جدول ضرب با همکلاسیها
دودوتا جارتا, چارچارتا بیست چارتا, پنج پنج تا, شش شش تا
در یازده سالگی پا به دنیای شگفت کفش نهاد
با سرتراشیده و کت بلندی که از زانوانش می گذشت
با بوی کنده بدسوز و نفت و عرقهای کهنه
آری دلم
گلم
این اشکها خون بهای عمر رفته من است
دلم گلم
این اشکها خون بهای عمر رفته من است
میراث من
حکایت آدمی که جادوی کتاب مسخ و مسحورش کرده است
تا بدانم و بدانم و بدانم
به وار وانهادم مهر مادریم را
گهواره ام را به تمامی
و سیاه شد در فراموشی , سگ سفید امنیتم
و کبوترانم را از یاد بردم
و می رفتم و می رفتم و میرفتم
تا بدانم تا بدانم تا بدانم
از صفحه ای به صفحه ای
از چهره ای به چهره ای
از روزی به روزی
از شهری به شهری
زیر آسمان وطنی که در آن فقط
مرگ را به مساوات تقسیم می کردند
سند زده ام یک جا
همه را به حرمت چشمان تو
مهر و موم شده با آتش سیگار متبرک ملعون
که می ترکاند یکی یکی حفره های ریه هایم را
تا شمارش معکوس آغاز شده باشد
بر این مقصود بی مقصد
از کلامی به کلامی
و یکی یکی مردم
بر این مقصود بی مقصد
کفایت می کرد مرا حرمت آویشن
مرا مهتاب
مرا لبخند
و آویشن حرمت چشمان تو بود... نبود؟
پس دل گره زدم به ضریح هر اندیشه ای
که آویشن را می سرود
مسیح به "جرجتا" بر صلیب نمی شد
و تیر باران نمی شد لورکا
در گرانادا
در شب های سبز کاجها و مهتاب
آری یکی یکی ميمردم به بیداری
از صفحه ای به صفحه ای
تا دل گره بزنم به ضریح هر اندیشه ای که آویشن را می سرود
پس رسوب کردم با جیب های پر از سنگ
به ته رودخانه "اووز" همراه با ویرجینیا وولف
تا بار دیگر مرده باشم بر این مقصود بی مقصد
حرمت نگه دار دلم گلم
دلم
اشکهایی را که خونبهای عمر رفته ام بود
داد خود را به بیدادگاه خود آورده ام! همین
نه , نه
به کفر من نترس
نترس کافر نمی شوم هرگز
زیرا به نمی دانم های خود ایمان دارم
انسان و بی تضاد؟
خمره های منقوش در حجره های میراث
عرفان لایت با طعم نعنا
شک دارم به ترانه ای که
زندانی و زندانبان همزمان زمزمه می کنند
پس ادامه می دهم
سرگذشت مردی را که هیچ کس نبود
با این همه
تو گوئی اگر نمی بود
جهان قادر به حفظ تعادل خود نبود
چون آن درخت که زیر باران ایستاده است
نگاهش کن
چون آن کلاغ
چون آن خانه
چون آن سایه
ما گلچین تقدیر و تصادفیم
استوای بود و نبود
به روزگار طوفان موج و نور و رنگ
در اشکال گرفتار آمدم
مستطیل های جادو
مربع های جادو
من در همین پنجره معصومیت آدم را گریه کرده ام
دیوانگیهای دیگران را دیوانه شده ام
عرفات در استادیوم فوتبال
در کابینه شارون از جنون گاوی گفتم
در همین پنجره گله به چرا بردم
پادشاهی کردم با سر تراشیده و قدرت اداره دو زن
سر شانه نکردم که عیالوار بودم و فقیر
زلف به چپ و راست خواباندم
تا دل ببرم از دختر عمویم
از دیوار راست بالا رفتم
به معجزه کودکی
با قورباغه ای در جیبم
حراج کردم همه رازهایم را یک جا
دلقک شدم با دماغ پینوکیو
و بوته گونی به جای موهایم
آری گلم
دلم
حرمت نگه دار
که این اشکها خون بهای عمر رفته من است
سرگذشت کسی که هیچ کس نبود
و همیشه, گریه می کرد
بی مجال اندیشه به بغض های خود
تا کی مرا گریه کند؟ و تا کی ؟
و به کدام مرام بمیرد ؟
...
آری گلم
دلم
ورق بزن مرا
و به آفتاب فردا بیندیش که برای تو طلوع میکند
با سلام
و عطر آویشن
به یاد حسین پناهی که نماند و خیلی چیزها را ندید .
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 0:22  توسط زهرا علی اکبری
|
آقای صاحبی معلم زبان من بود . با کوله باری از احساس . هر هفته یک موضوع انشا می داد و باید به انگلیسی انشا می نوشتیم و وای از ظرافت هایی که در نثری نه به زبان مادری طلب می کرد از ما . موضوع انشا همیشه عجیب بود و غافلگیر کننده . مثلا درباره عینک موضوع انشا داد . درباره ابر و همسایه و دلقک و کلید و نرمی و ... کار به حروف هم کشیده بود . گفت درباره سین انشا بنویسید . خوب نوشتن درباره این ها که گفتم کمی برای بچه های سیزده ، چهارده ساله سخت بود . کمی شاید اغراق باشد اما سخت بود . مخصوصا نوشتن به زبانی غیر از زبان مادری . برای چهارشنبه درباره همسایه انشا داده بود و همه خوشحال که موضوع این هفته راحت است . یک چیز را فراموش کردم بگویم . هر هفته یک انشای خوب یا انشای نمونه انتخاب می کرد . آن وقت نویسنده انشای نمونه می توانست از بین سه موضوع پیشنهادی او یکی را انتخاب کند . انشا را آماده کردم . انشاها اغلب خنده دار بود . درباره دید زدن ها و فضولی ها و غافلگیری ها . اما نوبت پرستو که رسید گفت نمی تواند انشایش را بخواند . آقای صاحبی پافشاری کرد . پرستو رفت جلوی کلاس ایستاد و گفت من می خواستم درباره همسایه انشایی بنویسم اما فکر کردم درباره خواهر و برادرم بنویسم . نه درباره همسایه ام که با من هم دیوار نیست . در یک کوچه نیستیم ، دریک شهر و در یک کشور . می خواهم درباره آنها که در گراژده و سربرنیتسا می میرند بخوانم . به اینجا که رسید بغضش ترکید و گریه کرد و آقای صاحبی هم گریه کرد. بچه های کلاس که همه زیر پانزده سال بودند اشک هایشان جاری شد . خنده ها زهرمارمان شد . آقای صاحبی پنج دقیقه استراحت داد تا همه آبی به سر و صورت بزنند و برگردند . وقتی برگشتیم یکی اعتراض کرد که یعنی چه . مگر هشت سال جنگ ما کسی برایمان گریه کرد ؟ چرا باید برای دیگران گریه کنیم ؟ آن روزها تازه جنگ تمام شده بود . هنوز داغش دغ داغ مانده بود . آقای صاحبی گفت : نمی دانم شاید در یک کلاس ۱۵ نفره زبان یا ریاضی یا ادبیات ، بچه ای همکلاسی ها و معلم هایش را برای ما گریه انداخته باشد . بعد گفت پرستو انشایت را کامل بخوان . پرستو نتوانست . بقیه انشاهایشان را خواندند . آقای صاحبی گفت : خوب بهترین انشا مال چه کسی بود ؟ همه گفتند پرستو ! گفت اما چون نتوانست نوشته اش را بخواند و خودش را کنترل کند نمی تواند عنوان بهترین انشا را از آن خود کند . بعد یکی دیگر را انتخاب کرد تا از بین سه موضوع گریه ، کیف و واکمن یک موضوع را انتخاب کند . منیر سادات گفت : گریه . آقای صاحبی گفت : درباره گریه بنویسید . چهارشنبه بعد .
امشب صحنه کشتار غزه را که دیدم بی اختیار یاد آن شب افتادم . یاد کلاس زبان . یاد آقای صاحبی و پرستو و منیر سادات و خود چهارده ساله ام . بدجوری دلتنگ شدم . از هیچ کدام خبر ندارم . حتی از خود چهارده ساله ام .
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 0:15  توسط زهرا علی اکبری
|
پوزش از غیبت ناخواسته . بدجوری درگیرم . کارها هم که طبق معمول در هم پیچیده . دیروز به مرز جنون رسیدم . دنبال یک خانه خالی می گردم .
+
نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت 21:8  توسط زهرا علی اکبری
|