بهمن فقط برای جمهوری اسلامی انگار ماه مهمی نبوده . برای رژیم شاه هم خیلی با اهمیت بوده و کلی جشن و مهمانی و ... در این ماه برگزار می شده . شاه از حادثه ترور جان سالم به در برده بود و همین بهانه ای بود برای برگزاری جشن های هر ساله . بساط شعر و شعر خوانی هم انگار خیلی داغ بوده . انگار که نه حتما . در خاطرات دکتر بهزادی مدیر مجله سپید و سیاه آمده یکی از شعرهایی که خیلی خوانده می شد و خیلی از طرف دولتی ها مورد استناد قرار می گرفت این بود :
آه از واقعه دانشگاه واه از سانحه دانشگاه
بود این واقعه چون تن فرسا آری این سانحه بدبس جانکاه
اما این شعر زیاد اهمیت ندارد . شعر قشنگتری هم گفته شده که البته شاعرش معلوم نیست . گویا در مهمانی شعر خوانی که از سوی نظامی ها ترتیب داده شده بود سر گروهبان سرباز خانه باغشاه دو بیتی را که سورده بود برای حاضران خواند
روز جمعه بیست و پنجم بهمنگ تیری آمد برون ز تفنگ
آن پدر سگ مگر نمی دانست نرود میخ آهنین در سنگ
سر گروهبان بیچاره به خاطر خواندن این شعر دو ماه زندانی انفرادی را پشت سر گذاشت.
گذشته از این ها یک سئورآلیست هم شعری گفته بود که ان زمان خیلی شهرت یافته بود . شعرش این بود :
او بزد پنج تیر از آن هفت تیر تیر ... تیر ... تیر .... تیر ....تیر
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 13:56  توسط زهرا علی اکبری
|
یک - آمدن خاتمی حس شیرینی را در من زنده کرد . مرا برد به سال ۷۶ . خرده نگیرید . هر کارمان بکنند نوستالژیکیم دیگر . دوست داریم یاد گذشته بیفتیم . حسرت بخوریم و حتی اشک بریزیم . اما همه این ها به کنار و این عادت مرز و بومی، که به من ربط ندارد چرا که فاکتورهایی که نسل های قبل بر روی کروموزمهایم به جا گذاشته اند این گونه ام کرده ، سال ۷۶ سال عجیبی بود . سال به یاد ماندنی در تقویم ذهنی من . دوستش داشتم و دوستش دارم . دانشجو بودم و پر شور و عجول و بی صبر . دانشگاه شلوغ بود و بازار نظرها داغ . انتخابات دو قطبی بود و خلاصه همین حالتی که حالا دارم کمی تشدید شده تر در وجودم بود . انتظار می کشیدم که کی و چگونه نتایج انتخابات اعلام می شود و آیا خاتمی می ماند . حالا که تقویم می گوید ۱۱ سال از آن تاریخ گذشته و پس من هم یازده سال بر عمرم افزوده شده است ، می دانم که واکنش های هیجانی و قضاوت هایم درباره ناطق نوری درست نبوده و او آن چنان که من فکر می کردم دگم و بسته و ... نبوده است . یک چیز این را نشان می دهد . گفت دیگر در هیچ انتخاباتی کاندیدا نمی شوم و نشد . همین برای من بس است . فرق حالایم با آن زمان این است که اگر خاتمی را دوست دارم از رقیبش بیزار نیستم که می دانم روزگار چرخ های فراوانی می خورد و به اینجایی می رسد که حالا من رسیده ام و یازده سال بعد به جایی دیگر . کاش بر مدار باشد . خوشحالم از آمدن خاتمی و بیمناک از نتیجه . ما که در زندگی هیچ وقت تمام و کمال همه چیز را نداشته ایم و زور و قدرت همیشه مثل ماهی از دست آن ها که دوستشان داریم لیز می خورد و رها می شود ،باید در ترس و هیجان و نگرانی غوطه ور باشیم . فعلا خاتمی آمد . مردم یاریش کنند خیلی اتفاق های بزرگ می افتد .
دو- اولین باری است که حریفی قدر در پایان چهار ساله عمر ریاست جمهوری یک رییس جمهور پا به میدان می گذارد . آن ها که سال هشتاد کاندیدا بودند ، می دانستند در برابر خاتمی شانسی ندارند . باور کنید می دانستند . انگار می خواستند فقط باشند . یادتان هست؟ یکی دو نفر هم نبودند . ماشاالله نه نفری می شدند . اما این بار اوضاع فرق دارد . این بار خاتمی قدر است . پر زور است و پر طرفدار . هنوز محبوبیت دارد . حتی اگر دستگاه تخریب صبح و شب کار کند و از حرکت نایستد . نتیجه هر چه شود فرقی ندارد . این اتفاق خیلی از مناسبات را عوض می کند . نشان داد که عمر ریاست جمهوری در ایران چهار سال است . واقعا چهار سال . هر که رییس جمهور شد این را باید بداند که پس از دوره اول برای دوره دوم هم باید کار کند و رقابت کند . شخصا از این اتفاق خوشحالم . هر که می خواهی باش . وقتی سایه رقیب را نزدیک ببینی بهتر کار می کنی .
سه - اگر خاتمی ببرد که رییس جمهور است اما اگر ببازد شهروندی عادی است . اگر احمدی نژاد ببرد که رییس جمهور است . اما اگر ببازد کجاست ؟ بعضی ها می گویند این قدر جوش نزنید . حریف را در انتخابات بیرون می کنید که کجا برود . خانه اش ؟ نه! او می ماند . اما این بار با انتصاب . اما این ها مهم نیست . خاتمی چهار سال کنار رفت و شد رییس جمهور سابق . رییس جمهور واقعا سابق . بیاید باز هم کار می کند و باز هم به همان سادگی از قدرت کنار می رود . کاش این درسی باشد برای همه .
چهار - کدام یک برنده اند ؟ احمدی نژاد یا خاتمی ؟ برای برگ خوردن ورق های عمرم کمی عجله دارم . دوست دارم زودتر از بقیه به این روز برسم و جوابم را بگیرم . حیف که ان وقت راه برگشت نیست . چرا زمان دوربرگردان ندارد ؟
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 19:22  توسط زهرا علی اکبری
|
آقای حاجی بابایی نماینده مجلس در گفتگویی با صدا و سیما عجب از کتاب نخواندن مردم ایران دفاع می کرد . درست مثل این پدر و مادرهایی که عشق فرزند یا عشق پز دادن به فرزند کورشان کرده باشد و دائم راست و دروغ درباره پیشرفت های بچه هایشان حرف بزنند . درست همان طوری داشت از مردم ایران و کتاب نخواندنشان دفاع می کرد . واقعا این مردم برای چیزی جز کتاب نخواندن احتیاج به دفاع ندارند .
ایشان گفت بعضا آمارهایی ارائه می شود در باب این که مردم ایران یک دقیقه یا بیشتر یا کمتر یا فلان قدر کتاب می خوانند بعد بعضی ها فکر می کنند این یعنی که مردم ایران مطالعه ندارند و اطلاعات کافی از مسائل ندارند . این درست نیست چون بعضی ها که روزی هشت ساعت پای تلویزیون می نشینند دارند از تلویزیون می آموزند . دارند آموزش می بینند . در حقیقت در برنامه های تلویزیونی کسی که کتاب خوانده و مطالعه کرده دارد ماحصل مطالعاتش را به مردم آموزش می دهد . این یعنی آموزش . ما کشور پیشرفته ای هستیم . آموزش در همه ارکان کشور ما جاری است . حتی کسی که سوار تاکسی می شود دارد آموزش می بیند و یاد می گیرد . (نقل به مضمون )
نفرمایید آقا یا اگر می فرمایید کنارش بفرمایید که باز هم چقدر از کشورهای پیشرفته ی پیشرفته عقب تریم . مگر در انگلستان و آلمان و آمریکا و فلان کشور صنعتی و توسعه یافته مردم تلویزیون نمی بینند . اگر تلویزیون و تاکسی سوار شدن و ... در حکم مطالعه است پس آنجا هم هست و همان ساعت های کتابخوانی را در این کشورها اضافه کنید به این کتابخوانی های جدید، پس باز هم که کلی آن ها از ما جلو می افتند .
دفاع از کتاب نخواندن مردم چه معنی دارد ؟ آن هم از طرف آقای نماینده مردم . کجای دنیا می توانید توجیه کنید تیراژ ۲۰۰۰ نسخه ای کتاب ها و تیراژ نمی دانم چند هزار تایی روزنامه ها را ؟ این ها قابل دفاع نیست . اتفاقا یکی از مهمترین معضلات این کشور شفاهی بودن فرهنگ مردمانش است . مردمی که فرهنگشان شفاهی است زود تصمیم می گیرند ، زود وارد عمل می شوند و زود فراموش می کنند و زودتر عملشان را تکرار می کنند . همین است که دائم در حال تکرار خودمان و تاریخمانیم . این ارابه را باید هل داد به جلو . آن هم با کتاب خواندن و عمیق شدن و مطالعه کردن و سواد داشتن . سواد فقط خواندن و نوشتن که نیست . درک شرایط است . درک اتفاقات جاری وتحلیل آن و تغییر مسیر و تطبیق خود با زندگی و زندگی با خود .
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 2:29  توسط زهرا علی اکبری
|
آشپزخانه خانه مادر من پنجره بزرگی دارد و هره بزرگتری از سنگ که جای خیلی خوبی است برای لانه ساختن یک پرنده . مخصوصا وقتی اهالی خانه هر چه نان خشک و برنج باقیمانده از سر سفره و غذای مازاد دارند روی هره پنجره بریزند . آن وقت نور علی نور است که یک زوج خوشبخت پرنده بیایند و لانه بسازند و با غذای مجانی و خانه مجانی روزگار بگذرانند . هی تخم بگذارند و هی پرنده تحویل اجتماع بدهند . اما انگار همه زندگی این نیست . بحران های اجتماعی در شهرهای بزرگ حتی روی پرنده ها هم تاثیر گذاشته و علیرغم تامین بودن جا و غذا باز هم آرامش ندارند و سازگاری میانشان انگار نیست . برای ما که همیشه هره پنجره مان میزبان پرنده ها بوده اتفاق هفته پیش خیلی عجیب بود . دو یاکریم چند وقتی بود در آنجا لانه کرده بودند . چهار تخم گذاشته بودند و به نوبت روی تخم هامی خوابیدند . این قدر با اهالی خانه آشنا شده اند که وقتی پنجره را برای ریختن غذا باز می کنیم پر نمی زنند و فرار نمی کنند . اما چند روز پیش اتفاق عجیبی افتاد . طرف های بعد از ظهر سر و صدای زیادی در آشپزخانه به راه افتاده بود . مادرم رفته بود ببیند چه خبر است که دیده بود یاکریم ها هر دو از روی تخم ها بلند شده اند و روی کابینت آشپزخانه گلاویزند با هم . باور کنید گلاویز بوده اند . همدیگر را می زدند و از روی این کابینت روی کابینت دیگر می نشسته اند . مادرم هاج و واج داشته دعوای آنها را تماشا می کرده که یکی از آنها پر زده و آمده توی هال خانه ، روی مهتابی نشسته است . پدرم اعتراض کرده که نکند این ها مریض باشند و بچه ها مریض بشوند و در همین حین سعی کرده پرنده را بگیرد و به لانه اش ببرد . وقتی رفته روی مبل که او را بگیرد خودش بلند شده و پر زده و رفته به آشپزخانه و در کمال تعجب مادر و پدرم دیده اند که دیوار خونی شده . پرنده رفته و نشسته توی لانه اش . مادرم پنجره را که باز کرده دیده یاکریمی که آمده بود توی خانه نشسته روی تخم ها و سرش شکسته و خون می آید . آن یکی هم رفته که رفته . یک هفته ای بود که همه منتظرش بودند و شاید حتی جفتش که تنها بار خوابیدن روی تخم ها را تقبل کرد اما نیامد که نیامد . درست چهار روز بعد رفتنش ، یعنی سه روز پیش از چهار تخم ، سه تایشان جوجه شدند. احتمالا همان دعوای طولانی و بلند شدن هر دو از روی تخم ها باعث شد یکی از تخم ها جوجه نشود و قبل از به دنیا آمدن بمیرد . با این حال پدر خانواده ، نمی دانم چرا فکر می کنم پرنده نر رفته ، دیگر برنگشته است .البته مادرم می گوید پرنده ماده رفته . چون جثه یاکریم ماده بزرگتر بوده و آن که مانده همان یاکریمی است که جثه کوچکتری دارد . گفتم باور نمی کنم پدر خانواده مانده باشد تا تخم ها را گرم کند و پرنده ماده رفته باشد . هر چه ما فکر کردیم که این دو بر سر چه چیزی دعوایشان شده به نتیجه ای نرسیدیدم . نان و مسکن و آزادیشان که حل است پس چرا دعوا می کنند . چه می خواهند دیگر ؟ شاید پرنده نر سر و گوشش جنبیده یا پرنده ماده به او خیانت کرده . گفتیم شاید خانواده هایشان سر زده و زیاد مزاحمشان شده اند اما تا آنجا که من می دانم هیچ وقت میهمان خانه اشان نبوده . گاهی وقتی دانه می ریزیم روی هره پرنده های دیگری هم می آیند و می نشینند اما فکر نکرده بودیم آن ها شاید بستگانشان بوده اند . نکند پرنده نر پیشنهاد همخانه شدن با دیگری را داده یا حتی پرنده ماده . تا جایی که من می دانم روی آن هره حداقل برای ده تا لانه جا هست اما هیچ وقت بیش از یک خانواده ساکنش نشده اند . یعنی هر که ساکن می شود دیگر اجازه نمی دهد به دیگری که بیاید .هر چه هست ما نفهمیدیم یا هنوز نفهمیدیم قضیه دعوا از چه قرار بود؟ شاید پرنده دیگر برگشت . این هفت روز ، به گفته مادرم یاکریمی که مانده عوض شده . ساکت شده و کمتر غذا می خورد . دل و حوصله غذا دادن به بچه هایش را هم ندارد و وقتی صدایشان از حد می گذرد دانه ای بر می چیند و در دهان بچه اش می گذارد . نمی دانم . امیدوارم مشکلاتشان حل شود .
لینک مرتبط : رقابت پرندگان در تهران براي تملك لانه
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 3:35  توسط زهرا علی اکبری
|
نوشتنم نمی آید !
مجبوری بنویسی ؟
تاریخ مطلب قبلی را دیدم استرس گرفتم !
خوب بنویس !
نوشتنم نمی آید .
خوب ننویس !
استرس می گیرم .
پس برو بمیر !
+
نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 3:5  توسط زهرا علی اکبری
|